تبليغاتX
کوچ
هنوز در سفرم
و دیگر همه چیز تمام شد
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

داستان ِ غربتم به آخر رسید ، کمتر از 24 ساعت دیگه از خاک نه چندان دلچسب ِ فرانسه خارج میشم.نمیتونم منکر خاطرات ِ خوبی بشم که با دوستانم داشتم ، نمیتونم بگم روزهای غم و شادی کم بود که پا به پای هم بودیم و در سخت ترین دقایق غربت با هم بودیم و کنار ِ هم..
نمیتونم نگم که دلم چقدر برای دوستام تنگ میشه ، هم غربت ِ مهربونم که بیش از یک سال با من بود و دلتنگیها و غصه ها و شاد ی هام با اون بود و هم خونه ی جدیدمونم که جای منو برای دوستم پر میکنه و نمیذاره تنها باشه.کوتاه با هم بودیم ولی بودیم و هستیم...


نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید ِ دریچه ای
دل بسته بودم....

و من نیز شب را باور نمیکنم ، دریچه های امید برایم باز است ...
چرا که میشناسمش به دوستی و یگانگی...شهر همه بیگانگی و عداوت است...


آخرین دست نوشته های غربت یک روز قبل از بازگشت...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:45  توسط هیچ کس | 
عاشقم مثل مسافر عاشقم
عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه کوچ
تو سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم
رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد
مسخ یک عشق پر آوازه شدن

و آمدیم در همان سپیده ی طوسی سرد. من و او ، هر کدام به شکلی ، به دلیلی ، به امیدی...
آمدیم و 13 سال رفاقت را با خود آوردیم که در غربت بزرگترش کنیم.
او در کشوری سردتر از کشور ِ انتخابی من و با دیگری قسمت شده، نا خواسته و بی عشق.. و من در کشوری نزدیک او برای هدفی که گمش کرده ام و وطنم را خواستم دوباره..
خیلی کودک بودیم که هر دو در مدرسه این آهنگ را عاشقانه دوست داشتیم ،گوگوش بت بود و هست برای هر دوی ما،همین شعرش ،همین بیتش ،همین مفهومش هر دو مان را آواره کرد.
هر دو عاشق بودیم با هم عاشقی ها کردیم ،با هم بزرگ شدیم ، با هم گریه کردیم با هم خیلی با هم بودیم
وهر دو دیوانه ی این سفر ،هر کدام به نوعی تن به غربت زدیم و هر دو باز هم با هم پشیمانیم.
دیدن کنسرت گوگوش در کنار قدیمی ترین دوست کودکی هایم رویایی باور ناپذیر بود که این بار غربت به ما هدیه اش داد..
هدیه نوئل امسال از آلمان برایم آمد ،رفتم با او که کودکی ام را میفهمید و عشقش را میفهمیدم شاه ماهی هنر را روی صحنه ببینم...
هر دو پشیمان از هجرت ، دلشکسته از غربت و زخم خورده ی این آهنگ بودیم...اشک ریختن برای خاطرات بود یا حسرت ِ روزهای خوب ِ کودکی ؟ نمیدانم..
ولی فهمیدیم ،هر دوی ما ، که این شعر آواره مان کرد...و اشک ریختیم پا به پای او در صحنه..
که هنوز روی صحنه هیجان زده است و پر انرژی و جوان...هنوز دوستش داریم هر دوی ما..
تمام روزهای با هم بودن ، کودکی هایمان تا امروز بار ها و بارها ورق خورد و حسرت خوردیم و بیش از پیش به هم نزدیک شدیم.
دانستم که قدیمی ترین دوستم مثل قدیمی ترین شراب است ،همیشه جا افتاده تر و ماندنی تر.
این اولین و آخرین و شاید تنها هدیه ی به یاد ماندنی غربت بود برایم!!
خواننده ی محبوبم ، با قدیمی ترین دوستم ...
گوگوش و رفاقت.....
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 23:6  توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من هنوزم سبز می اندیشم....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
غربت نویسی
شعرهایم برای تو
من
پیوندها
بوسه ی قدیمی
کولی
مینا اکبری
سها
راز شمع
منیرو روانی پور
سوسو
شادی بیضایی
همایون شجریان
مهرداد فلاح
زن نوشت
آیدا در آینه
علف هرزه
بهاره
گریز
میترا گراف
رضا قاسمی
شاملو
پارمیس
متولد خرداد
بابونه
نیما
رقاصه
من
مرگ رنگ
بابک برزویه
در همین حوالی
با خانمان
ابلیس در آینه
خدايي تازه مي خواهم
محسن فرجی
رضایا
بچه های آدم و حوا
یاسین نمکچیان
تادانه
یوسف علیخانی
خطوط خسته موازي
هزار راه
هيچ كس
زن سی ساله
مادران عزادار
روز نو
بانوی اردیبهشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM