![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
هوای حوصله ابری ست...
وای زیبا زیبا ... حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن... باور نکن همیشه سبز ، باور نکن... بی تو خوب نیستیم بی تو و سبز بودن همیشگی ات... بی تو چگونه ری رای قصه های او را باور کنیم و چگونه چشمی از عشق ببخشاییم تو را.. باور نمیکنم آرامش ِ پیکرت را بی صدایت بی نگاهت خوابیده بر دستان مردم که هدیه میکنند به خاک سرد.. آمدم که ببینم و باور کنم اما نشد... باز هم باورم نشد که تو بودی زیبا ، ری را ... تو بودی که از کنارم گذشتی ..آرام برای همیشه آرام... خانه ام سبز نیست دیگر...رنگ روح زندگی ام سبز نیست... چگونه باور کنم بیرحمانه رفتنت را... صدایت ، همان صدای ماندگارت از ما دریغ شد.. بازی های بی تکرارت...هامون ِ قصه ها... کاش چهره ات را میدیدم برای آخرین بار شاید باورم میشد...شاید اما... تو همیشه سبز میمانی... تو میمانی.. تو هستی.. از من نخواه که باور کنم دیگر نبودنت را... بگذار با تصویر مهربانی ات بر دیوار اتاقم بمانم...حرف بزنم..بگو که میشنوی... بگو که دیگر هوای حوصله ات ابری نیست.. حالا ما ماندیم و این دل نا ماندگار و دنیایی ابر و حوصله ای که باید ببارد... آنقدر ببارد تا همیشه ی رفتن ها... بخواب مرد سبز سینمای ما.. بخواب... تمام کودکی هایم ...همه ی چهار شنبه شب هایم 12سال پیش رنگ تو بود... هنوز هم "قهر میکنیم اما حرف که میزنیم..." نه ! نه ! نه! باور نمیکند دل من مرگ خویش را..نه نه من این یقین را باور نمیکنم.... هنوز شانه هایم میلرزد از لرزش صدایت...از برق نگاهت ..از داغ ِ دیگر نبودنت... بخسب ، پرواز کن ، بیارام...دریا نیز می میرد... برای خسرو شکیبایی که سبز ترین خاطرات کودکی ام از آن ِ اوست... و امروز غمگینانه به خاک سردش سپردم... یادش همیشه سبز.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:7 توسط هیچ کس |
|
|
مدتیه که سخت مشغول دیدن فیلم های قدیمی هستم.
نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتم همه ی فیلم های تاریخ سینما یا هر چی که تا حالا از دستم در رفته رو ببینم.این شد که بالاخره تونستم یه جایی رو پیدا کنم که هر فیلمی رو با بهترین کیفیت و بدون سانسور برام بیاره.. بیش از 100تا فیلم انتخاب کردم که فعلا تونستم 10 تاشو ببینم.البته سر کار رفتن هم باعث شده خیلی وقت نداشته باشم و همه ی آخر هفته ها رو بشینم تو خونه و زل بزنم به مونیتور کامپیوتر و غرق بشم تو فیلم و البته تو رویا...در انتخاب فیلم ها ،غیر از شناختی که خودم از عالم سینما داشتم ، مادرم هم راهنمایی های زیادی بهم کرد و خیلی از فیلم ها رو با معرفی اون دیدم که به قول خودش تاریخی از سینما در دل داره..بماند که بهترین فیلم ها هنوز در کمد اتاق من هست و به دلیل اینکه سی دی نیست عملا دیگه قابل استفاده هم نیست... بیشتر فیلم های قدیمی رو دوست دارم ببینم و عشق به سبک قدیم رو پیدا کنم ، که در بعضی موارد از جمله فیلمِ شبی در رم ، خیلی نتونستم لمس کنم عشق رو... اما بین همه ی این فیلم ها وقتی میتونم خودم رو در شخصیت اولِ داستان پیدا کنم ، اون فیلم برام معنا و مفهوم ِ دیگه ای پیدا میکنه.. مثلا وقتی اشلی ، عشق جاودانه ی اسکارلت با ملانی ازدواج کرد ، و اسکارلت ناچارا دوستی با ملانی رو حفظ کرد..اسکارلت ِ درونی خودم رو پیدا کردم و فهمیدم من هیچ وقت چشمم برای دیدن رت باتلر ها باز نمیشه..کما اینکه نشد و نخواهد شد..و همیشه اسکارلت میمونم و اشلی هم برای همیشه رفت سراغ ِ ملانی..و من و ملانی هم که حالا بماند... اما وقتی بعد از سالها پرنده ی خارزار رو خوندم و دوباره فیلمش رو دیدم ، این بار مگی ِ درون ِ خودم رو پیدا کردم...(این همه تنوع شخصیت در یک خردادی خیلی عجیب نیست) من حالا پدر رالف رو پیدا کردم و اون به خاطر صفت ماه بودن(جایگزین ستاره شده)و البته جاه طلبی زیاد هرگز به من نمیرسه.. انقدر جاه طلب هست و فرصت ِ رسیدن به بیشتر از اینها رو داره که وقتی برای عشق در زندگیش نداره.. این شد که فهمیدم پدر رالف ِ من هرگز برای من که میخوام گل سرخ ِ خشک ِ لای کتاب مقدسش بشم وقتی نداره... اما من اونو با همین شرایط سخت دوست دارم...و میدونم روزی در یک جزیره ی دوری بالاخره روی جاه طلبیش پا میذاره و به دیدنم میاد..(البته در سطح پایین تر از جزیره این کا رو کرده ، اما جاه طلبی ِ عشقی من اونو توی جزیره ، تنها و مطلق برای خودم میخواد.. نه برای میلیون ها آدم..) صفت ستاره پرستی جزو جدا نشدنی روح منه... و اما مطلب آخر در مورد خودم با انواع شخصیت ها ، اینه که یه چیز رو خوب میدونم..من هیچ وقت مثل اسکارلت و مگی برای انتقام از اون مرد یا فرار ِ از واقعیت ، حاضر نیستم با مردی که دوستش ندارم ازدواج کنم.. نمیخوام زندگی یکی دیگه ، که میتونه دیگری رو خوشبخت کنه به خاطر جاه طلبی ِ عشقی من از بین بره.. شاید دارم خیلی مرد سالارانه فکر میکنم ، شاید باید انتقام عشق ِ از دست رفتم رو از مرد دیگه ای بگیرم..ولی نمیتونم به خاطر مرد بودن ِ کسی ،انتقام ِ دیگری رو ازش بگیرم... ترجیح میدم سالها توی همون جزیره ی سرگردونیه خودم تنها باشم تا شاید روزی پدر رالف بیاد سراغم . شاید هم روزی بشه پایان این مگی ، اسکارلت رو جور دیگه ای تموم کرد و اون روز کتابی نوشت و فیلم دیگه ای ساخت...کسی چه میدونه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:59 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|