![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
امسال خيلي خوشحال بودم براي تولدم حس مي كردم سال خوبي رو شروع كردم پس فكر مي كردم همه چيز خوب پيش مي ره...
امروز دوباره متولد شدم براي بيست و ششمين سال...از همه تلخي ها پر شدم...انتخابات كه خيلي برام مهم بود بهم ريخت...كانديداي من فقط داره شهيد ميده..خودم كتك خوردم به خاطرش... كارم رو خيلي دوست داشتم و خيلي روش حساب كرده بودم از هر نظر ..خبر خوش اخراج بي دليلم بعد از سه ماه ديروز توسط رييس محترم به گوشم رسيد و تازه فهميدم مدتيه دارم اخراج مي شم و خودم نمي دونم... از ديشب كه مثلا شب تولدم بود تا تمام امروز و تمام لحظه هاي روز تولدم گريه كردم و هنوز نمي دونم چرا بايد براي موندن تا آخر قراردادم كه ۳ماه ديگه است اينهمه دليل براش بيارم..چون رييس محترم خودشم نميدونه چرا يهو من اضافه شدم اينجا... تمام سه ماه آينده برام بدترين روزهاي عمرمه چون بايد جايي كار كنم كه ديگه دوست ندارم و مي دونم اونا هم منو دوست ندارن و كلا اضافه ام . بايد باز تو اين شهر سرگردون كار بشم..نمي دونم چرا هميشه معادلات من به هم مي ريزه اونم وقتي كه نبايد بريزه... اينكه كسي كه دوستش دارم هرگز منو به ياد نمياره مخصوصا دراين روز كه ديگه داستان كهنه اي است كه بهتره گفته نشه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:55 توسط هیچ کس |
|
|
نمی دونم چرا از من می خوان که دیدگاهم رو نسبت به مردها تغییر بدم، وقتی جز بار منفی و دردسر چیزی از اونها ندیدم؟
به جرات می تونم بگم تنها مرد مهربون که محبتش واقعیه فقط پدرم بوده و هست..تنها مردی که همیشه پشتم می مونه و در هر شرایطی خالصانه دوستم داره.. بدون هیچ استثنایی هر مردی که از ۱۸ سالگی وارد زندگی من شد جز دردسر و آزار برای من چیزی یادگاری نذاشت..تا بچه بودم و مردها برام بت بودن یه جور از دستشون اذیت شدم بعد هم که عاشق شدم و اون رفت و مردها با همه ادعای بزرگ بودنشون برام شکستن.. خیلی زود از ارتباط با پسرها دست کشیدم ،شاید وقتی که هنوز در اوج جوونی و به قول دوستان سن پسر بازی بودم بی خیال این جماعت خود خواه و یک بعدی شدم.. بعد از رفتن عشقم همه تجربه هام رو به زوال بود و همه چیز بدتر از قبل شد.. خیلی ها که اعتقادات خاصی داشتن گفتن تا از فضای اون آدم رها نشی زندگیت همینه..اما من نه خواستم که رها بشم و نه تونستم..این بود که از فضاهای دیگه رها شدم... تا همین امروز که اینجام و بعد از ۵سال که از رفتن عشقم می گذره و من در آستانه ۲۶ سالگی ام هنوز و همیشه تنها مردی که حق داره هر جور می خواد با من رفتار کنه اونه..اون یه عشقه که برای قلب من اجازه هر کاری رو داره گرچه هرگز کاری با من نکرده و در تمام این مدت که هم بود و هم نبود هرگز به من دورغ نگفته و هرگز منو با مرد بودنش آزار نداده..شاید این صداقتش بود که همیشه منو اسیر کرده..صداقتی که دیگه بعد از اون در کسی ندیدم و می دونم نخواهم دید.. مردها همیشه برای من سمبل ترس و فرار از واقعیت بودن ،هر وقت بهشون احتیاج داشتم نبودن، هر وقت كمكي خواستم تنهام گذاشتن، هر بار محبتي كردم پر روتر و وقيح تر از قبل شدن و فقط دنبال يك چيز بودن و چون بهش نرسيدن جنبه دوستي ساده و عادي رو نداشتن..يك بهانه آوردن و رفتن.. خوشحالم كه بعد از مدتي زندگي در غرب مي تونم با خيلي چيز ها كنار بيام از جمله اينكه مرد ها رو هرگز بيشتر از چيزي كه هستن نبينم..همون قدر پايين و محتاج ..و ديگه هرگز از هيچ مردي براي من بت محكمي ساخته نمي شه كه بشه بهش تكيه كرد..اونا مثل درخت مو فقط نياز دارن به يك زن تكيه بدن تا رشد كنن..و در موقع نياز ِ زن برن سراغ ديگري چون حوصله خستگي، مريضي و غصه هاي يك زن رو ندارن..و هميشه اونا هستن كه به خلوت ، آغوش مهربون ، روي باز و محبت بي دريغ نياز دارن... اينا چيز هايي نيست كه از روي عصبانيت يا احتمالا از دست دادن كسي به زبون بيارم..نه..خدارو شكر مدتهاست كه از وجود آزار دهنده مردها در زندگي راحتم..بنابراين اين ديدگاه مال امروز و ديروز و در اثر حضور يا عدم حضور يك نفر نيست..حاصل تجربه ۲۵ سال زندگيه كه حداقل چندين سالش رو با مردها عجين بوده..در ضمن اين ديدگاه شايد براي همه صدق نكنه حتما مرد خوب هم هست براي خيلي ها..من كاملا شخصي و بر اساس تجربه هاي خودم اينجا نوشتم..اونم در شرايطي كه به تولدم نزديك ميشم و در مرز۲۶ سالگي نه تنها هيچ كس رو دوست ندارم ، جز عشقم، بلكه به هيچ عنوان حاضر نيستم اين ديوار دفاعي رو بشكنم و به اين موجودات خودخواه و يك بعدي و از نظر من حقير، راهي براي ورود به حريم خودم بدم.. مي دونم شايد يعضي ها از خوندن اين حرفا ناراحت بشن..اما من نه قصد توهين به شخص خاصي رو دارم نه مي خوام كسي رو توبيخ كنم..من فقط و فقط درد دلهامو نوشتم از موجوداتي كه دوستشون ندارم...چه بسا همين موجوداتي كه من ازشون فراري ام براي ديگري خدا باشن...عشق باشن.. اميد باشن..و اميدوارم كه خوب باشن براي اونايي كه هستن.. اما من نمي خوام احساساتم رو با كسايي كه ذره اي ارزش اون رو نمي فهمن قسمت كنم..احساسات من برام خيلي مقدسه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:29 توسط هیچ کس |
|
|
روزهای خوبی رو نگذروندم..در واقع روزهای بدی بودن که رفتن..
چند روز تنهایی و ندیدن کسی که فکرش رو می کردم خیلی دلتنگم کرد..دوباه یادم افتاد که من اصلا هیچ جای زندگی و فکر اون نیستم..فقط من بودم که ماه ها انتظار این موقعیت رو کشیدم که ببینمش ولی اون فقط به خاطر همون قضیه جاه طلبی و کار زیاد نتونست..این ماهِ من یا بهتر بگم همون پدر رالف قصه پرنده خارزار داستانی در کار داره که گاهی حرصم ازش در میاد..انگار که فقط زنده است برای کارش ...خیلی از خودش کار می کشه شبهای زیادی نمی خوابه که بتونه به هدفش برسه..این خوبه و من همیشه برای موفقیت بیشترش دعا می کنم..اما اون هیچ وقت نمی فهمه من چقدر دلم گرفت از اینکه نتونستم ببینمش... این روزهای تنهایی که خیلی بهم بد گذشت آخرش هم با جراحی اندک دندان عقلی که اشتباهی در فک بنده جای گرفته بود به پایان رسید..حالا با صورتی باد کرده و درد ناک و دلی شکسته و تنها به پایان این ماه فکر می کنم..گرچه می دونم باز هم تولدم میاد و می ره و از ماه خبری نمیشه...اما من هنوز دوسش دارم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:2 توسط هیچ کس |
|
|
يك كلام...
نه ديگه كسي سفر مي ره، نه ديگه كسي تنها مي شه..و نه ديگه من مي تونم كسي رو ببينم.. تا ابد در حسرت دوباره ديدنت مي سوزم..اشكالي نداره اينم يه بخشي از سرنوشته.. موندن و سوختن و ساختن همه يادگاره عشقه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:27 توسط هیچ کس |
|
|
صد واقعه چون دوم خرداد بسازيم... ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم... غير از اينكه اين ماه رو خيلي دوست دارم به خاطر اينكه ماه ِ منه... هميشه هر سالي كه انتخاباتي شبيه دوم خرداد هم توش باشه ديگه خيلي دوست دارم ماهمو...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:11 توسط هیچ کس |
|
|
روزي كه سياوش شاملو فرزند زنده ياد احمد شاملو بزرگ مرد شعر ايران، بي رحمانه به منزل پدرش حمله كرد و تنها يادگارهاي او را كه همسر شاملو آيداي مهربان با عشق و انگيزه به ياد او نگه داشته بود و با آنها احمدش را زنده مي ديد به مزايده گذاشت،نمي دانست كه دست تقدير و اجل انقدر زود انتقام دلِ شكسته آيدا را از او مي گيرد و اين چنين سرنوشت غم انگيزي را برايش رقم ميزند. مرگ....چيزي كه پدرش هرگز از آن نهراسيده بود و براي كوبيدن درش "در آستانه" مانده بود و از "دياري كه دوست نمي داشتش به خاطر نامردمانش.."ساده كوچ كرد و همه خاطراتش را براي عشق يگانه اش " آيدا، درخت و خنجر و خاطره "به جا گذاشت.. اما فرزند اين اسطوره سنگدلانه به يادگارهاي او هجوم برد و چگونه توانست بازمانده هاي اين چنين پدري را بين مردم به فروش بگذارد، صندلي او را..چوب سيگارش را...خانه اش را...و شايد بعدها حتي شعرهايش را.. و در نهايت همه را خود صاحب شود و نه تنها مردم را از موزه شدن خانه او محروم كرد بلكه آيدا را نيز در تنهايي اش رنجاند.. و اين چنين است رسم سراي درشت...حالا او از دنيا رفت..يا بزرگ مرد شعر ايران مي بخشدش و آسوده مي خوابد..يا تا هميشه با عذابي اليم دست و پنجه نرم خواهد كرد.. در هر دو صورت او نام بزرگي را يدك مي كشيد و با اينكه ذره اي از منش و بزرگواري احمد شاملو را نداشت اما پسرش بود و حتما براي او عزيز.. روحش شاد... مراسم تشيع پيكر سياوش شاملو روز چهار شنبه ساعت 9 صبح از مقابل منزل وي واقع در ميرداماد ، نفت شمالي ، كوچه يكم ،پلاك10 برگزار خواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:58 توسط هیچ کس |
|
|
نه مي شه باورت كنم نه مي شه از تو رد بشم نه مي شه خو بِ من بشي نه مي شه با تو بد بشم نه دل دارم كه بشكني نه جون دارم فدات كنم نه پاي موندن ِ مني نه مي تونم رهات كنم نه مي تونه تو خلوتش دلم صدا كنه تو رو نه مي تونم بگم بمون نه مي تونم بگم برو كجا برم كه عطر تو نپيچه توي لحظه هام قصه مو از كجا بگم كه پا نگيري تو صدام چه جوري از تو بگذرم تويي كه معني مني تويي كه از مني اگر تيشه به ريشه مي زني نه ساده اي نه خط خطي نه دشمني نه هم نفس نه با تو جاي موندنه نه مونده راه پيش و پس نمي شه با تو باشم و اسير دست غم نشم فقط مي خوام با خواستنت تا هستم از تو كم نشم احسان خواجه اميري آلبوم سلام آخر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:46 توسط هیچ کس |
|
|
حرف زدن از ۲۰ سال پيش خيلي ساده نيست ، خيلي كم نيست..يك عمره..يك زندگيه..
يك كودك ِ ۶ ساله است كه حالا در مرز ۲۶ سالگيه..كودكي كه هنوز خيلي كوچك بود براي ديگر نديدن پدر بزرگش..كودكي كه هنوز ، هر سال ، اين روز براي پدر بزگ مي نويسه و دلش مي خواد باز كودك باشه و ۲۰ سال پيش باشه و بره دم خونه پدر يزرگ و ديگه لاي پتوي آبي رنگش نخوابه توي ماشين .. http://koocheasheghane.blogfa.com/8702.aspx امسال هم امروز هوا دلگيره ، باز هم باد مي خواد لا يه لاي درختان بوزه..و تلفن ها همه مي خوان نيمه شب زنگ بزنن..باز ديشب كودك ۲۶ ساله، خوابِ شبِ تلخ ۲۰ سال پيش رو ديد..و امروز دلتنگ است آنچنان...امسال نمي تونم در اين روز برم ديدن پدر بزرگ و اين خيلي ناراحتم مي كنه.. مادرم ، دخترِ بزرگ اين پدربزرگ، دوست نداره به جاي پدربزرگ، به ديدار سنگ و خاك بره چرا كه پدر بزرگ از او خواسته هرگز آنجا به ديدنش نيايد.. كاش فرصتي باشد امسال هم به ديدارش بروم.. مي دانم كه مرگ پايان كبوتر نيست..ولي چه فايده دارد وقتي كبوتري نباشد كه لمسش كني و در دستهايش آرامشت را بيابي و بر شانه اش اشك بريزي.. بيستمين سال نبودنِ پدر بزرگم رسيد...دوستش داشتم خيلي زياد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:49 توسط هیچ کس |
|
|
از آخرين باري كه نوشتم مدتي گذشته و هنوز دلم نمي خواست اين سكوت رو بشكنم...اما فكر كردم شايد براي خودم بهتر باشه كه دوباره بنويسم..نيازي نيست مستقيم بهش اشاره كنم..خودم مي دونم براي كي مي نويسم و حالا فهميدم خودش هم مي دونه..شايد اتفاقات اين چند روز باعث شد دوباره باز كنم اين جا رو..
نگاهش ، صداش و بودنش براي من كافيه..حتي اگر ازش ننويسم و سعي كنم معقول رفتار كنم..اميدوارم ايندفعه ديگه چيزي ناراحتش نكنه.. خلاصه اين كه احساس مي كنم اين روزها خيلي دارم در خودم تكرار مي شم..دارم خودم رو مرور مي كنم هر روز عين روز قبل...چيز تازه اي نيست و انگار نمي خواد باشه...اما در دل من حس سبزي است كه هميشه آرومم مي كنه...حسي كه مي گه شايد ، روزي ، وقتي ..همه چيز عوض شد..به هر حال به قول فروغ اگر عشق ، عشق باشد.. زمان حرف احمقانه ايست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 9:17 توسط هیچ کس |
|
|
یک مدتی اینجا تعطیله
نه حوصله نوشتن دارم نه حرفی برای گفتن... فعلا خداحافظ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:51 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فقط به خاطر چشم هاي تو شكار مي شوم...
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|