تبليغاتX
کوچ
هنوز در سفرم
یک سال ِ پیش شب ِ 28 مهر خونمون شلوغ بود ، پر از آدم ، دوست و آشنا ، بعضی ها بغض کرده و غمگین بعضی هم ساکت و از درون ناراحت مثل مادرم و پدرم!!
اما من دلم پر میکشید برای سفر ،میدونستم تا چند ساعت دیگه از خاک کشورم میام بیرون و نمیدونستم کجا میرم و چه اتفاقاتی قراره برام بیافته .
همینش برام پر از هیجان بود همین نا معلوم بودن ِ سفر ،برام لذت بخش بود !داشتم قدم در ناشناخته ای میذاشتم که برام عجیب و جالب و قابل کشف بود!
هر کدوم از دوستام که برای خداحافظی میومدن با چشمای گریون خونه رو ترک میکردن .من نه از سر بی خیالی ، که درونم آتیش به پا بود ، بلکه فقط از سر دلداری به اونا لبخند میزدم و سعی در آروم کردنشون داشتم!
دختر خاله ی مهربونم که در واقع حکم خواهری برام داره و الان داره مامان کوچولو میشه،بهم میگفت عزیز بی جهت !! میگفت چرا خودتو الکی عزیز کردی ،ملت رو از خواب و زندگی انداختی که پاشی کجا بری!!همه حرفاشو با بغض و خنده میزد !میدونستم از رفتن من آزار زیادی میبینه ،تنها میشه ، غصه داره ،اما نمیخواد با غمش رفتن ِ منو سخت تر کنه !از اینکه خواهرم رو تنها میذاشتم ناراحت بودم !اما از طرفی هیجان سفر تمام وجودم رو قلقلک میداد.نمیتونستم ازش دست بکشم.
تا آخرین لحظه بغضم رو خوردم و به همه ی حرفا خندیدم !
چند ساعت با کابوس خوابم برد تا وقت رفتن به فرودگاه ، کنار خواهرم خوابیدم آخرین باری که کنارش دراز کشیدم و از فرط بغض و غصه هیچ کدوم حرفی نزدیم.
موقع خروج از خونه ، وقتی برای آخرین بار از اتاقم میخواستم خارج شم با حسرت نگاهی به در و دیوار اتاقم انداختم ،موج خاطرات له م کرد .همه چیز جلوی چشمم رژه میرفت .
وای !! نه !!نمیتونم دل بکنم ، دلم میلرزید ، بغض اذیتم میکرد !
تحمل سنگینی اش رو نداشتم ،قلبم درد میکرد ، نفسم بالا نمیومد ،از ته دل گریه کردم ، زار زدم ،همونجا گفتم پشیمونم. کاش برمیگشتم همون جا!
تا توی هواپیما ، تا خاک ِ فرانسه و تا همین امروز بعد از یک سال دارم گریه میکنم !
دیگه اشکی برام نمونده ، دیگه توانی هم ندارم ،ضعیف شدم و بی طاقت !
اما سخت شدم از غربت که صادق بود با همه ی بدیهاش ! عوضم کرد و تحمل عذاب رو برام ساده تر کرد.تنها حسنی که برام داشت همین بود .قوی شدم برای تحمل سختی های دنیا.
حالا یک سال از این تبعید خود خواسته گذشت.
سالگردش هم اذیتم میکنه!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:0  توسط هیچ کس | 
چند هفته ی پیش بود ، با دوست هم خونه ام صحبت میکردیم راجع به سریال های دوران کودکی مون که چیا بوده و چیا رو دیدم و چیا رو از دست دادیم و از روی بچگی چقدر هم غصه خوردیم که دیدی فلان سریال تموم شد و من نتونستم ببینم ،دیدی مامان نذاشت شبا یه کم دیرتر بخوابم که بتونم اون سریال رو ببینم .غافل ازینکه اون سریال ها باز هم تکرار میشن و میشه دیدشون ولی عمر عزیزی که داره میره و ما قدرشو نمیدونیم دیگه تکرار نمیشه.
امروز که به روال هر روز مشغول دانلود کردن سریال های ماه رمضون بودم چشمم افتاد به قسمت سریال های روزانه و دیدم ای وای ِ بر من .... خانه ی سبز دوباره داره پخش میشه...
