تبليغاتX
کوچ
هنوز در سفرم
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

شد حلقه قامت من تا بعد ازین رقیبت
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی

در انتظار رویت ما و امیدواری
در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی

مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی

حافظ چه می نهی دل تو در خیال خوبان
کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی


دومین یلدای غربت رسید ، دلم دیوانه ی عطر هندوانه و سرخی انار ایران است!
آجیل و سنت حافظ خوانی و امسال هم که سرمای آغاز زمستان!!

به عقب برمیگردم و مرور میشود یلدای دو سال پیش ، بهترین یلدایم ! به همت بچه های چلچراغ ، دانه های انار را سر تا سر سالن چیدیم و انتظار کشیدیم آمدنش را، با همان لبخند معروف و خالی از غرور ، با همان عبای شکلاتی و همان لطافت خاص ِ نگاهش!!
دلم در سینه پر میزد وقتی در چند قدمی اش ایستاده بودم،تنها مرد سیاسی تاریخ که دوستش داشتم و دارم.به شوق دیدار او بود که تمام سالن را از دو روز قبل با انار و حافظ و عشق چیدیم!!با عشق چیدیم!!

و چه ساده و مهربان از کنارمان میگذشت ،بی غرور خاص ِ سیاست و تکبر خاص ِ بزرگ بودن در جامعه!!با ما بود و از ما بود!!بی ریا بود وقتی اشک هایش را دیدم و دلم مثل دانه های انار برای بودنش می تپید و سرخ بود!!
هنوز فال زییای دستان او یادم هست :

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام....

نگاهش پر از حسرت ِ کارهای نکرده برای وطنش بود وقتی که پرچم امضا شده با سرود ای ایران را از جوانهای ایرانی اش گرفت و با دستانش بالا برد و دلش را که لرزید دیدم...و دلم برای وطنم لرزید...

سال پیش اولین یلدای سرد غربت را چشیدم ، با طعم گس ِ جدایی و تنهایی !خاطره اش یلدایی میماند ! اناری که بیش از حد تصور گران خریدیم و هندوانه ای که نبود و شمع فانتزی اش روشن بود .
دلم برای فراوانی های وطنم گرفته بود!!
کاش ایران بودم و انار و سرخی شب و بلندای یلدایی...

همان شب دانستم که یلدا یعنی بدانیم که باید یک دقیقه بیشتر با هم بودن را جشن گرفت چرا که دنیا خیلی کوتاه است ، و چه غریب بودم بی کسانم در خانه تنهایی ام با چند هم غربتی ام....
و دانستم قدر همه ی دقایق رفته از دستم را...

امسال در پاریس ، ایرانی هایی که در حسرت و یاد ایران جشن میگیرند و لذت بودن در خاک خودشان را از خود دریغ کرده اند(به جز اندک کسانی که جبر اینجایی شان کرده).

من در تکاپوی برگشتنم،چمدانهایم بسته ،دلم بی تاب ، انتظار رو به پایان، اما...
باز این روز دلم سخت گرفته است ، خانه مان میدانم از عطر کودکی پر است و او یلدایی بی من در آن خانه میرود اولین بار..درد غربتم صد برابر میشود و تنها تحمل چند هفته هم سخت میشود...

نمیدانم شب یلدای امسالم چگونه میگذرد ، اما دلم را میدانم که انار گونه ، دانه دانه شده و سرخ از عذابهای غربت!!سرمای زیر صفر اینجا یلدایی نیست !درد ناک و غمگین است! یلدا هم انگار اینجا تقلبی است!!

یلدای اینها گذشته!چند ماه پیش بود!!شبی که باز بهانه ای برای نوع خاصی از شراب و باگت و کلیشه ی زندگی اینها!!
وای که جقدر میتوانند در چهار چوب و کادره شده زندگی کنند،بی هیچ تحرک و تغییری!!

فردا شب یلدای ماست ! یلدای دلم نیز هم...
با انار و خیال ایران یلدا میگیریم و حافظ را هزاران بار صدا میزنیم!!

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش....


یلدا مبارک!!!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 4:26  توسط هیچ کس | 
به نام خوب تو شبانه فال باز میکنم
دوباره سوی چشم عاشقت نماز میکنم...


باز آ ساقیا که هوا خواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعا گوی دولتم....

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بد نامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم...

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هوا خواه غربتم....

