تبليغاتX
کوچ
هنوز در سفرم
همیشه اعتراف کردن سخت و زجر آوره مخصوصا وقتی که محکوم به گناهی نکرده باشی


اما من هرگز از اعتراف نترسیدم نه پیش خودم نه دیگران


حتی گاهی این کار رو دوست دارم چون سبکم میکنه احساس میکنم بار همون گناه نکرده از دوشم برداشته میشه


شاید این بار اعترافم پر از بار گناه باشه ولی یه گناه ِ بی منظور

عاشقی


گناه ِ من بود که عاشق کسی شدم که عاشق دیگری بود


گناه ِ من بود که دیوانه ی نگاهی شدم که دیوانه دیگری بود


گناه ِمن بود که پرستیدم بتی را که خدای دیگری بود


پس آن دیگری بی گناه بود و هست


آن دیگری ساده بود و هست


آن دیگری رقیب بود و دیگر نیست


نمیخواهم رقیبم باشد نمیخواهم روبه روی چشمان بی گناهش احساس برد و باخت کنم


میخواهم مثل خودش ساده باشم و عاشق


تنها تفاوت ما در داشتن ِ اوست


که بی دریغ میبخشمش به چشمان معصوم ِ مهربانی که بی رحمانه نام رقیب بر آنها نهادم


باز هم گناه کردم


باز هم اعتراف میکنم


از روزی که در کافه ای در قلب پاریس کنارش نشستم فهمیدم که بیشتر دوستش دارم


چون هر لحظه بیشتر یاد آور اوست


دوست داشتنش بی ریا و مهربان است


من نیز بی دریغ دوستش دارم


چون تنها ثروت احساسم در دستان اوست


شیشه ی سرنوشت ِگنگ ِ دلم در نگاه ی پر اعتماد اوست که اگر این اعتماد بشکند تمام هستی ام بر باد میرود


دوستش دارم چرا که میشناسمش به دوستی و یگانگی


شهر همه بیگانگی و عداوت است


این بار دیدارِ او به تنهایی لذت بخش تر بود

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:11  توسط هیچ کس | 
14
ژوئیه روز جشن انقلاب کبیر فرانسه
22
بهمن روز جشن انقلاب ایران
نمیخوام مقایسه کنم چون اصلا قابل مقایسه نیست فقط یه تعریف کلی از هر چی که دیدم.
بارها و بارها جشن انقلاب ایران رو دیده بودم ، ده روزی که در ماه بهمن عده ای رو به خودش مشغول میکرد عده ای که شاید ازین انقلاب شاد بودند و راضی . اما در همون دوران ِ دهه فجر همواره عده ای از مردم ناراحت و سرشکسته از اتفاقی که برای سرزمینشون افتاده بود آه و ناله می کردن، انگار این ده روز بیشتر اونها رو یاد اشتباهاتشون مینداخت که چی بودن و چی خواستن و چی شد.
برای من زیاد فرقی نمیکرد چون من قبل از اون انقلاب رو ندیده بودم حتی تصوری هم ازش نداشتم و برام بخشی از تاریخ ِ تموم شده ی کشورم بود .نه در جشنها شرکت میکردم نه با روزهای دیگه سال برام تفاوتی داشت.
به جز سالهایی که محصل بودم و به اصرار مدرسه باید درین جشنها شرکت میکردم. ولی باز هم در دلم فرقی نمیکرد نه قبلش رو دیده بودم نه حتی در جریان این انقلاب بودم. تنها چیزی که ازین جشنهای تصنعی یادم مونده راه پیمایی های هر ساله بوده که اصلا نمیدونم چه فلسفه ای پشتش هست ،از صبح تا ظهر یک مسیر طولانی رو متر کردن و شعارهای تکراری و ضد کشورهای دیگه دادن نشونه ی شادی برای یک انقلابه ؟ نمیدونم شاید باشه
به هر حال هرگز تعلق خاطری به اون جشن و انقلاب پیدا نکردم چون در تمام اون سالها در لا به لای این جشن تنها نامی که برده نمیشد نام مقدس وطنم ایران بود. تمام جشنها فقط برای سرکوب کشورهای بی دلیل ابر قدرت شده ی دنیا بود
اما امسال ماجرا کمی عوض شد
گذشته از اون که در تاریخ اون جشن در ایران نبودم، سرنوشت منو هل داد وسط یه جشن انقلاب دیگه. امسال روز جشن انقلاب فرانسه من در پاریس و بین این مردم بودم.
تفاوت بیداد میکرد، یک دنیا با جشنهای ما فرق داشت ، همه مردم به یک اندازه خوشحال بودن انگار تک تک اون آدمها که خیلی هاشون هم سن و سال من بودن ، شخصا در اون زمان بودن و لحظه به لحظه پیروزی کشورشون رو حس کردن.
رفتارشون برام جالب بود و برنامه هاشون عجیب . با اینکه اصلا از نوع جشنهای اروپایی خوشم نمیاد ولی موندم که ببینم .
جمعیت زیاد بود . سر تا سر خیابون معروف شانزلیزه مملو از گروهای مختلف مردم بود که بیشترشون هم خارجی بودند و مثل من معلوم نبود وسط اون جشن چه می کنن.
برج ایفل که همواره سمبل زیبایی پاریسه محل آتیش بازی بود، مدتی از بالای برج گوله های رنگی آتیش به هوا پرتاب شد که بی انصافی ِ اگر بگم قشنگ نبود اما خوب ما هم می تونیم بهترشو داشته باشیم.
بعد هم اون ملتِ مشتاق برای رفتن به سمت ایفل رو پس زدن ، که نمیشه برین! چون رئیس جمهور ِ محبوب و مردمی شما داره میاد اونجا !!!
دور تا دور برج رو بستن و اصلا هم مهم نبود که کلی از توریست ها فقط مقدار انبوهی پول خرج کردن که اون شب به ایفل دستی بزنن.
خوب اینم باز به ما چه ما خودمون اینجا اضافه ایم حق نداریم نظر بدیم
بعد ازین که این مردم اروپایی ِ سرشار از ادعای فرهنگ و تمدن با له کردن و هل دادن همدیگه تونستن از اطراف برج پراکنده بشن حالا سرازیر شدن به سمت شانزلیزه .
شیشه های مشروب روی سر و زیر پای ملت خورد میشد ، همه مست و بی حواس به هر غریبه و آشنایی میخندیدن و اگر مقدار نوشیدنشون کمی از حد گذشته بود ناگهان طرف رو در آغوش میگرفتن.
و در نظر بگیرید حال ِ یک دختر ایرانی ِ در ایران بزرگ شده ای رو که اصلا هم دلش نمیخواد مثل اینا مست باشه .
بگذریم
درین بین مرتبا ترقه و چیزهای پر سر و صدای دیگه هم زیر پای ملت منفجر میشه و نه تنها کسی جلوی این کارهارو نمیگیره بلکه ماشین اورژانس قدم به قدم منتظره که مجروحین رو جمع کنه.
ای بابا حالا هی میگن چهارشنبه سوری خطرناکه !!!
آخر قضیه هم ختم شد به یک کنسرت بی بلیط که ظاهرا خواننده محبوبی بوده چون اونجا هم کم مونده بود زیر هجوم جمعیت مست و البته عاشق له بشیم
از هر طرف که نگاه میکردم یا لیوان مشروب تو صورتم بود یا دوتا مرغ عشق می دیدم که آخیییییییییییییی طفلکی ها نه که مثل جوونای ایران محدودن و نمیتونن همدیگرو ببینن ، یک لحظه از بغل هم جدا نمیشدن
گاهی دلم میخواد بهشون بگم آهای مرفهین بی درد ِ محدودیت نکشیده !! یک روز، فقط یک روز جاتونو با ما جوونهای بی گناه ایران عوض کنین به خدا اگه یک ساعت زنده بمونین
کاش میفهمیدین ما چقدر پوست کلفتیم
ساعتها خواننده ی محبوب روی صحنه ی عمومی برای همه ، حتی من که اسمش رو هم نمیدونستم خوند و اصلا هم نگران نبود که از ساعت اجراش بگذره ، شعری بخونه که بابتش فردا شب ممنوع الاجرا بشه ،حرفی بزنه که یهو کسی اونجا باشه و بشنوه و خلاصه اینکه فکر پول سالن و حقوق نوازنده و هزاران فکر دیگه
آزاد و راحت خوند و هر چی دلش خواست گفت و رفت
این خواننده هم اگه یه بار جای خواننده های ما واسه گرفتن مجوز برای دو شب اجرای بیشتر تو اداره های دولتی ایران دویده بود حتما تا الان کار دیگه ای واسه خودش پیدا کرده بود
تمام این جمعیت تا فردا ظهر خوابیدن و اصلا هم یادشون نبود که دیشب به کی خندیدن با کی رقصیدن چه کسی رو بی هوا بوسیدن و حتی چقدر الکل خوردن .
همین که یک شب خوش بودن کافیه چه اهمیتی داره اون ور دنیا یه جوونی همسن اینا حتی نمیتونه واسه رنگ لباسش تصمیم بگیره...