از خوشحالی یهو جیغ زدم و دوستم رو صدا کردم آخه همین چند هفته پیش بود که میگفتیم ای کاش این سریال رو دوباره پخش کنن!! به قول معروف کاش چیز دیگه از خدا خواسته بودیم
خلاصه که رفتم سراغ دانلود کردن اون و همین طور هم جمله ها و تصاویری که ازش یادم مونده بود رو مرور میکردم.
که یک دفعه نگاهی به سال ِ پخشش انداختم.....نه!!!!!!!!!
امکان نداره ، باورم نمیشد ، مگه میشه 11 سال از پخش ِ این سریال گذشته باشه؟
یعنی واقعا 11 سال پیش بود که من هر 4شنبه ساعت 9 شب به عشق دیدن این سریال جلوی تلویزیون
می نشستم و با چه هیجانی پی گیری میکردم ؟
این همه سال چه جوری گذشت؟ چی شد؟ چه اتفاقاتی افتاد که نباید می افتاد؟ چه کارها کردم و کاش نمیکردم !! و هزار تا فکر دیگه ...... اما پشیمون نیستم
هر چی که بوده خوب یا بد اون چیزی بوده که باید باشه نه بیشتر نه کمتر البته بدون شمردن ِ قسمتهایی که خودم خراب کردم!
به هر حال دیدم سریال رو و کلی خاطره ها برام زنده شد ، صدای عجیب و تاثیر گذار ِ خسرو شکیبایی که باز منو برد به عوالم کودکی حرفای گاه و بی گاه جالب و ماندگار ِ هنر پیشه ها و جستجوی اونها برای پیدا کردن ِ رنگ روح ِ زندگی.....
که فهمیدن سبزه ، سبز ِ سبز !!
اما رنگ روح ِ زندگی من چیه ؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:59  توسط هیچ کس | 
روحم درد میکند
از درون سنگ به اندامم میزنند
روحم سنگسار شده  به جرم کدام عشق ِ نا پاک ؟
دوست داشتن کدام قلب ِ نا مشروع؟
گوشهایم میسوزد از شنیدن این همه تصور آلوده .
شانه هایم سنگین است ، به سنگینی بار گناه
اصلا شاید من خود ِ گناهم که این چنین آزرده ام !!
دنیا با تمام آدم هایش دور سرم میچرخد
دنیا با تمام آدم هایش در سرم میچرخد
دنیا چرا انقدر میچرخد این روزها؟؟
چرا کسی سر جای خودش نیست ؟
گلویم درد میکند از بغض ، از نفرت ، از تلخی ِ این کابوس
خوابم می آید  خوابم نمیبرد
شاید خوابیده ام؟ پس چرا بیدار نمیشوم؟
بختکی روی زندگی ام سایه انداخته که لحظه هایم را ذره ذره می سوزاند
روی قلبم راه میرود و لگد مالم میکند .
دلم دریای شمال را میخواهد یا خلیج ِ جنوب را ،فرقی نیست
فقط دریا باشد و بی کرانگی و عمق و آب..
که فریاد بزنم از ته دل جیغ بکشم گریه کنم .
کسی صدایم را نشنود جز خدا...
تنم درد میکند  ...
پاهایم کرخت و بی حس شده توان ندارم قدم از قدم بردارم
باید بروم باید برگردم همین امروزها!!!
دلم خانه مان را میخواهد  کوچه و خیابان خودمان را
اینجا آزارم میدهند آدم ها !!
اطرافم پر از گناه است و گناه کار و متهم
درین گنداب دست و پا میزنم به امید راه فرار .
امروزها همه گناه میکنند و بارش بر دوش من است ، دروغ میگویند و تیر ترکش از آن ِ  من است
نمیبینم تصویری از آدم ها مگر آلوده در گناه !
تنم از زخم درد میکند..
دلم از غصه ..
روحم از همه..
همه جای بدنم درد میکند
من خود دردم امروز ها!!!!!
درد میکند
درد
درد
درد
....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 17:57  توسط هیچ کس | 
اون که اهل ِ ایمان ِ نا پاک بود
دچار  کفر زلال شد...

کاش بتونه کافر ِ خوبی باشه
چون مومن خوبی که نبود
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:57  توسط هیچ کس | 
باورم نمیشه !

امروز که مثل بیشتر روزها به خاطر شب زنده داری های غربت ،حدود ظهر از خواب بیدار شدم برای یک چند لحظه ای فکر کردم توی اتاقم در ایرانم ، و داشتم از خوشحالی پس می افتادم

نمیفهمیدم این آفتاب داغ که داره چشمام رو میزنه و پوستم و میسوزونه از کجاست !

بلند شدم پنجره رو باز کردم ، گرمای اتاق قابل تحمل نبود ، شیشه های پنجره ها داغ شده بود از شدت آفتاب ِ صبح ! یعنی اینجا پاریس ِ؟ مگه میشه؟ پاریس و این آفتاب داغ ؟

همینش هم عجیبه آخه این آفتاب، این وقت سال ،یک دفعه بعد از هفته ها ابر و سرما...

نمیدونم والا ! من که نه از هوای پاریس سر در آوردم نه از مردمانش و نه از هیچ چیز دیگش!!

ولی به قول یک دوستی که سال هایی بیشتر از ما داره با پاریس دست و پنجه نرم میکنه میگفت:

به دو چیز ِ پاریس اصلا اعتباری نیست ، یکی هواش یکی زنهاش !!!

که البته این ضرب المثل از خود فرانسوی ها نقل شدهو فقط هم در مورد زنهای پاریسی صدق میکنه

خلاصه که بر اساس این شنیده ها و اندک تجربه ای که در این خاک دارم

نتیجه میگیرم که تا چند ساعت دیگه نه تنها از سرما دارم میلرزم بلکه مثل همه روزهای ابری ِ دیگه

دارم حسرت ِ آفتاب وطن رو میخورم!!

عجب دنیای غریبی شده ! وقتی پاریس آفتابی بشه!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:54  توسط هیچ کس | 
وقتشه ، وقتشه رفتن وقتشه!!
وقتشه از تو گذشتن وقتشه....

نمیدونم چند بار تا حالا این آهنگ ِ گوگوش رو شنیدم ،اما یادمه فقط بیش از ده بار اول ِ فیلم ِ همسفر اینو شنیدم و با اینکه تا ته فیلم رو حفظ بودم باز دیدم و با آهنگ اواسط فیلم یعنی همون آهنگ ِ همسفر تو خاطراتی که نباید، غرق شدم.

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنیته......

پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی
قد ِ آغوش ِ منی نه زیادی نه کمی....

شاید به خاطر عشقم به این آهنگ بود که امروز هم وقتی این فیلم رو تو یکی از سایت های دانلود فیلم دیدم باز عین روز اول هیجان زده شدم و فیلم و رو دانلود کردم و دیدم
تمام صحنه های بی محتوا و دیالوگ های گاه گاه رکیک و دعواهای همیشگی ِ قهرمان فیلم و تیپ لات مآبانه ی بهروز وثوقی تک به تک تو ذهنم حک شده بود
اما باز دوست داشتم ببینم فیلمو تا آخرش!!!
نه از نظر هنری نه از نظر بازی نه صحنه ها و نه دیالوگ ها و نه هیچ چیز دیگه ای این فیلم رو برام جذاب نمیکنه
فقط حضور گوگوش با چهره ی همیشه مهربون و صدای تا ابد جاودانش بوده که این فیلم رو برام دوست داشتنی کرده.
اما امروز که دوباره فیلم رو دیدم دلم بیشتر از قبل گرفت ، دلم بیشتر برای جاده شمال و کبابی های بین راه و شنیدن ِ صدای گوگوش کنار دریای شمال تنگ شد
دلم میخواست صحنه های فیلم رو تا آخر ببلعم مبادا تکه ای از ایران رو نشون بده و من نبینم
آخ که چقدر دلم تنگه هوای وطنه!!!!




+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:52  توسط هیچ کس | 
پاریس سرد و دلگیر است
مثل همیشه ابری و بارونی
برای کار کوچکی با دوست هم غربتم از خونه بیرون میریم
تو سرمای بی موقع ولی طبیعی برای پاریسیها در کافه ای مینشینیم که در همین مدت کوتاه برایم پر از خاطره است
باران نم نم میبارد و مردم در لباس های زمستانی ِ در تابستان پوشیده شان گم شده اند
بعضی با چتر و بعضی با کلاه از باران میگریزند
اما من بی خیال زیر باران راه میروم و خیس میشوم
آخه به قول علی حاتمی آدم ِ خیس هراس ِ بارون نداره....
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:51  توسط هیچ کس | 
دیگر حتی معجزه هم یارای بازگرداندن تو را ندارد
دست به دامن تمامی معجزات شدم
و به هر حا دثه ای پناه بردم
به هر درخت سبزی دخیل بستم
ودر هر شهر مقدسی نماز گزاردم
رو به قبله چشمانت
اما خدای آسمان دلت
دیگر این بنده ی عاشق را باز نمی شناسد
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:50  توسط هیچ کس | 
طرا وتت را در باران دیدم
تلخی قهرت را در غربت
شکوه چشمانت را در دریا
و عشقت را در نگاه او
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:50  توسط هیچ کس | 
فرصتی نیست
تا ابتدای فردا فقط چند نفس مانده
بیا دوباره به دیروز برگردیم
شاید این بار از خواب عاشقی مان بر نخواستیم!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:49  توسط هیچ کس | 
من از بازیچه شدن میترسم

از به پایان نرسیدن از گم شدن ِ زنجره ها

از هم آغوشی ِ تردید و خیال

از گم شدن ِ باور ِ زن بودن خویش در فراق ِ غم ِ گمنام کسی

دلم برای دوست داشتن های زیر باران تنگ است

اما از بی اعتمادی چترها میترسم

دلم برای طپیدن های عاشقانه میسوزد

که چه بی رحمانه زیر چکمه های سنگین ِ بی وفایی

شکست و رنجید و هرگز باز نگشت

دلم برای لرزیدن دستها بوسه های پنهانی نگاه های پر راز تنگ است

دلم برای زندگی تنگ است

اما از زنده بودن میترسم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:48  توسط هیچ کس | 
این مطلب رو سال۸۴ در نیمه مرداد نوشتم زمانی که سرشار از حس تلخ دلتنگی ِ همیشه گی ام برای او بودم و هنوز در وطن! امشب دوباره خواندمش و دوست داشتم در بلاگم باشد پس دوباره نوشتمش