دورم به صورت از در دولتسرای تو
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
درین خیالم ار بدهد عمر مهلتم....

یعنی میشه اینا واقعا از دل تو باشه؟؟ حافظ میدونه اینا توی دل تو هست ، پس هست؟؟

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم...

 سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان
که من این خانه به سودای تو ویران کردم....

ویران کردم ، من ویران کردم ، تو ویران نکردی..باز ویران کردی تمام زندگیم رو ...
باز خط سرنوشت عوض شد..باز ویران شدم
باز حست کردم ، باز آشنا شدی اما تلخ و سنگینی چرا؟؟
ویرانی برای تو همه ی زندگیه منه!!
بذار ویران ِ ویران بشم بذار نابود بشم ولی تو سنگین و دور نباش
نابودی در کنار تو یعنی آزادی

من از آن روز که در بند توام آزادم...

با این آزادی در بندم تا ابد...
این بند رو از من نگیر ، مثل چشمات که گرفتی از من خیلی ساده .
بذار اسیر این بند باشم ، بذار زندگی کنم.
بی تو و این اسارت هیچم...
بذار اسیر بمونم...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 2:31  توسط هیچ کس | 
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
گرمی مستی که میاد توی رگهای تنم
گمونم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
 یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه

دلم میلرزد برای گرمایش در رگهایم ، چند وقت گذشته از آخرین باری که خودم را به دست بی خیالی سپردم دل به دریای مستی زدم و بی هوا به حال خراب رسیدم؟
حال عجیب و غیر قابل وصفش را دوست دارم حتی تا مرز آخرش!!!
غربت و مستی ، حرف دارم ، حرف میخواهم بزنم اما غریبه ام با همه!!
سرم گیج میرود ، گیج میخورم ،گیج میزنم!!!
عجب حال ِ غریبی دارم!!آنجا که به آخرش رسیدم آشنا بود! میشناختم فضایش را ، در و دیوارش را ، هوایش را.
دوست داشتم آنقدر بخورم که هیچ چیز نفهمم ، میدانستم حالم بد است ،زیاد میخورم ، اما خوردم ،خواستم یکبار دیگر لمس کنم حسش را!
چیزی عوض نشد؟شد؟فهمیدم ؟نفهمیدم؟
درونم تغییری حس کردم ، چیزی تازه تر از مستی در رگهایم میدوید.
حس آشنایی بود شاید ، دوست داشتم حسم را !ازین فراتر رفتن حسم را نمیدانم چگونه خواهم دید.دوست خواهم داشت یا نه!
آیا حسم ازین فراتر میرود؟ روزی ، وقتی ، جایی ...شاید
شاید هم هرگز نه دیگر آن حس به سراغم بیاید نه ادامه ای برایش تصویر شود!!
میدانم این حس سوغات غربت است با من به وطن باز میگردد اما اینکه بماند با من یا برود را نمیدانم!
مست بودم اما فهمیدم حس را درکش کردم لمسش کردم.
تا کجا دوباره این حس به من بازگردد نمیدانم!اما در آن شرایط و مکان و زمان طلبیدم حس را و آمد سراغم!
اینکه بماند یا بخواهد که بماند را نمیدانم!
کاری از دستم بر نمیاید ،حتی اگر بخواهم حسم را که با من بماند شاید بماند اما من میروم و حسم نه!
من سوغات میبرمش به وطن!!حسم مرا کجا میبرد؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:51  توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من هنوزم سبز می اندیشم....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
غربت نویسی
شعرهایم برای تو
من
پیوندها
بوسه ی قدیمی
کولی
مینا اکبری
سها
راز شمع
منیرو روانی پور
سوسو
شادی بیضایی
همایون شجریان
مهرداد فلاح
زن نوشت
آیدا در آینه
علف هرزه
بهاره
گریز
میترا گراف
رضا قاسمی
شاملو
پارمیس
متولد خرداد
بابونه
نیما
رقاصه
من
مرگ رنگ
بابک برزویه
در همین حوالی
با خانمان
ابلیس در آینه
خدايي تازه مي خواهم
محسن فرجی
رضایا
بچه های آدم و حوا
یاسین نمکچیان
تادانه
یوسف علیخانی
خطوط خسته موازي
هزار راه
هيچ كس
زن سی ساله
مادران عزادار
روز نو
بانوی اردیبهشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM