تبليغاتX
کوچ
هنوز در سفرم
خيلي خوب مي شد اگر من و تو بلد بوديم با همه‏‏،با خودمون يا با ديگران بازي كنيم

خيلي خوب بود اگر ياد مي گرفتيم نذاريم فقط با ما بازي بشه و ما هم بتونيم با آدم ها بازي كنيم

اونوقت اينجوري نه تو وجدان درد مي گرفتي كه داري با من بازي مي كني نه من دلم مي خواست تو زندگيت بمونم بي اينكه كسي باشم...

خودتم مي دوني ما براي هم كسي نيستيم ما با هم فاصله داريم فقط كنار هم داريم راه مي ريم يه روزي كه شايد خيلي هم دير نباشه تو اونوري مي ري و من اون يكي وري...

شايدم هر دو مستقيم بريم و باز آخر راه جدا باشيم..اين كاملا از اولش معلوم بود،حالا چرا تو انقدر فكر مي كني داري با من بازي مي كني؟

آخه اگه بازي كردن اينجوري بود كه من عاشق اين بازي هام...

ولي مشكل ما،من و تو،اينه كه بازي كردن با ديگران رو بلد نيستيم و اين باعث مي شه كه هي توهم بزنيم داريم همديگرو اذيت مي كنيم...ولي اگر بلد بوديم بازي كنيم اونوقت به هر دوتامون بيشتر خوش مي گذشت..

پس ديگه اين فكر بازي رو كنار بذار،بيا آروم آروم با هم تو اين هواي پاييزي قدم بزنيم اصلا هم فكر نكن چي مي شه و چي نمي شه اصلا هيچي قرار نيست بشه..اونم فقط چون ما بلد نيستيم با هم بازي كنيم...

پس آروم راه برو و به خوب بودنت ادامه بده...خوبيهات انقدر زياده كه وقت براي بازي كردن برات نمي ذاره..

تو خوبي و بازي هم بلد نيستي..اينو حاضرم به هر زبوني بخواي بهت بگم...

*نام شعري از پژمان الماسي نيا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:53  توسط هیچ کس | 
شكستن هاي بسيار

دلم را سنگي كرده‏،كسي را دوست ندارم و همين آزارم مي دهد،با كساني كه حرف مي زنم و اسم دوست روي هم مي گذاريم در واقع يك بازي است.

خودمان هم مي دانيم بازي مي كنيم،كسي را كه هر روز مي بينم و دوستم شده فقط با هم دوستيم

همديگر را دوست نداريم شايد هم دايم و هيچ كدام حوصله دوست داشتن نداريم

من از دوست داشتن بدون دوست داشته شدن فراري ام،و اين روزها من هم دوست ندارم چون دوست داشته نمي شوم.دلم هنوز عشق مي خواهد و دوست داشته شدن هاي بسيار

ولي هيچ كدام نيست...نه دوستم دارند نه دوستشان دارم...فقط دارم با خودم بازي مي كنم مي فهمم بازي سختي است ولي اين بار خواستم بازي كنم

خواستم دوست نداشته باشم و فقط باشم...اين حس گاهي آزارم مي دهد وقتي يادم مي افتد كه چقدر به عشق و دوست داشتن نياز دارم...هميشه فكر كردم چرا مرد هاي زندگي من اگر رفتند ديگر سراغي از من نگرفتند؟چرا باز نگشتند؟چرا دلتنگ من نشدند؟چرا من را نخواستند؟

و تمام اين فكرها آزارم مي دهد وقتي يادم مي افتد كه من در راه عشق چقدر احساس خرج كرده ام و دلم شكسته و هرگز مرهمي برايش نيافتم.

كاش كسي در اين دنيا بود كه فقط بي دريغ دوستم داشت.شايد كمتر احساس بغض و تنهايي مي كردم

مدت هاست از كاري كه دوست دارم خسته ام چون تفريحاتم نمايشي است تفريح نمي كنم فقط سعي مي كنم وقت را هدر دهم...شايد زودتر زمان بگذرد و به نمي دانم كجا برسم...

مي دانم كسي نيست،كسي نمي آيد كه منتظر من باشد،كسي يادم نمي كند كه دلتنگ من باشد..اما همين روابط ساده هم وقتي مرا ياد عشق هاي در دل مانده ام مي اندازد باز آتش مي گيرم و مي سوزم از اين همه انتظار ۲۶ سال تنهايي بي پايان...

باز هم خسته ام،روحي،جسمي...عاطفي...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:57  توسط هیچ کس | 
می گن 7 عدد مقدسیه می گن خوش یمنه ولی فقط می گن....نیست

7 سال عاشقش بودم بی دریغ بی چشمداشت بی هیچ خواسته ای

روزی که سرنوشت ایران بعد از انتخابات به شکل دیگه ای رقم خورد صبر کردم حرفی بزنه صبر کردم، یک روز دو روز سه روز یک ماه دو ماه سه ماه....ستاره سکوت کرد....چقدر این اسم برام غریبه شده...روزی که آرشیو نوشته هامو درباره ستاره به خواست خودش پاک کردم فقط اشک می ریختم...برای تمام چیزهایی که براش نوشته بودم و ازم خواست پاک کنم...

منم توی دلم ازش خواستم بعد از این همه اتفاق سکوت نکنه،اون چهره سرشناس که اگر حرف می زد یه ملتی دنبالش می رفتن سکوت کرد...هر روز بدتر از روز قبل و منو از خودش روند...ناراحتم کرد...وجهه اجتماعی ش برام شکست...اما دلمو چی کار می کردم؟؟؟همه عکساشو از دورم جمع کردم سراغ کارهاش نرفتم کاری کردم که نبینمش...می ترسم ببینم و باز رسوا بشم...

این روزها درگیرم زیاد،ذهنم ، روحم، قلبم آشفته است...چون غریبه ای منو به اون دنیا برده...دنیایی که سالها توش بودم،عشق نه...دنیای پنهان بودن، دنیای دیگری بودن، دنیای تقسیم شده، دنیایی که با عشقم برام لذت بخش بود و حالا نمی دونم می خوام دوباره تجربه اش کنم یا نه...اصلا نمی دونم چرا غریبه ای اومده و دم از آشنایی می زنه...چرا منو به فضای اون سالها برده...چیزی که بیش از همه عذابم می ده یاد آور شدن تمام خاطرات با اون بودنه که دوباره جلوی چشمم و قلبم راه می ره...همین که باز برای غریبه ای از اون، حرف زدم همه چیز رو تازه کرد...حالا یا غریبه نمی تونه اونی باشه که من می گم یا من دیگه نمی تونم اون باشم

یه هر حال ستاره،فقط اینجا اعتراف می کنم،اعترافی که حتی جلوی آیینه هم جرات گفتنش رو ندارم...دلم برات تنگ شده،هنوز دوست دارم...ولی نمی خوام ببینمت،نمی خوام دوباره سالها دنبال عشقت باشم...

خستم ستاره...خستم غریبه...من دلم دستای مهربونی می خواد که کنارم باشه...شونه هایی که بهم آرامش بده...کسی که دوستم داشته باشه...یکبار هم اونجور که من می خوام...

خدایا....منو رها کن از این فکر تنهایی....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:7  توسط هیچ کس | 
به من 24 ساعت کامل زمان بده،اما باز وقت کم میارم

دیگه وقت برای نفس کشیدن ندارم،تا میام به کارای شخصی خودم برسم ساعت از 12 گذشته و روز قبلی تموم شده و دوباره من در 24 ساعت نتونستم به همه کار هام برسم

تازه هر شبم یادم می افته کلی کار یادم رفته انجام بدم...از شدت خستگی کارهای که انجام دادم رو هم گاهی یادم می ره....نمی دونم واقعا کجای این زندگی ارزش این همه خستگی بی تفریح رو داره؟

دلم لک زده برای یه فیلم کامل دیدن بدون اینکه وسطش خوابم ببره،دلم لک زده واسه سه صفحه کتاب خوندن بدون اینکه سر خط دوم کلمه ها جلوی چشمم راه برن از خستگی...دلم لک زده برای زندگی...برای راحتی....برای آسایش و برای عشق....

مدت هاست زنده ام ولی زندگی نمی کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:31  توسط هیچ کس | 
نمی دونم من بازیچه دست دنیام

یا دنیا بازیچه دست من،نمی دونم کی داره کیو بازی می ده

فقط می دونم در بد جور بازی گیر افتادم که نمی دونم اصلا آدمها واسه چی میان واسه چی می رن با من چی کار دارن من با اونا چی کار دارم

کلا گیجم دیگه از این بازیچه بودن دست دنیا بدم میاد

دلم می خواد دنیا تکلیف منو با خودم و خودش یک سره کنه

تمام...........

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:53  توسط هیچ کس | 
بیهوده پنداشتم

پایه های دلم سنگی است

با همان اولین لرزه،هر چه دلبستگی داشتم فروریخت

حالا من ماندم و آوار آرزوهایم...


