![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
بیا جامون رو با هم عوض کنیم
این دفعه تو ستاره نباش ، میدونم از ستاره بودن خسته ای... دلت میخواد کسی تو رو نشناسه..حق داری پس به پیشنهاد من فکر کن این بار من میشم ستاره و تو بشو ماه... اما نه ماه ِ همه...فقط ماه ِ من... منم میشم تنها ستاره ی تو در تمام آسمونهای خدا... که تو فقط به من بتابی و من فقط از تو نور بگیرم.. نمیدونی از تو روشن بودن چه لذتی داره... انتظار ِ نورت رو کشیدن ، از صبح تا خود سیاهی شب.. که از مهتاب تو رنگ بگیرم... تو ماه ِ من باش ..من فقط ستاره ی توام... از تو نورانی شدن زیبام میکنه.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:5 توسط هیچ کس |
|
|
دوباره سالروز تولد!!
یک سال پیر تر شدن یا یک سال جوان تر شدن در دل... 25 ساله شدم ، خیلی زود تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم... بیشترین چیزی که نسبت به تولد 24 سالگی خوشحالم میکنه ، نبودنم در سرزمین اروپایی و ندیدن ِ اون چهره های سرد و خالی از امیده.. امسال ایرانم و برای همیشه تا ابد تولد هام ایران خواهم بود.... امروز جلوی در ِ یک مهد کودک ، یه پسر کوچولو دیدم که میخواست تولدش رو توی مهد کودک با دوستاش جشن بگیره ، و حتما غرور ِ بزرگ شدنش رو با اونها قسمت کنه... یاد خودم افتادم در 6سالگی آخرین سال مهد کودک که تولدم اونجا چقدر برام مهم بود و بزرگ... و امروز بعد از 19 سال دیدن ِ اون صحنه و نگاه ِ پر از هیجان ِ اون بچه منو برد به دنیایی که داشتم و آدم بزرگا خرابش کردن... همون جا دعا کردم و از خدا خواستم قدرتی بهم بده که هیچ وقت کاری نکنم که بچه ای از من برنجه و من براش بشم یه آدم بزرگ ِ بد... امیدوارم 25 سالگی ،سن ِ تجربه های جالب تر و جدیدتری باشه.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:28 توسط هیچ کس |
|
|
میگن آناناس برای ترمیم زخم ها خوبه
هر زخمی رو زود جوش میده.. پس تو هم بیا و امسال به جای همه ی سال هایی که تولدم یادت نبود برام مقدار نا محدودی کمپوت آناناس بیار شاید در غیاب تو و در سال های دیگه ای که باز هم تولد من یادت نیست کمتر از سوزش ِ زخم های دلم عذاب بکشم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:45 توسط هیچ کس |
|
|
شبی که ماه را به تمامی در آغوش گرفتم
هنوز از برق ِ چشمانت گر میگرفت نمیدانست از دیدار ِ تو اینگونه پر نور آمده است.... تک تک ِ ستاره ها را به مهمانی چشمانت دعوت کردم همه شان پا به پای اشکهایم سوختند و ریختند طاقت ِ تماشای برق ِ نگاهت را نداشتند.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:19 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|