![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
ماه ِ کامل طلوع کرد
روشن ، شفاف ، عميق... يک شب گرفته بود و فردايش آمد ... تو نيز طلوع کردي... تو هم گرفته بودي و با ماه آمدي... تا ديشب فقط به ماه معتقد بودم که خودِ توست ... از امروز مومنم و عاشق به ماه، که خود ِ توست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:52 توسط هیچ کس |
|
|
... و شعرهايم که در غيابت ساکتند
... و دستهايم که بي دستان تو سردند ... و اشکهايم که در رفتنت باريدند ... و تمام شقايق هاي دلم که بي تو پژمردند ... و من که بي تو ديگر من نيستم...
چقدرها که بايد پي دستانت بگردم در خيابانهاي شلوغ و خيس... و اي کاش خيابانهاي شهرمان خيس و باراني بود تا کسي اشک هاي مرا در نگراني ِ بي تو بودن نبيند.. چقدر بيقرار نگاه ِ توام ، نميدانم کجاي اين شهر بزرگ پيدايت کنم... گم ترين پيداي من.. ميدانم تا طلوع ماه ِ کامل تو نيز باز ميگردي... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:57 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|