فقط من بودم که با حسرت به تمام این چیزها نگاه کردم و دلم برای نا بودی سرزمینم سوخت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 17:8  توسط هیچ کس | 
نمی دونم از تو فرار کردم یا از سرنوشت یا اصلا از خودم


نه میدونم نه میخوام که بدونم

واقعا دونستنش چه فرقی میکنه؟ کجای این قصه عوض میشه؟اصلا مگه ممکنه این قصه روزی هم عوض بشه؟

مهم اینه که من فرار کردم،برای اینکه نباشم و نبینم دیگه خیلی از چیزها رو،این تمام دلیلی ِ که من الان اینجام

تو این شهر که برای خیلی ها مدینه فاضله است و برای من هنوز بعد از 9 ماه شهر غربت زده

اینا هم باز مهم نبود و نیست ،در مقابل اندوه ِ سنگین ِ هرگز نداشتن تو،هیچ چیز مهم نیست

تمام این مدت دوریتو نفس نفس زندگی کردم تلخی نبودنت و و دیگر ندیدن های گاه به گاهت رو قطره قطره گریستم

حالا سرنوشت بازی تازه ای برام رقم زده

بوی سفرِ تو میاد صدای قدمهات نزدیک شده حس غریب نگاهت رو روی پوست تنم میفهمم

سفری در پیش داری به گمانم که مقصدش دل خراب و چشم منتظر منه دستاش رو محکم گرفتی و راهی این سفر شدین دوتایی

این بار شما مسافرین و من ساکن این شهر غریب اگر تو هم نیای اون تنها میاد ولی بوی تو همراهشه برق نگاهت رو با خودش داره و حس بوسه های تورو تداعی میکنه

انتظارش رو میکشم که زودتر ببینمش با تو یا با حس ِ تو

دیگه فرقی نمیکنه مهم اینه که بوی تو بیاد باهاش و عکس چشمای تو توی چشماش باشه و من ببینمش

میخوام رو به روی چشماش که پر از با تو بودنه بشینم و نور ستاره ای چشماتو نفس بکشم

اما این بار نه در اون کافه همیشگی در تهران

در کافه ای در پاریس

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:8  توسط هیچ کس | 
از قطار فاصله ها بیزارم
بی رحم است و نمیداند
چگونه آخرین نگاهت را از من میرباید
شاید واپسین فرصت دیدار
و شاید هم آخرین حس عاشقی را
تو را از من میگیرد و میگذرد
دورم میکند از دستهایت
که مرا مهمان نوازشهایت میکرد
و جدایم میکند از آغوشت که بستر امن آرامشم بود
پریشانی موهای سیاهت
که لابه لای دستان محتاطم می لغزید
همه را از من گرفت واز تو خاطره ای ساخت بی پایان

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 17:7  توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من هنوزم سبز می اندیشم....

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
غربت نویسی
شعرهایم برای تو
من
پیوندها
بوسه ی قدیمی
کولی
مینا اکبری
سها
راز شمع
منیرو روانی پور
سوسو
شادی بیضایی
همایون شجریان
مهرداد فلاح
زن نوشت
آیدا در آینه
علف هرزه
بهاره
گریز
میترا گراف
رضا قاسمی
شاملو
پارمیس
متولد خرداد
بابونه
نیما
رقاصه
من
مرگ رنگ
بابک برزویه
در همین حوالی
با خانمان
ابلیس در آینه
خدايي تازه مي خواهم
رضایا
بچه های آدم و حوا
یاسین نمکچیان
تادانه
یوسف علیخانی
خطوط خسته موازي
هزار راه
هيچ كس
زن سی ساله
مادران عزادار
روز نو
بانوی اردیبهشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM