![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
بعد من کي جامو تو قلب ِ تو ميگيره
کي قدر من عاشقته برات ميميره دنيا رو از من بگير اما بمون پيشم اگه تو يه روز بري ديوونه ميشم ميميرم ميميرم اگه يه لحظه نباشي پيشم اگه نباشي از عشقت ديوونه ميشم نگو ديره نگو دلت يه جا اسيره کي قدر من عاشقته برات ميميره بعد من کي جامو تو قلب ِ تو ميگيره....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:17 توسط هیچ کس |
|
|
من زاده ي بهارم ،اينگونه گفته اند ، اما دوست ندارم بهار را با تمام زيبايي اش..
از گرماي تابستان بيزارم ، آفتاب را دوست دارم گاهي.. نه داغ و سوزنده مثل تابستان.. زمستان هم زيباست..وقتي که ببارد و ببارد و ببارد و همه ي لحظه ها را سفيد کند.. اما... پاييز را ميپرستم آنگونه که شايسته ي پرستش است اين فصل.. ديوانه وار دوست دارم همه ي زردي هايش را..باران هايش را...ابر هايش را... . غمگيني اش را... ميگويند پاييز بهار ِ شاعران است...من ميگويم بهار عاشقان است...که من اگر شاعر هستم به خاطر عشقم شاعر شده ام ... عجيب نيست...که من در پاييزي دور ، عاشق شدم ... و در تابستاني دور شاعر...و در ارديبهشتي دور يافتم تو را... اما پاييزي است دلم... هميشه در آغاز ِ اين فصل عاشقترم و شاعر تر ... هميشه معشوق را ازين فصل طلبيده ام... و ميدانستم اگر هم رفته باشد روزي درين فصل ميآيد... اين بار هم تو آمدي...با آمدن ِ پاييز، هوايت آمد.. شکي نداشتم در آمدن ِ پاييزي ات...که ايمان دارم امروز به هميشه پاييزي بودن ِ دلم... نه آنگونه پاييزي که اندوه ببارد از لحظه هايم... نه!!! "آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را نگه دارم..."** و آنگونه عاشقم که تو باز بيايي در پاييز و بپرستم تو را چون پاييز... تو معشوق پاييزي من ميماني... پس... پاييز گونه ميپرستم تو را...مثل هواي متغير ِ دلت... **محمدرضا عبدالملکيان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:10 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|