تبليغاتX
کوچ
هنوز در سفرم
ما  ز یاران چشم  یاری  داشتیم
 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

غلط بود غلط بود غلط ِ غلط بود
اصلا غلط در غلط بود
از اول کی گفته بود یاری بود که  یاری کنه که حالا غلط باشه
اصلا ِ اصلا ِ اصلا از اول تا همین الان همه چیز غلط بود و هست
اینم روش
حقته !!!
بِکش حالا !همیشه سوتی دادی تو رفاقت اینم نتیجه اش
همیشه میخوای ته رفاقت و دست بزنی میخوری تو دیوار
اشکال نداره اینم عادی میشه!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:29  توسط هیچ کس | 
 تمام نمیشود ، رهایم نمیکند ،هر جا میروم دنبالم سایه به سایه می آید ،این همه فاصله ،این همه راه ، این همه دوری !!بگذر ز من ، رهایم کن! به آغوش او برو!
مگر مرا تنها نذاشتی و رفتی وقتی دوباره عاشق شده بودم؟ مگر بعد از عشقی چند ساله تو نیامدی و مرهم بر تمام نبودن های او گذاشتی؟بر رفتنش با دیگری ، بر ترک شدن ِ من ، بر سوختن در حسرت آغوشش تا همیشه!!
آمدی و رنگ زندگی عوض شد!همه چیز رنگ باخت ساده شد با تو دیگر گونه عاشق بودم ، زن بودم ، عشقمان قصه نبود ، افسانه نبود ، گمشده ام بودی و گمشده ات بودم!!
در آغوشم گریه کردی و قسم به نا مردی ات خوردی!دلم برای لحظه های با تو سوخت!دوست داشتیم همدیگر را میدانم! میدیدم برق عشق را در نگاهت ، ترس بی من بودن را در دلت لمس کردم!
اما با تو سر دوراهی ِ زندگیت ایستادم!! او یا من؟؟؟ من ِ تازه از راه رسیده که دیوانه وار و غریب دوستم داشتی ، یا او که 8 سال با تو بود و دیگر دوستش نداشتی؟؟؟؟
کی با ارزش تر بود ؟ عشق ما ؟ عشق من ؟ یا هم خانگی با او ؟
بی خبر رفتی ، ترسیدی ، فرار کردی از من که مبادا توبیخ شوی!!
اشتباه کردی همان وقت هم مثل حالا اشتباه کردی!فکر کردی به جرم عشقمان مجازاتت میکنم!!
نه ! سکوت کردم و رفتی اما من نرفتم با تو بودم تا مدتها که شنیدم با هم به خانه تان رفته اید!!
دیگر تمام شد !مثل تمام شماره هایت از ذهن و دلم پاک شدی!!دوستت داشتم اما فراموشت کردم به سختی!!
برایت آرزوی خوشبختی کردم و گذشتم با دلم که هنوز داشت به تو عادت میکرد اما ترک عادت دادمش!!همان عشقی که تو خواستی پاکش کنی و نمیشد و نشد ، بازگشت ، همان عاشق  شدم!!
تو هم یاد آور او شدی تو هم همان کار را تکرار کردی!!
گذشتم!!
رفتم !!
آمدم!!
حالا که 2سال از تو و خاطراتت گذشته ، با همه چیز ِ با تو وداع کردم!! حالا که او را داری
نا راضی و شاکی سراغ من آمدی باز؟؟؟
چرا رهایم نمیکنی از آنچه که رهایش کرده بودم!!
من شدم آرزوی دست نیافتنی ات!!من شدم آن رویای دورت!!
حالا برای رسیدن به آرزوی دورت حاضری چقدر بها بپردازی؟؟
قسم میخورم که هیچ!!
حتی حاضر نیستی به اندیشیدنش خطر کنی!
پس رهایم کن!
زنده نکن آنچه را دوست داشتم و از دست دادم!
رهایم کن!!رها !!
سرم را در زباله دان خاطراتم فرو نکن!!
بگذار خاطرات رفته برود!
من نیز بروم !رفته ام!!
ببین رفتنم را!باور کن!یا بهای عشقت را بده!
یا برو.....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:56  توسط هیچ کس | 

تولدت مبارک فرشته کوچولوی من!!!

برات بهترین ها رو آرزو میکنم! دنیایی پر از عشق ، آزادی ، آرامش ، امید !!

فقط بدون فرشته ی من ، که تا همیشه از نبودنم در کنار ِ تو و مادرت در روز تولدت غمگین و پشیمونم!!
دلگیر نشو از اشکهایی که پیش از به دنیا آمدنت در غربت ریختم ساعتها!!
برای ندیدنت بود!!ندیدن ِ چشمات که وقتی به دنیا باز شد حتما زیبایی رو دید!!زیبا ببین همیشه!!

به خاطر ِ آرزوی یک لحظه ی من  که پیش  ِ تو باشم
به خاطر دستهای کوچک ِ تو در دستان ِ بزرگ ِ من
لبهای بزرگ من  بر گونه های بی گناه تو
 به خاطر پرستویی در باد هنگامی که تو هلهله میکنی
به خاطر شبنمی بر برگ هنگامی  که تو خفته ای
به خاطر یک لبخند هنگامی که مرا در کنار خود ببینی
به خاطر یک سرود
به خاطر یک قصه در سردترین ِ شبها تاریک ترین ِ شبها
به خاطر عروسکهای تو نه به خاطر انسانهای بزرگ....


به دنیای ما خوش اومدی ، نجات دهنده ی کوچولو !!
خاله برای دیدنت بیتابه!!
دوست دارم فرشته ی من!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 14:5  توسط هیچ کس | 
همه چیز در هم پیچیده ، همه چیز بی رنگ است ، نه رنگی است ، رنگ دارد ، بد رنگ است ، بد بو ست
بوی نا میدهد ، بوی ماندگی ، بوی کهنگی ، بوی لج آور ِ تلخ ِ بیگانگی.
طناب ِ ماجراها به هم گره خورده ، در هم لولیده جدا نمیشود چرا!!
سالن تئاتر ، شنبه شب ، میدان باستی ، پاریس ، عده ای هم وطن ، روی صحنه ، اجرای خوب ، ایرانیان ِ پاریسی ، دوستان پشت صحنه ، آشنایی های بی دلیل ، شنیدن نامت از دورترین تصور ممکن!! عجب دنیا کوچک شده!
نه!!! بوده . از اول همین قدر گرد بوده .از هر جا رفتم به همان جا رسیدم !
کنسرت ،نه ، گردهمایی ایرانی ، نه ، بار رفتن ِ اتفاقی صدها ایرانی ، هم زمان.
بار ِ الیمانتسیون جنرال ، یکشنبه شب ، دود سیگار ، بوی الکل ، هوای ایرانی ، صدای فارسی ، خواننده ی ایرانی ، ستار ، گیتار ، میزند ، میخواند ، میخوانند همه که نشسته اند روی زمین!!
زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم.....
این همه طرفدار ، این همه جوان ِ مقیم پاریس ، متولد پاریس ، این همه پاریسی، نمیفهمم این فرانسوی های زبان نفهم وسط این همه ایرانی ، روبه روی خواننده ی ایرانی ، چه میکنند؟؟؟
ما وسط خاک ِ پایتخت اینها با خواننده ی محبوبمان چه میکنیم؟؟؟
عقاید نو کانتی ، شقایق نورماندی ....
همبازی ِ پسرک کوچولو ، لا به لای جمعیت گم میشوم ،شلوغ و در هم اند!!
ته دلم میلرزد ،حماقتم زنده میشود!دوستش داشتم؟؟؟
نه ، فقط برای خودم خواستمش ، نه ، بخشیدمش ، به تمام همبازی هایش!
مثل همیشه من گذشتم . کجاست ؟ نیست بین همبازی هایش ، این همه ایرانی اینجاست ، چند نفرشان با پسرک همبازی بوده اند؟؟ نمیدانم! پسرک در وطن است!!! کدام همبازی اش میداند؟؟؟
مهم نیست ! باشد یا نه!! شلوغ تر از این اندیشه هاست ذهنم!
همان بار ، وقت خروج !! من شبیه ایرانی ها نیستم؟؟ شبیه دختران آمریکای لاتینم!!!!
هنرمند ایرانی مقیم پاریس، ایرانی بودنم را سخت باور میکند!! ایرانی ام!شبیه هیچ کس نیستم!میخواهم شبیه خودم باشم!!
در ِ خروجی بار ، پراکنده اند همه ،سردم نیست ، باران نمیبارد !! کاش میبارید!
عصبانی ام ، زیاد ، شمارش روزها سخت است ، نمیتوانم تحمل کنم آدم ها رو !!
دوستم را که گیج میخورد بین اتفاقات ِ در هم ِ من ، ما ، همه ، نگران میبینم!
وفاداری اش را به دوستی با من اثبات کرده ، دیگران ِ در هم پیچ خرابش میکنند!!
از تمام ِ این آدم ها بیزارم ! از ابتدا ، بین خوبی های ما فاصله انداخته اند!!
کی تمام میشود ؟ اینجا بغض آلودم کرده ، اجبار به سکوت را دوست ندارم ، تظاهر به خوشحالی از دیدن آنان که بوی نا میدهد حتی ادعای رفاقتشان!!
کاش امشب فردا میشد و این فردا پایان ِ من ِ اینجا بود!!
باید بروم! ازین پیچ خوردگی رها شوم!
چقدر ذهنم پراکنده است! چقدر در هم میپیچد دلم ، روحم ، وجودم ، فکرم ...
میترسم این همه پراکندگی بیمارم کند!
پراکندگی نه ، در هم لولیدن ها ، پیچ خوردن ها ، نا رفیقی ها ، و ساده اندیشی های من!!
ذهن های زود باور در اطرافم خسته ام کرده اند!
مجبورم به هر چه نمیخواهم تن دهم !
مجبورم ،محکومم!
مجبورم کرده اند !
جبر کرده اند !
جبر جغرافیایی !
من زاده ی آسیام این یعنی جبر جغرافیایی؟؟
چرا ساده اندیشی من تمام نمیشود؟ این همه تجربه بس نیست؟؟؟؟؟
دوباره چاه ِ سادگی ، دوباره بوی نا ، دوباره کهنگی...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 4:47  توسط هیچ کس | 

پیش از آمدن به پاریس اینگونه می اندیشیدم!!!


عروس شهر های دنیا ، پاریس ! دوستش داشتم روزگاری ، که به خاطرش وطنم را ترک کردم
آرزویم زندگی در این شهر بود
نزدیک به یک سال ِ پیش آمدم در شهری در خاک فرانسه نه خیلی دور از پاریس
بارها به مناسبت های گوناگون راهی پاریس شدم
هربار بیش تر از قبل در گوشه های شهر دقیق شدم اما پیدا نکردم حس ِ غریبی که مرا به این شهر کشانده بود
دیگر نبود آن شهر رویایی و زیبا ، دیگر دوستش نداشتم
با این همه به این شهر ترجیحش میدادم ، از لیون بیزارم ساکت و سرد است
بی روح و سنگین . دیوانه ام کرد ، درین نزدیک ِ یک سال
پاریس بیشتر به تهران شبیه است
شلوغ و بی ترحم است ، مردمش درگیر و گرفتارند ،
اما حیف از حس ِ خوب نوع دوستی که در اینها نیست و در ایران هست
اینجا در پاریس هم مردم بی روحند ، خسته اند ، و دلمرده ، وقتشان فقط و فقط صرف کار میشود . اصلا اینها زندگی میکنند برای کار
برای عذاب
برای خستگی
به همین خاطر همه غمگین و بی روح و سردند
چون طعم زندگیشان با کار یکی شده
اینجا هرگز همسایه ای روز تعطیل در خانه ات را نمیزند که نان ِ سنگکش را با تو قسمت کند
اینجا کسی دوستت ندارد که اگر دو روز از تو بی خبربود سراغت را بگیرد
دو هفته ی دیگر لیون را ترک میکنم
به پاریس میروم و یکسال دیگر آنجا را تجربه میکنم
تمام خاطرات ِ خوب و بدم در لیون تمام شد
از دو هفته دیگر ساکن پاریسم با تمام سختی ها و دلمردگی هایش
امیدوارم سردی شهری که دیگر چون سابق ، دوست داشتنی نیست دلمرده ام نکند
آینده ای مبهم از زندگی در پاریس میبینم که میتواند زیبا باشد اگر ردی از عشق و گرمی و امید در آن بتابد
آرزو میکنم از پاریس هم مثل لیون بیزار نشوم
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:37  توسط هیچ کس | 
روزهای دلگیر لیون ، وقتی که آماده ی راهی شدن به پایتخت بودم
مرداد ماه بود و ایران گرم!!لیون هم گرم! اما دلگیر
نامه ای به لیون نوشتم که میخواستم ترکش کنم!


لیون ، شهری دلگیر در نزدیکی جنوب ِ فرانسه
4خط مترو و 3خط تراموا دارد و یک خط هم در دست ساخت
مردمانی سرد و بی عاطفه ساختمانهایی سنگی و نم زده
دو رود که به نوعی شهر را به دو نیمه قدیمی و جدید تقسیم میکند
هر دو نیمه به شکلی بی روح است فرقی نمیکند کجای شهر باشی
هر جا که باشی مردم بی شور و حرارت اند و نگاه شیشه ای دارند
گاه گرمای آزار دهنده ای دارد و گاه سرمای کشنده ، بلاتکلیفی هوا دیوانه کننده است
مردمانش مردگانی متحرکند که بی روح و سرد هر صبح از خانه های قبر مانند خود خارج میشوند و بی تفاوت در شهر به دنبال ِ زندگی بی شور ِ خود میروند و پیش از تاریک شدن هوا به قبر های خود برمیگردند
جوانان ِ عجیب پوش ِ غیر عادی دارد که رفتارهای بیمارگونه از خود نشان میدهند
البته از آزادی زیاد اینگونه بیمارند
شهر سنگی که ماه ها در آن اسیر بودم امشب به بدرقه ی راهم آمده
قرص کامل ماهش را راه توشه ام کرده بی خبر از دلم که چقدر بیزار است ازین شهر
کمتر از 12 ساعت دیگر ترکش میکنم برای همیشه
اگر کاغذ بازی های مسخره فرانسویها مجبورم نکند هرگز حتی برای گذر هم به این شهر نمی آیم
خاطراتم را درین شهر دوست دارم اما خودش را هرگز
خاطراتی که پر از درد های غربت بود
دردهایی که تا مغز استخوانم را سوزاند و دیگر غربت را برایم عادی کرد
دیگر عذاب ِ غربت آزارم نمیدهد پوستم برای شکنجه های غربت کلفت شد
از فردا پایتخت انتظار من را میکشد با دنیایی اتفاق و خاطره
پایتخت را هم دوست ندارم
پاریس جشن بیکران است اما وقتی هر روز برای رفتن به کلاسهای درس ِ کسل کننده ناچاری با برج ایفل سلام کنی و از کنارش بگذری تا از در ِ خانه خارج شوی دیگر جشنی هم برایت جذاب نیست
دلم برای هیجان و شور ملت ِ سرزمینم پر میکشد ، کاش هرگز ترکش نمیکردم
اما حالا که تمام عذابهای غربت را کشیده ام دلم نمیخواهد نیمه کاره رها کنم
دلم نمیخواهد در مقابل غربت و سردی مردمش کم بیاورم
ریشه ای اینجا دوانده نخواهد شد که از خاک بی رمق اینجا خون بگیرد
ریشه ام در پارس ، در لا به لای شعر های حافظ و مولوی و فروغ و شاملو دویده
چگونه وانهم آنها را و در ایفل و شانزلیزه و ژاندارک و ناپلئون غرق شوم ؟
ترجیح میدهم بمیرم ولی با اینها خو نگیرم
لیون را ترک میکنم احساس نزدیک تری به وطن دارم انگار در پاریس به ایران نزدیکترم
خداحافظ شهر سنگی خداحافظ لیون
به امید روزی که برای همیشه خاک غربت را ترک کنم
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:32  توسط هیچ کس | 
دلم گرفته سخت ، به کافه میروم ،تنها امکان ِ رهایی درین غربت.
میان ِ مردمی ناشناس ، در انبوه دود سیگار و قهوه و الکل
بزرگترین تفریح ِ این مردمان ، کافه نشستن ، شراب خوردن و دیدن مسابقات فوتبال و راگبی.چقدر محدود است دایره دیدشان به زندگی.
چهره مهربانی نمیبینم ،شهر شلوغ و بی ترحم است ، هوایش سرد و سنگین است ، ریه هایم میسوزد نه از دود سیگارشان ، از سرمای وجودشان تمام استخوانهایم گز گز میکند.
هیچ خیابانی مرا به عشق و خاطراتم نمیرساند .حتی ماشین ها غریبه اند.مردم خسته و گرفتار و بی تفاوت از کنارم میگذرند.نمی شناسم صدایشان را.غریبه اند با گذشته ام ، با افکارم ، با دلم و با نگاهم.
زمان کند میگذرد ،تحرکی ندارد.نوشتن از غربت تلخ است و نا تمام. دستانم توان ندارد آنچه را بر من گذشته بازگو کنم.
خاطراتم را میخواهم ، کودکی هایم ، مزار در گذشتگانم چقدر دور است.
محبت نمی بینم در قفس طلایی غربت ، هیچ کس نگاهش عاطفه ندارد.
محله ی 15 پاریس ،محله ای ایرانی نشین.از گوشه و کنارش گاهی صدای دور ِ زبان مادری ام را میشنوم
اما این صداها راضیم نمیکند، اینها که اینجایند نیز غریبه اند.فرار میکنند از تو که هم وطنی شاید!!
مبادا اسیرت شوند و دردهای تو را بشنوند.
انتهای تابستان است.هوای وطنم که امسال دریغ شد از من ، میدانم هنوز گرم است و اینجا مردم در لباس زمستانی گم شده اند!
نمیدانند سرمای وجودشان با محیط یکی شده وبا هزار دست لباس هم گرم نخواهند شد.
صداهای ناشناس گوشم را می آزارد.دلگیرم از حضورم در میانشان.
دردم را نمی فهمند.بی خیال میخندند با چشمان منجمدشان عشق در وجودشان کم رنگ است حتی با خودشان هم قهرند از خودشان هم میگریزند.
غروبهای جمعه تلختر از همیشه است و اینجا همیشه غروبها جمعه است.
آسمان روی سرم سنگینی میکند.ماه را نمی بینم ،حتی او هم غریبگی میکند ، چه توقعی از مردم هست!!!
برای دیدار آسمان پر ستاره ی وطنم بی تابم.
گره خوردم اینجا ، روحم زخم شده ، سرنوشتم رنگی از رویا ندارد مثل سرنوشت آدم های اینجا سنگی شده.
دلم برای غیرت مردان ِ سرزمینم تنگ است.ساده ترینشان هم مرد بود و محکم و استوار پشتت می ایستاد.
مردانگی میان اینها نیست.کسی اینحا به داد بغض من نمی رسد.در گلو می خشکد و در سکوت می شکند.
درد میکند روحم ، آزرده است از دست سرنوشتی که مرا اینجا محکوم به زنده مردن کرده است!
فراری ام از هر چه به نام آزادی اینجا به انسان هدیه میشود.
از زندان های وطن سخت تر است تحمل این آزادی.
پر پرواز میخواهم رویای فرار دارم از این سرنوشت.حادثه ی غربت من ای کاش تمام شود در چشم بر هم زدنی!
کاش چشمان را می بستم و در گرمای تابستان وطنم از خواب بر می خاستم.
میدانم که دیگر این اشتباه را نمی کردم و اسیر لحظه های درد نمی شدم....


در غروب جمعه ی دلگیری در کافه لو تسیا در میدان شارل میشل
وقتی که هنوز وطن آفتاب تابستان داشت و من در حسرت داغی اش می نوشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:1  توسط هیچ کس | 
برای تحمل ِ روز سیاه ، به تو فکر میکنم ، به تو فکر میکنم...

هنوز از پس ِ این همه فاصله و بعد از این همه سال که دانستم از آن ِ من نیستی
هنوز در زمهریر غربت که میسوزم ، هنوز که در حسرت ِ عشقت آه میکشم ، هنوز که ترک شدنم را باور میکنم
هنوز که در لا به لای خاطراتم فقط چشمان ِ تو میدرخشد ، هنوز که در سایه سار آغوشت آسوده ام در خیال ،هنوز که دوست دارم دیگری را ، هنوز که میپرستم تو را ، هنوز و هنوز و هنوز های همیشه ...
درین روزهای سیاه ِ غربت که آفتاب ندارد مثل زندگانی ِ من بی تو ، وقتی برای رسیدن به دیدار اتفاقی چشمان ِ از من گریزت ،لحظه ها را میشمارم ، فقط باید برای تحملش به تو فکر کنم...
به تو فکر میکنم ، و نمیدانم کجای شب تو را گم کردم و تنها شدم ، که هرگز در پی اش صبحی نبود که با بوسه ای زیبا شوم...
تا رسیدن به هوای وطنی که تو در آن نفس میکشی ، و تا آخرین بغض ِ نریخته ام ، برای تحمل ِ هر چه بدی ، به تو فکر میکنم..

روی ابریشم چین نبض ِ صداتو میشه دوخت
میشه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت
میشه ته مونده ی دریا رو به یادت سرکشید
میشه جز تو حتی آسمون ِ آبی رو ندید
برای تحمل ِ روز سیاه به تو فکر میکنم
برای تصاحب ِ رویای ماه به تو فکر میکنم....

 


+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 18:1  توسط هیچ کس | 
کودکی هایم گم شده است
و چشم های تیله ای عروسکهایم ، سالهاست به من خیره مانده اند
کودکی هایم را در پشت چپر های کدامین کلبه ی سرنوشت جا گذاشته ام؟
سالیانی است که باد لا به لای پیچ و تاب ِ گیسوانم نمیرقصد
کاغذ ِ کودکی هایم را به درون ِ  شیشه ی تقدیر نهادم
و دیر زمانی است به دریای خاطرات سپردمش!
 آه!! چقدر دلم برای کودکی هام تنگ است
و تو ! تو که کودکی هایم پر از رنگهای با تو بودن است ،
تو را نیز چون کودکی هایم گم کرده ام.
ای کاش کودک می ماندم و تو باز هم کودکانه مرا به بازی می گرفتی
دلم برای خانه ی کودکی هایمان تنگ است!
آنسوی دریای خاطراتم تو ایستاده ای و هنوز
برق کودکی ها را از نگاهت طلب میکنم
شیشه ی به دریا سپرده ام را بگیر   از آن ِ توست!
تمام ِ کودکی هایمان از آن ِ توست ،
که تو اکنون در وجودت
کودکی هایی را رقم میزنی!!
کودکی هایش مبارک!!

برای تو که در  تمام لحظه های کودکی ام حست کرده ام
 میدانم تا روز تولد دخترک ِ  معصومت کمتر از یک ماه مانده ،
دختر ساده و مثل خودت مهربانی که برای دیدنش بی تابم
نباید تنهایت میگذاشتم درین روزهای سخت .
باور نمیکنم هنوز ، که تو مادر ِ آن طفل ِ زیبایی که نمیداند تا چند روز دیگر به چه دنیای بی رحمی قدم میگذارد ،
میدانم حسرت ِ نبودنم در کنارت در وقت تولدش، روزی که از ابتدای کودکی انتظارش را میکشیدم، تا آخرین روزی که باشم و ببینمش ، آزارم میدهد!
برای تنها ماندنت ببخش منو مثل همیشه که در کودکی خطا هایم را میبخشیدی ،مثل همان روز که عروسک ِ محبوبت را خراب کردم و تو فقط بغض کردی و هرگز به من حرفی نزدی !
به جبران تنها گذاشتنت ، برمیگردم و در کنارت تا آخر عمر ، پا به پای کودکی های او کودکی میکنم تا باز در کنار تو بزرگ شوم.
برای تولدش و دیدارش بی تابم!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 18:0  توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من هنوزم سبز می اندیشم....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
غربت نویسی
شعرهایم برای تو
من
پیوندها
بوسه ی قدیمی
کولی
مینا اکبری
سها
راز شمع
منیرو روانی پور
سوسو
شادی بیضایی
همایون شجریان
مهرداد فلاح
زن نوشت
آیدا در آینه
علف هرزه
بهاره
گریز
میترا گراف
رضا قاسمی
شاملو
پارمیس
متولد خرداد
بابونه
نیما
رقاصه
من
مرگ رنگ
بابک برزویه
در همین حوالی
با خانمان
ابلیس در آینه
خدايي تازه مي خواهم
محسن فرجی
رضایا
بچه های آدم و حوا
یاسین نمکچیان
تادانه
یوسف علیخانی
خطوط خسته موازي
هزار راه
هيچ كس
زن سی ساله
مادران عزادار
روز نو
بانوی اردیبهشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM