![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
سالها بودم و تو مرا ندیدی و به بودن همیشگی ام عادت نکردی
همواره بودم،پا به پای عشقت،سایه به سایه ی نگاهت،دوش به دوش غمها وشادیهایت با تو زیستم،با تو گریستم،با تو عاشق شدم،با تو زندگی کردم ولی تو هرگز مرا کنار بودنت حس نکردی نمیدانم در عشق چیزی کم گذاشتم یا لایق عشقت نبودم که تو انقدر ساده به نبودن من عادت کردی همان قدر ساده که به بودنم عادت نکردی سخت بود اما من عادت کردم حضور غایبانه ات را بر ناشناخته ی نقشه ای که مرا بر آن بردی و میبری من به نگاهت عادت غریبی کردم نگاهی که مال من نبود اما فقط گاهی،هرازگاهی،از روی عادتی پنهان و خفته به من خیره میشد همان چند لحظه کافی بود که من تا آخرین نفس وفادار آن نگاه بمانم و ماندم چرا که در نگاهت همه ی مهربانی هاست قاصدی که زندگی را خبر میدهد بی بهانه و بی چشمداشت تا ابد در نگه مبهم تو درگیرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:0 توسط هیچ کس |
|
|
همیشه آشتی میان دو نفر ممکن نیست
ممکن وداع درونیست و رها کردن با تو و انتظاراتم از تو وداع میکنم بیرون میروم از زندگی ات و به زندگی ام باز میگردم گاهی بهای زیستن در آزادی این است مارگوت بیکل هیچ وقت فکر نمیکردم روزی مجبور بشم با تو و انتظاراتم از تو وداع کنم اما این بار هم مثل همیشه به خاطر تو وحرمت عشقی که تو هرگزنشناختیش میرم اما جسور باش و اگه روزی دنبالم گشتی توی چشمام نگاه کن و بگو که هیچ کس مثل من دوستت نداشت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:59 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|