![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
عشق تن به فراموشی نمیسپارد ، مگر یک بار برای همیشه...
احتیاط باید کرد .همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ،عشق نیز!!! بهانه ها جای حس ِ عاشقانه را خوب میگیرند.... چیزی بیش از یاد ، بیش از عکس ، بیش از نامه های عاشقانه ، بیش از تمام نخستین ها ،عشق را زنده نگه میدارد : جاری کردن ِ عشق : سَیَلان ِ دائمی آن... آتشی که خاکستر شده ،آتش نیست .حتی اگر داغ ِ داغ باشد.... نادر ابراهیمی از کتاب یک عاشقانه ی آرام |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:36 توسط هیچ کس |
|
|
در نگاهت همه ی مهربانی هاست
قاصدی که زندگی را خبر میدهد.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:55 توسط هیچ کس |
|
|
حالم به هم میخوره از فرشته های الکی.....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 14:18 توسط هیچ کس |
|
|
امشب میتوانم اندوهبار ترین شعرها را بسرایم.
مثلا بسرایم : « شب پر از ستاره است و اختران آسمان در دور دست میلرزند» باد شبانه در آسمان دور میزند و میخواند امشب میتوانم اندوهبار ترین شعرها را بسرایم. دوستش داشتم و او نیز گهگاه دوستم داشت. شبهایی چون این شب او را در میان ِ بازوان داشتم. در زیر ِ آسمان ِ بی پایان ، چه بسیار در برش میفشردم. دوستم داشت و من نیز گهگاه دوستش داشتم. چگونه میتوان چشمان درشتش ،چشمان ِ درشت خیره اش را دوشت نداشت. امشب میتوانم اندوهبار ترین شعرها را بسرایم. فکر کنم که دوستش نمیدارم.احساس کنم که از دستش داده ام. صدای شب ِ عظیم ، و بی او عظیم تر ، را بشنوم. وشعر چون شبنمی که بر گیاه افتد در روح فرو می افتد. چه اهمیت که عشق من نتوانسته باشد او را نگه دارد. شب پر از ستاره است و او با من نیست. همین است و بس.در دور دست ترانه خوانی است.در دور دست. و جانم نا خرسند از آن که او را از دست داده ام. گویی برای نزدیک شدن به او است که نگاهم در جستجو است. و دلم نیز او را میجوید ولی او با من نیست. شب همان است و همان درختها را سپید میکند ولی ما همان دو تن ِ گذشته نیستیم. راست است دیگر دوستش نمیدارم.ولی چه بسیار دوستش داشتم. آوای من باد را ندا داد تا به گوش او برسد. از آن ِ دیگری است. از آن ِ دیگری خواهد بود.همچون پیش از بوسه های من. با صدایش ،با پیکر روشنش ، با چشم های ژرف بی پایانش. راست است ، دیگر دوستش نمیدارم ، لیکن شاید هنوز هم دوستش میدارم. چه کوتاه است عشق و فراموشی چه دراز. در این گونه شبها در میان بازوانم بود. و جانم نا خرسند از آن است که از دستش داده ام. حتی اگر این واپسین درد بر انگیخته از جانب او باشد حتی اگر این شعر واپسین شعر از برای او باشد.... پابلو نرودا از کتاب شاعران بزرگ آمریکای لاتین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:22 توسط هیچ کس |
|
|
بعد از مدتها فیلم دیدن در سینمای سوخته ی آزادی که آخرین بار فیلم کلاه قرمزی و پسر خاله رو اونجا دیده بودم غیر از خود فیلم ،جذابیت خود سینما رو هم داشت.از حق نگذریم واقعا دیدن داره این سینمای جدید...
نمیخوام موضوع ِ فیلم رو باز کنم ،اما فکر میکنم از اسمش معلومه چه خبره !فیلم ِ جالب و قابل ِ بحثی بود. خیلی دوست داشتم و بعد از مدتها فیلمی بود که گریوند منو ، اتفاقی که جز در غربت هیچ وقت برام نیفتاده بود! شاید هر کسی ازین فیلم خوشش نیاد و براش مثل فیلم های دهه ی 60 باشه و یه سوژه ی عاشقانه ی تکراری. اما برای من نه ،به راحتی میتونستم در بیشتر صحنه ها جای شخصیت اصلی فیلم قرار بگیرم و درد دلش رو با تمام وجود لمس کنم. حس تلخی که من از اولین عاشق شدنم با خودم دارم تا همین امروز که هنوز عاشقم..حس ِ تلخ ِ دومین بودن و حسرت ِ اینکه تنها زن ِ زندگی ِ مردی باشی ،که عاشقانه دوستش داری...حسرت ِ غریبی است و من چه ساده با این حسرت آمیخته ام... اولین بار که عاشق شدم نمیدونستم وقتی اون با زنی که سالها پیش از من بوده ازدواج کنه چه دردیه ،فکر میکردم میشه تحمل کرد ،اما روزی که خبر این ازدواج رو شنیدم شکستم ،ریختم و روی خرده های دلم برای اونا که قدم به قدم کنار هم به ماه عسل میرفتن دعا کردم که خوشبخت و شاد باشن.. اون شاید حق ِ من نبود وقتی رسیدم گفت که دیر رسیدم و من شدم زن ِ دوم زندگی او...زندگی ای که هیچ رنگ و سهمی توش نداشتم.. دیر فهمیدم چی بر سرم اومده باز...اینو وقتی که گفتن تو اولی نیستی فهمیدم،وقتی که گفتن پیش از تو بوده،وقتی که زنگ تلفن همراهش و حرف زدن های ظاهرا عادی اونا .. "هیس ، ممکنه صداتو بشنوه ، حساس میشه " وقتی تصور میکنم "یعنی همون کارایی که با من میکردی و با اونم میکنی؟با اونم همون جاهایی میری که با من رفتی؟؟؟آخه چه جوری دلت میاد؟" |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:9 توسط هیچ کس |
|
|
امسال رو خوب شروع نکردم ، از اول ِ سال این موش لعنتی موذی گری هاشو برام عیدی آورده.
با اینکه آدم نسبتا خرافاتی هستم و به خیلی چیزا اعتقاد دارم از جمله فال و طالع بینی و این داستانها ، اما هیچ وقت فکر نمیکردم اگر یکی از وسایل سفره ی هفت سین که از قضا با سین هم شروع نمیشه،سر سفره بمیره باعث ِ کلی دردسر میشه. این ماهی های کوچولو و قرمز ِ ما که امسال سه تا بودن به ترتیب قبل از سال تحویل ، موقع سال تحویل و در نهایت روز اول عید مردن!! این اصلا برام جالب نبود و از اول حس بدی بهم داد .خواستم جدی نگیرمش که بیماری ناگهانی مادرم باعث شد خیلی هم جدی بگیرم و در به در دنبال ماهی قرمز باشم بعد ِ عید که بالاخره چند تا ماهی سیاه کوچولو گیرم اومد که فقط به نشان سلامت و سرزندگی رو سفره باشه! این بود که به ماهی کوچولو معتقد شدم ،اما اینا دلیل نشد که من تمام عید رو هر روز با مادرم ، که درد ناگهانی خونه نشینش کرده اسیر بیمارستان و دکتر نشیم ، اونم یک مشت دکتر های مثلا محترم که در بخش اورژانس نشستن و انقدر ازینکه در تعطیلات باید کشیک باشن ، شاکی تشریف دارن که حاضر نیستن بیمار رو ببینن یا حواله میدن جای دیگه یا به بعد از تعطیلات. واقعا بران جالبه این دوستان ِ محترم وقتی داشتن رشته ی خطیر پزشکی رو انتخاب میفرمودن چه جبری بالای سرشون بوده که حالا فقط ازین رشته اسمشو یدک میکشن و پز ِ درس خون بودن میدن اما از کار کردن ناراحتن!! خوب دکتر نمیشدین این که دعوا نداره.... لا به لای این همه اتفاق و فشار ناگهانی ِ کار خونه و بیرون و پذیرایی ، که به لطف چند وقت غربت بودن خوب یاد گرفتم از پسش بر بیام ،تنها چیزی که اذیتم میکرد نبودن ِ یه همراه بود ... بغض تلخی این روزها تو گلوم دائم راه میره به خاطر ناراحتی مادرم ، که با تمام عشقی که به ایام عید داره و تنها تعطیلات سال ِ براش ،مجبوره بمونه خونه و نتونه تو این هوای بهاری بیرون بره . عجب این موش ِ موذی بلایی سر متولد سال خودش آورده... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 14:1 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|