باز بیداری نیمه شب و بیدار نویسی برای تو.تویی که نفس میکشمت در هوای خیس و بارانی ِ اواسط تابستان.صدای شر شر باران بر تن داغ درختها ساعت هاست ادامه داره.بوی سرزندگی و لطافت فضای تاریک شهر رو پر کرده.شهری که تمام دقایق بوی غم و دلمردگی می ده.شهر نیازمند باران بود و من نیازمند تو.محتاج باریدنت هستم بر کویر ِ دل ِ زخمی ام.نم نم حضور تو همه دلسردی هایم را پایان می بخشد.عطر بارانی نفس هایت در آغوش غبار گرفته ی لبریز از خاطراتم، طراوتی است وصف نا پذیر.تو را محتاجم.صدای قدمهایت را بر خیسی خیابان های باران خورده.کنارت نفس کشیدن ِ بوی خاک نمناک.برق چشمانت را می جویم در تاریکی ابرها.لذت بوسه هایت زیر قظره های باران.آرمیدن کنار بازوان امنت و طلبیدن تو برای غرق کردن من در دریای خیالت.کاش باران ببارد همچنان تا نمی دانم چه وقت.کاش تو همراه قطره هایش می آمدی.سیاهی شبهای بارانی ، چشمان ِ مغرورت را یاد آور است.تصویر نگاهت بر خاطرات کهنه ام نقش بسته.نگاهی که هیچ بارانی تصویرش را از دلم نخواهد شست.باران اندک است و پراکنده درست همانند حضور تو که اندک بود و پراکنده ولی سرشار از حس ِ بودن.کاش میشد زیر باران رفت و تو را نفس کشید.کاش میشد صدایت را در لا به لای شر شر باران بوسید.کاش میشد صداقت و امنیت ِ آغوشت را گاهی زیر باران تجربه کرد.کاش میشد لبخندت را بر قطره های باران نقش کرد.باران که میبارد عطر تو را لمس میکنم و هوای تو را نفس میکشم.باران یعنی خود تو.درخشش باران از برق نگاه توست ، لطافتش از برکت وجود توست وسیاهی شبهای بارانی از بی گناهی چشمان توست.تو خود بارانی که خاطرت لحظه هایم را نمناک کرده و عطرت را هر ثانیه نفس میکشم.ولی بودنت همان خیال ِ زیبای نقاشی به گور خفته است که هرگز بومش را از آخرین تصویر خیالی اش رنگی نکرد. تو همان خیال ِ محالی.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:47  توسط هیچ کس | 

با من چه کردی؟ که عقربه های ساعت های عاشقی ام بر سر دوراهی تقدیر مانده اند

با من چه کردی؟ که تمامی شمع های بی کس برای تنهایی ام اشک میریزند

با من چه کردی؟ که در چهار چوب تمام نقاشی های جهان چهره تکیده ی احساسم قلم خورده است

با من چه کردی؟ که برگهای خزانی به احترام قامت شکسته ام، کوچه ها را فرش کرده اند

با من چه کردی؟ که آفتاب گردانهای عاشق به ماتم غروب عشقم سالها رو به زمین خیره اند

با من چه کردی؟ که خیرگی چشم های بی روح مرگ روی ثانیه های خوشبختی ام سایه افکنده است


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:46  توسط هیچ کس | 

بچه که بودم یه بار تو مراسم محرم دم خونه ی ما یکی گوسفند سر برید و من از نزدیک دیدم و حالم بدجوری بهم خورد

دیشب که با پدرم حرف میزدم و از شدت دلتنگی زار زار گریه میکردم ، نمیدونم راجع به چی میخواست حرف بزنه که این خاطره رو برای من تعریف کرد یادمه وسط اون حال گریه و ناراحتی بهش گفتم

پدر جون انقدر چیزا تو این دنیا جلوی روی من سر بریدن و خونشو ریختن که دیگه از هیچی حالم بهم نمیخوره

بالاتر از احساس و عشق و روح چیزی هست که بشه سر برید ؟

همه ی اینارو جلوی چشمم سر بریدن و دم نزدم

کاش پدرم پیشم بود دلم خیلی برای اطمینان ِ حضورش تنگ شده ، تنها مردی که صادقانه دوستم داره و هرگز بهم دروغ نمیگه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:45  توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من هنوزم سبز می اندیشم....

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
غربت نویسی
شعرهایم برای تو
من
پیوندها
بوسه ی قدیمی
کولی
مینا اکبری
سها
راز شمع
منیرو روانی پور
سوسو
شادی بیضایی
همایون شجریان
مهرداد فلاح
زن نوشت
آیدا در آینه
علف هرزه
بهاره
گریز
میترا گراف
رضا قاسمی
شاملو
پارمیس
متولد خرداد
بابونه
نیما
رقاصه
من
مرگ رنگ
بابک برزویه
در همین حوالی
با خانمان
ابلیس در آینه
خدايي تازه مي خواهم
رضایا
بچه های آدم و حوا
یاسین نمکچیان
تادانه
یوسف علیخانی
خطوط خسته موازي
هزار راه
هيچ كس
زن سی ساله
مادران عزادار
روز نو
بانوی اردیبهشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM