تبليغاتX
کوچ
هنوز در سفرم

جان تو جان او

جانم قربان او



ای رقيب ای دشمن من

دشمن جان وتن من

برده ای زيبای ما را
خود گرفتی جای مارا

لعل لب او نوش تو

يغماي عقل و هوش تو

راز وفاداري چو من

ميخواند او در گوش تو

جان تو جان او
جانم قربان او



ميخواهم از خدايش

كه سر نهم به پايش

فنا شوم برايش

جان تو جان او
جانم قربان او



او قرار جان من بود

يار هم پيمان من بود

از برم او را ربودی
در كنار اوغنودی
من رفتم و توآمدی

آتش به جان من زدی

تا بر سر پيمان بود
هرگز مكن با او بدی

جان تو جان او
جانم قربان او



از عشق او تو مستی

دل مرا شكستی

برش كنون كه هستی

جان تو جان او جانم قربان او


این آهنگ در بهترین جای خاطراتم حک شده



همیشه این شعر رو با صدای پدرم شنیده بودم که گاه گاهی میخوند



از کودکی حس خوبی به این ترانه داشتم
دوست داشتم بشنوم بی توجه به عمق حسرتی که در این شعر پنهان شده



سالها گذشت و من یک روز فهمیدم که این آهنگ شده همه سرنوشت من



روزی که رقیبم اون رو برد بی خبر از چشمای خیس و حسرت عمیق دل من که او دیگر رفت
گناهی نداشت ساده بود و عاشق و صبور
او لیاقت داشت که عشقم رو برای همیشه دستش بسپرم
و سپردم
عقب کشیدم و از دور شاهد لبخند هاش بودم
دیگه رقیب برام معنی دشمن نداشت
دوستش داشتم
چون برق عشق او رو در نگاهش دیده بودم
او از آن دیگری شد و حسرت نگاهش از آن من
باورش برای خودم هم سخت بود که روزی حتی دلم برای آن دیگری تنگ بشه



ولی شد،بعضی وقتها فکر میکردم اگر رقیبم رو ببینم دلتنگی های هرگز نداشتن او کمرنگ میشه



به دیدنش عادت کردم در نگاهش راز غریبی بود که بازتاب عشق گمشده ام بود



در صدایش مهربانی خاصی بود که بی گناهی اش را جلوه گر میکرد



و حالا که سالهاست بودنش عاشقانه زیستنش و صداقتش را باور کرده ام



انتظار دیدنش را میکشم

راستی!دلتنگی برای رقیب هم گاهی لذت بخش میشود




جان تو جان او جانم قربان او
تا بر سر پیمان بود هرگز مکن با او بدی
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:41  توسط هیچ کس | 
به کدام عشق ِ بی فردا دل بسته ام ؟
با یاد کدام نگاه ی گم شده ی تو به آمدنت دل سپرده ام؟
چگونه بی تویی را تحمل کردم و دَم نزدم؟
در تکاپویی که از یاد تو رفته بودم در باتلاق عشق بی سرانجامت دست و پا زدم ،شاید راه فراری پیدا کنم ازین شکنجه ی تلخ ِ بی تویی.
رطوبت چشمان او وقتی از دوری دستانت عاشقانه سخن میگوید ،لرزیدن اشک در نگاهش که عجیب دلتنگ توست ،پر کشیدن ِ دلش برای روز دیدارت و هزاران حرف دیگر از تو وقتی کنارش نشسته ام ،خنده ام میگیرد ،دل میسوزد از عشق ِ بی خیال ِ خودم ،که چگونه این همه سال ساکت مانده ام و در دلم آشوب ِ لحظه ای دیدار تو بوده.
باورش آسان نبود ، روزی که پاهای زخمی عشقم ،قدم در سرنوشت شما گذاشت ،تو خواستی که ما با هم باشیم ،ما که هر کدام به عشق ِِتو باور داریم ،کنار هم بودنمان ساده نیست.
ناچار شدم پیرو مذهب سکوت شوم تا گاهی هراز گاهی تو را یا او را داشته باشم
من از تمام خواسته هایم گذشتم ،ساکت ماندم وهرگز نخواستم به چشمان بی گناه او خیانت کنم
آرزو میکنم که پیش ِچشمانش شرمنده نباشم ،نمیخواهم مُهر خیانت در رفاقتم با او به پیشانی سرنوشتم بخورد ،میگذارم لبه های تیز ِتیغ ِ این رابطه پاهای دلم را که سالهاست روی آن راه میرود را تا نفس ِآخر ببُرد اما هرگز نمیگذارم حضور ِغریبم در این راه ،حتی لحظه ای نگاه ِ بی گناه ِ او را تیره کند و دلش را از اندوه ِدورنگی بلرزاند.
بگذار عاشقانه گفتن هایش از تو را بشنوم ،و لیلا وار پرستیدن تو را لمس کنم اما هرگز دل ِمهربانش را نلرزانم.
بی دریغ از آن ِاو باش و ساده دوستش بدار
او تنها لایق ِنگاه ِتو و یگانه معبدی است که هندوی عشقت را تا ابد دستش میسپارم و آسوده میمیرم
چون دیگر برای همیشه ،خیالم از بابت چشمان ِستاره ای ات راحت است ،دست او سپردمشان ،شاید بهتر از من نگهبان ِنگاهت باشد.

در هوای تو ودر آخرین باورهای هرگز ندیدنت
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:40  توسط هیچ کس | 
وسوسه ی عاشق شدن
التهاب ِ لحظه هامه
حسرت ِ فریاد کردن ِ اسم ِ کسی با صدامه...