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:50  توسط هیچ کس | 
یعنی هیچ وقت در زندگیم انقدر زیر فشار کار نبودم و سفر رفتن برام تبدیل به آرزو نشده بود

دارم از خستگی و درد گردن و کتف و خلاصه همه اعضای نوشتنی (اینم عاقبت خبرنگاری)می میرم و تازه باید این وسط به این فکر کنم که چرا مردهای متولد دی انقدر سرد و بدن؟؟؟چرا این سومین نفر هم در ابتدای یک ارتباط خوب اینجوری شد؟چرا نخواست که بمونه بدون دلیل؟

و من که حالا دیگه انتخاب برام خیلی سخت شده(سن که می ره بالا...به هر حال)بعد از 1سال و نیم تنهایی به معنی مطلق کلمه،امشب بعد از این همه بدو بدو از صبح و فردای پر از کار،باید اینجا بشینم و بنویسم که مردهای دی باز هم بد از آب در اومدن

یعنی فکر نمی کنم در دنیا مردی به سردی و بی تفاوتی مردهای دی وجود داشته باشه..بیچاره بهمنی ها که درست در قلب زمستون دنیا اومدن ولی خیلی خونگرمن

امان ازین مردای سرد و یخ و بی احساس دی...

خوب دوباره رجوع می کنیم به جای اول و باز هم تنهایی و در نهایت در انتخاب های بعدی دچار تردید های بیشتری میشیم...

اشکالی نداره اینم سهم ماست دیگه...

سعی میکنم بهش عادت کنم،عادت می کنم،انسان عادت می کنه به همه چیز منم به تنهایی عادت دارم...اصلا انگار ورود آدمها به تنهایی من روند زندگیم رو بهم می زنه...

خلاصه که خستم..داغونم...سفر می خوام...سفر ِ سرد ِ طولانی..آخه سرمای اروپا رو بیشتر دوست دارم..و می خوام برم فرانسه دوباره خاطره هامو ورق بزنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:31  توسط هیچ کس | 
الان یک ماه و نیمه که مشغول کار مورد علاقم یعنی خبرنگاری شدم

آره، یهو کاملا اتفاقی بعد از مدتی روزنامه نگاری شدم خبرنگار رسمی خبرگزاری...

این خیلی خوبه ولی چیزی که اذیتم میکنه اینه که تازه دیشب فهمیدم چقدر خسته و تنهام تازه یاد خودم افتادم که بیش از یکماهه هیچ تفریحی نداشتم،تمام زندگیم شده کار و کار و کار و خبر و گزارش و برنامه و بعد هم خستگی و خواب و فردا باز هم تکرار همین روزها...

دیگه از هرچی خبر حالم به هم می خوره دیگه نمی خوام بشنوم کی کجا رفت با کی رفت چرا رفت چی گفت و چرا این جوری شد و اونجوری نشد

نه اینکه از کارم خسته باشم...اصلا ولی وقتی حتی وقت و حوصله ندارم به وبلاگم بیام یعنی خیلی حالم بده

من کارمو دوست دارم خیلی ،اما حس می کنم من هم به تفریح نیاز دارم همه دور وبر من یا کار نمی کنن یا بالاخره کنار کارشون سفر و تفریح هم دارن

من الان دو ماهه با دوستام حتی یه کافی شاپ هم نرفتم،چند وقته مسافرت نرفتم؟؟؟اصلا یادم نمی یاد

همه فکر می کنن چون دوسال ایران نبودم یعنی تا آخر عمرم دیگه نباید جایی برم و یه جورایی بسمه بهتره حرف نزنم اما نمی دونم چرا این آدما فکر نمی کنن منم آدمم منم دلم سفر و تفریح و عشق می خواد

منم دلم می خواد مثل همه دخترای 26 ساله انگیزه ای برای شاد بودن داشته باشم،با یکی حرف بزنم با یکی برم بیرون با یکی برم سفر...

اما انگار من سرنوشتم با همه فرق می کنه،من که یه روزگاری عاشق مادر شدن بودم امروز حتی نمی تونم بهش فکر کنم...حس می کنم خدا منو برای مادری و همسری نیافریده حالا چرا می خواد در حق مادر و پدرم این ظلم رو بکنه که تشکیل زندگی تنها فرزندشون رو نبینن نمی دونم حتما خدا برای این هم جوابی داره

فقط می دونم خیلی خستم،تنهام، نیاز به کسی دارم که کنارم باشه نیاز به تفریح دارم دلم نمی خواد همیشه با بغض زندگی کنم...خسته شدم از این همه بی کسی..

دلم می خواد برم سفر...یه جای دور ..دور از خبر و تلویزیون و روزنامه و گزارش...

یعنی این توقع زیادیه؟واقعا کی آخرین بار از تهران خارج شدم؟؟؟یادم نیست...چند سال پیش بود؟؟؟

یه زمانی تنها انگیزه و تفریحم فیلم دیدن بود حالا با این همه خستگی در طول روز حتی توان دیدن فیلم هم ندارم من موندم و نزدیک400تا فیلم ندیده در حسرت روزهایی که آرامش و تفریح داشته باشم

تفریح!!!! چقدر این کلمه برام غریبه شده

سفر....اصلا یادم رفته چه جوری میرن سفر...

دوست داشتن....ظاهرا حق ما نیست....

خستم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:46  توسط هیچ کس | 
امروز كه مثل هميشه در مسيري مشخص به سمت محل كارم مي رفتم و مثل هر روز در زاويه تابش آفتاب بودم حس كردم بي رمغ شده، حس كردم بوي رفتنش مياد،حس كردم پاييز نزديكه و يكدفعه دلم لرزيد براي هواي پاييز و برگهاشو بارون هاشو و خلاصه پاييز بودنش...

اما اين بار براي اولين بار دلم براي آفتاب سوخت،دلم براي خورشيد گرفت نه به اين خاطر كه گرما رو دوست داشته باشم نه، من از گرما بيزارم

اما دلم سوخت چون خورشيد هميشه بي دريغ مي تابه، به دوست و دشمن يكسان گرما مي ده،هم كسي كه براي فرار ازش عينك و كرم ضد آفتاب مي زنه هم كسي كه اتقدر بهش زل مي زنه تا كور بشه هر دوتا يك اندازه از گرماي اون بهره مي برن

حتي من كه دوست ندارم گرما رو بازم ازم دريغ نمي كنه.ولي وقتي پاييز ميشه كم كم بي رمغ و بي حال مي شه و نم نم راه رفتنش رو آماده مي كنه واقعا دلم براش سوخت،هيچ كس فكر نمي كنه وقتي انقدر آفتاب بي دريغ بهش تابيده تمام تابستون، حداقل موقع رفتن ازش يك تشكر بكنه كه مرسي بين ما فرق نذاشتي و به همه يكسان تابيدي...

من با اينكه از بي رمغ شدن آفتاب خوشحالم و بي صبرانه انتظار پاييز رو مي كشم اما دلم براي آفتاب و خوبيهاش سوخت و خواستم ازش به خاطر اين تابستون گرم تشكر كنم...

و به قول استاد بزرگ شاملو اي كاش از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند در غم ها و شاديهايشان حتي با نان خشكشان....اي كاش


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:52  توسط هیچ کس | 
خیلی نیاز به نوشتن دارم،همون قدر که نیاز به عشق دارم

آره به عشق نیاز دارم به دوست داشتن،من نمی تونم بی عشق زندگی کنم احساس پوچی و بی حاصلی می کنم

ولی چه می شه کرد حتما این سرنوشت ماست که بی عشق بمیریم

این روزها با اینکه کارم رو خیلی دوست دارم ولی تنهایی تا مغز استخوان هام رو داره می سوزونه

نمی دونم چمه کلا اصلا بی خیال همون بهتر که ننویسم...

راستی اگه یه روز دختر داشته باشم حتما اسمش رو می ذارم نیاز....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:49  توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من هنوزم سبز می اندیشم....

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
غربت نویسی
شعرهایم برای تو
من
پیوندها
بوسه ی قدیمی
کولی
مینا اکبری
سها
راز شمع
منیرو روانی پور
سوسو
شادی بیضایی
همایون شجریان
مهرداد فلاح
زن نوشت
آیدا در آینه
علف هرزه
بهاره
گریز
میترا گراف
رضا قاسمی
شاملو
پارمیس
متولد خرداد
بابونه
نیما
رقاصه
من
مرگ رنگ
بابک برزویه
در همین حوالی
با خانمان
ابلیس در آینه
خدايي تازه مي خواهم
رضایا
بچه های آدم و حوا
یاسین نمکچیان
تادانه
یوسف علیخانی
خطوط خسته موازي
هزار راه
هيچ كس
زن سی ساله
مادران عزادار
روز نو
بانوی اردیبهشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM