![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
تجربه سالها نداشتن تو این رو به من ثابت کرده که دوریتو فقط یک ماه میتونم تحمل کنم
انگار تا یک ماه هنوز اثر برق غریب نگاهت رو، روی تنم حس میکنم هنوز یاد شیطنت پنهان چشمات از خیالم نرفته هنوز گرم گرفتنت با اون و ساده گذشتنت از من جلوی چشمام رژه میره اما اینها رو فقط تا یک ماه میشه با خیال و خاطره و تکرار هر روزه زنده نگه داشت بعد از مدتی دوباره همه تلخی بی تو بودن بزرگ و بزرگ تر میشه همه حسرت نداشتنت زنده میشه و گاهی یادم میره مال من نیستی فکر میکنم هنوز ماله منی و دارم از دستت میدم میخوام بیام و ببینمت نگات کنم حست کنم زندگیت کنم تورو بشنوم تو رو باور کنم اما هر بار که میام و با اون میبینمت دوباره یادم میاد که تو سالهاست رفتی لبخند میزنم به تو و عشقت و در نگاه عجیبت غرق میشم نگاهی که هرگز نفهمیدم ازم چی میخواد بمونم؟یا برم؟ و این شعر زیبای نزار قبانی یادم میاد برایم اهمیت ندارد که به من تعلق داشته باشی یا به او مهم این است که به شعر تعلق داشته باشی من یک شاعرم و تنها ثروتم دفتر شعرهایم و چشمان زیبای توست و تو به شعر تعلق داری و به عشق و چشمانت به من راستی هیچ وقت این جمله رو شنیدی؟ اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، نفس بكشد و لذّت ببرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 17:6 توسط هیچ کس |
|
|
اگر میدونستم این بازی انقدر زود تموم میشه
شاید هیچ وقت واردش نمیشدم ولی حیف که قمار کردنو دوست دارم مخصوصاًدر عشق قماری که از باختنش نمیترسم چون چیزی برای باختن ندارم هر چی بوده و نبوده قبلاً به پای چشماش باختم و حالا خالیِ خالی فقط اومدم بازی کنم یه بازی دو طرفه یه بازی برنده برنده اما نه شایدم یه طرفه تو برنده من بازنده آخه نمیتونم وقت بازی به چشمات نگاه نکنم باشه اشکالی نداره این بارم تو بردی تو همیشه میبری مگر اینکه چشماتو سر بازی با خودت نیاری میبازم اما بازم پای بازیت هستم یادت نره حریف قدرش خوبه حتی اگر... خٌنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 17:5 توسط هیچ کس |
|
|
سال گذشته وقتی کنار دوستام و جمع خانواده شمع تولدم رو فوت میکردم
آرزوم بعد از سلامتی همه این بود که بتونم سال دیگه جایی باشم که دوست دارم ولی نمیدونستم اونجا کجاست کدوم مدینه فاضله ای بود که برای رسیدن بهش دعا کردم نمیدونم هنوز هم نفهمیدم دلم میخواست کجا باشم فقط میخواستم اونجا نباشم اما فکر بودن در هر جایی رو میکردم الا اینکه روز تولدم در جمع خانواده ی یکی از اقوام در شهری در حومه پاریس باشم شب عجیب و جالبی بود در غربت تنها در انتظار حتی یک تلفن که بهت بشه برای اینکه بفهمی هنوز فراموش نشدی و شبش رو با این خانواده ی نیمه فرانسوی در یک رستوران آمریکایی جشن بگیری تجربه ی جالبی بود به امتحانش می ارزید اما از این به بعد حواسم رو جمع میکنم وقتی میخوام آرزو کنم راست گفتن مواظب باش چی آرزو میکنی چون ممکنه بر آورده بشه اون شب که گذشت و من 24ساله شدم و حالا در این سن که شناختی ازش ندارم میخوام خیلی چیز ها رو باز هم تجربه کنم تکرار بعضی تجربه ها رو دوست دارم برام لذت بخشه اما تجربه های جدید رو هم خیلی دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 17:5 توسط هیچ کس |
|
|
روزی در دورترین نقطه عشق
پیش چشمان غزل آلودت در کنار هوس عاشقی ات پا به پای عطش لبهایت غربت سردی بود که رفت و همان روز درون دل تو گل خوشرنگی بود که ماند آن که رفت من بودم آن که مانده او بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:4 توسط هیچ کس |
|
|
سالهاست اِحرام عشقت به تن کرده ام
و به طواف چشمانت رفته ام چه وقت حاجتِ عاشقانه عبادتم را میدهی؟ سالهاست در حرم چشم تو سرگردانم حاجتم ده به نگاهت که بسی حیرانم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 17:3 توسط هیچ کس |
|
|
آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود همیشه پیش از آنکه فکر کنیم اتفاق می افتد
و چه زود ده سال گذشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:2 توسط هیچ کس |
|
|
بعد از اینکه پنج ماه باران غربت بی وقفه بر لحظه هایم بارید،و تمام خاطراتمان خیس بود اینبار نوبت آفتاب داغ و سوزان است که زودتر از موعد آمده برای سوزاندن و به آتش کشیدن نمی دانم چی!از روزی که هوا لحظه به لحظه داغ تر و شرجی تر میشود،نوع پوشش و لباس های مردم ساده دل این نقطه از کره خاکی نیز هر لحظه کوتاهتر،تنگتر،و بازتر میشود!!
اما در سرزمین من نیز مدتهاست هوا گرم وشرجیست،میدانم چه آفتاب سوزانی بر وطنم می تابد!ولی آنجا هر چه هوا گرمتر شود لباسها نیز بلند تر و ضخیم تر و تیره رنگ تر میشود! گاهی که در میان این مردمان بی خیال راه میروم با خودم فکر میکنم آیا اینها هرگز به محدودیت در نوع لباس هایشان فکر کرده اند؟ هرگز به خیالشان خطور کرده که دیگری برای آنها تصمیم بگیرد که چه بپوشند؟ فکر میکنم چنین چیزی برایشان مثل یک افسانه عجیب باشد!! اما مردم سرزمین من به این تصمیم گیری ها عادت دارند!اصلا شاید یادمان رفته که ما هم میتوانیم نوع پوشش را خودمان انتخاب کنیم این حق انتخاب را از ما گرفتند خیلی ساده. ما نیز ساکت ماندیم!!نمیدانم چرا؟ فقط دوست دارم بدانم حق با کیست؟ حاکم زورگویی که برای رنگ و طرح لباس مردم نظر میدهد،و امر میکند هر فصل چه بپوشند!!و آخر هر مخالفتی خون و خشونت است.یا اینها که انقدر در آزادی های شخصی شان غرق شده اند که حتی صدای کمک خواهی کسی را در چند قدمی شان نمیشنوند؟ گرچه به پاسخ این سوال رسیدن کار من نیست ولی میدانم اگر یک روز مردم سرزمین پاک من از محدودیت و زور گویی نابود شوند،مردم طعم زور نچشیده ی این ور آبها از آزادی زیاد خواهند مرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:1 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|