دلم برای عشق تنگ است ، دلم برای لغزیدن ِ نگاه ِ عاشقی ، بر گونه هایم تنگ است
چند وقت میشود که عاشق نبوده ام ؟ چند وقت شده که دلم نلرزیده ؟ چند وقت است که سایه ی مهربانی را بر دیوار ِ دلم ندیده ام ؟
حس میکنم دلم خشک شده ، ساکت و سرد شده
نیازمند ِ بارانی است که از انتظار نجاتش دهد
دلتنگ ِ عاشقی است دلتنگ ِ سادگی های عشق و شلوغی های در او گم شدن
دل تنگم برای دستی که تمام ِ تنهایی دستانم را پر کند
برای شانه ای که جایی برای اشکهایم داشته باشد
برای آغوشی که تکیه گاهی برای تنهایی ام باشد
دلم میخواهد ساده عاشق باشم ، مهربان بمانم و صادقانه رسوای نگاهی شوم که دیگر ترکم نکند
خسته ام از هر چه بی عشقی است
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:39  توسط هیچ کس | 
تا زمانیکه به فردا امیدواری
فردا از آن ِ توست
آنچه کرم ابریشم آنرا پایان ِ دنیا میپندارد
در نظر پروانه
آغاز زندگیست
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:38  توسط هیچ کس | 

اولین چیزی که بعد از رسیدن به خاک ایران دیده میشه برج آزادی ِ معروف ِ
که از آخرین باری که دیدمش 5 ماه گذشته
دوباره با شنیدن اسمش بند دلم پاره میشه
دلم میخواد ببینمش باز
دلم میخواد برسم ایران بغض تلخی چند روزه اذیتم میکنه
میدونم از دلتنگی ِ
دوباره هوار وطنم آرزوست دوباره دلم گرفته از هر چی غربته
دوباره و دوباره و دوباره ها
نتیجه مثبت امتحانم آخرین حکمی بود که صادر شد
حداقل یک سال دیگه اینجا اسیرم
دلم برای لحظه رسیدن به ایران پر میزنه
ارتباط با ایرونی های اینجا و همیشه بوی غذای ایرانی توی خونه راضیم نمیکنه
دلم همون جایی رو میخواد که بودم
پیش ِ دوستام خانوادم اتاقم خونم
بد پیله و لجوج و عصبی شدم میدونم که به خاطر دلتنگی ِ زیاد ِ
آرزو میکنم این روزها زودتر بگذره تا دوباره به عشق پرواز به ایران شبها رو بخوابم
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:37  توسط هیچ کس | 
نامش یاد آور یکی از خطه های اسپانیا بود و سیمایش یکی از نیاکان سرخ پوست
در 19 اکتبر 1899 در گواتمالا به دنیا آمد
اشعار وطن پرستانه اش قابل تقدیر است که مرا به یاد سرنوشت وطنم میاندازد

وطن ِ روشنایی های کامل زمانی تو
جشن آهنگین زمینی و ساده دلانه ای بودی
ولی امروز دستهای چلیپا وار بر هم نهاده ، دشت هایت را میپوشانند

وطن ! دریاچه هایت آیینه هایی ژرف بودند
و اکنون دست ِ تو به آسمان نزدیکشان میکند

وطن !کوه های بی نقصت چون پرچینی
از انحناهای سبز بودند که سپیده دمان را جذب میکردند
ولی امروز افق زندان توست

وطن ! روزهای کاملت که به صورت ساعت هایی
همه سرشار از پرنده ، گل و سکوت از پی هم می آمدند
دریغا که اکنون به جز احتضار نیستند

وطن ! آسمان های بی نقصت که هر روز
شامگاهانی سرشار از طلا وشب هایی پر ستاره داشتند
بر سپیده دم و غروب ، جامه ی سوگ تو را میپوشانند

وطن ِ دره های کامل ، در ننوهای سایه هایت
که از این آتشفشان تا آتشفشان ِ دیگر کشیده شده اند
به صدای گریه ی خیابان ها و خانه هایت گوش میسپاری

وطن ! میوه های بی نقص گوشتی و بهشتی ات
که آنها را با پوست های درخشان میپوشاندی
اکنون بر اثر ِ سوگ هایت ملس شده اند

وطن ِ اقیانوس های کامل ! این ساحل بسیار غنی
و این گودال های دریایی که در میانت میگیرند
با گریه های اضطراب آلودت خود را پر شور تر کرده اند

وطن ! در گذشته خرمن های بی نقصت هم
از صدا ، از رنگ ، از طعم و از عطری زاده میشد
که اکنون حس هایمان با هراس آنها را پس میزنند

وطن ِ عسل های بی نقصی که امروز
به اشکهایی شور بدل شده اند و جام مرارت را پر میکنند
تسلی ام مده ! جام را دور مکن

وطن ِ بذر افشانی های کامل!
ذرت با گرسنگی خود پاپوش ِ پاهای برهنه ی
دختران و پسران ِ اکنون گریزانت شده است

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:35  توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من هنوزم سبز می اندیشم....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
غربت نویسی
شعرهایم برای تو
من
پیوندها
بوسه ی قدیمی
کولی
مینا اکبری
سها
راز شمع
منیرو روانی پور
سوسو
شادی بیضایی
همایون شجریان
مهرداد فلاح
زن نوشت
آیدا در آینه
علف هرزه
بهاره
گریز
میترا گراف
رضا قاسمی
شاملو
پارمیس
متولد خرداد
بابونه
نیما
رقاصه
من
مرگ رنگ
بابک برزویه
در همین حوالی
با خانمان
ابلیس در آینه
خدايي تازه مي خواهم
محسن فرجی
رضایا
بچه های آدم و حوا
یاسین نمکچیان
تادانه
یوسف علیخانی
خطوط خسته موازي
هزار راه
هيچ كس
زن سی ساله
مادران عزادار
روز نو
بانوی اردیبهشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM