تبليغاتX
کوچ
هنوز در سفرم
نیمه ی اردیبهشت سال 68 ،دختر بچه ی 6 ساله ای که از صدای باد در لا به لای درختان میترسید ، با صدای زنگ تلفن در نیمه شب با وحشت از خواب پرید و چند ساعت بعد وقتی لای پتوی آبی رنگش پیچیده شده بود در صندلی عقب ماشین دراز کشیده بود و فکر میکرد چرا این وقت شب با این عجله اومدن دم خونه ی پدر بزرگ؟؟
مگه نمیشه فردا صبح باهاش حرف زد ؟؟
و امشب ، 19 سال ازون شب گذشته و دخترک که حالا 24 ساله شده باز هم از باد و صدای تلفن در نیمه شب میترسه چون هنوز فکر میکنه همه ی تلفن های نیمه شب ِ نیمه ی اردیبهشت ، معنی هرگز ندیدن ِ پدر بزرگ ِ!!
دخترک هنوز نیمه شبِ نیمه ی اردیبهشت اشک میریزه و فکر میکنه اگر پدر بزرگ بود..چقدر با او حرف داشتم..چقدر با او کار داشتم...چرا انقدر زود ترکم کرد...
وقتی اولین بار مجموعه شعرهام و علاقه ام به زبان فرانسه آشکار شد همه گفتن تو فرزند خلف پدر بزرگی...
عاشقانه شعر گفت و زیست و بی معلم زبان فرانسه را آموخت ،خودش هم معلم بود...ولی حتی نماند تا چاپ اولین ترجمه اش را ببیند و این روزها چاپ شعرهایش..
هر سال که به دیدنش میروم بیشتر دلتنگ دستان پر مهر و آرامش صدایش میشوم...و آرزو میکنم مثل او بزرگ باشم و عمیق و روحم دریایی همانند روح ِ پدر بزرگ که به اقیانوس هستی پیوست که سیری جاودان دارد...

ای کاش نرفته بود ..چقدر این روزها به او احتیاج دارم...
و چقدر سخته دیدن اندوه ِ 19 ساله در نگاه مادر....
فردا هم به دیدنت میآیم بابادی....
روحت شاد...
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:26  توسط هیچ کس | 
چند وقت ِ که نه حرفی دارم بنویسم اینجا نه موضوع جالبی هست و نه کلا چیزی...
نمیدونم چرا هیچ اتفاقی نمی افته که ارزش تایپ کردن داشته باشه..
شاید هم بیافته ولی نشه تایپش کرد...اینم هست
اما یه چیز رو خیلی خوب میشه نوشت اونم این که
ازون جایی که کشور ِ محترم فرانسه از عدم علاقه ی بنده ی حقیر برای ادامه ی اقامت در اون خاک ِ عزیز توسط پیشگویان ِ اداره ی اقامت آگاه شدن ، قصد کردن بدون خبر قبلی و دلیل موجه کارت اقامت ِ یک ساله ی اینجانب رو شش ماهه صادر کنن و جالب تر اینکه این کارت وقتی به دست من رسید یک روز هم از تاریخ مصرفش گذشته بود!! یعنی حتی برای اعتراض هم بنده ی حقیر حق ورود به این  خاک عزیز رو ندارم...
خلاصه این بود که دیگه با عزت و احترام ازم خواستن که نرم...منم که بسیار ازین لطف بی دلیل اونها خوشحالم...
فقط این وسط یه چیز کمی مجهوله ، که این فرانسویان ِ کمی تیز هوش!!!!!از کجا بو بردن من دیگه نمیخوام برگردم؟؟؟
عجب اونا واسه خودشون زرنگنا انگاری.....
دست ِ عالی مستحکم....کشور عالی منفجر....
آخرین غربت نویسی...
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:16  توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من هنوزم سبز می اندیشم....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
غربت نویسی
شعرهایم برای تو
من
پیوندها
بوسه ی قدیمی
کولی
مینا اکبری
سها
راز شمع
منیرو روانی پور
سوسو
شادی بیضایی
همایون شجریان
مهرداد فلاح
زن نوشت
آیدا در آینه
علف هرزه
بهاره
گریز
میترا گراف
رضا قاسمی
شاملو
پارمیس
متولد خرداد
بابونه
نیما
رقاصه
من
مرگ رنگ
بابک برزویه
در همین حوالی
با خانمان
ابلیس در آینه
خدايي تازه مي خواهم
محسن فرجی
رضایا
بچه های آدم و حوا
یاسین نمکچیان
تادانه
یوسف علیخانی
خطوط خسته موازي
هزار راه
هيچ كس
زن سی ساله
مادران عزادار
روز نو
بانوی اردیبهشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM