![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
من همیشه توی زندگی دنبال چیزهای عجیبم
چیزهای دست نیافتنی و دور...چیزهایی که نرسیدن بهشون ، خیلی جذاب تر از رسیدن به اوناست. این شیوه ی زندگی در مورد آدم های اطرافم هم صدق میکنه.همیشه دنبال کسایی بودم که مال من نبودن ، عجیب بودن، ستاره بودن، گرفتار بودن و خلاصه هزار تا راه برای نرسیدن به اونا بوده..و همیشه هم این جور روابطم رو خیلی بیشتر از اونایی که در دسترس بودن دوست داشتم...به نظرم اینا یه جور هیجان ِ خاص ِ نرسیدن دارن که در آدمهای معمولی پیدا نمیشه...من این اضطراب و انتظار ها رو دوست دارم ، یه جورایی بهم انرژی میده..خیلی عجیبه ولی من اینجوریام دیگه... الانم باز ازین که خودمو دودستی انداختم توی یک ماجرای عجیب ناراحت نیستم تازه از اتفاقاتش کلی هم هیجان نصیب ِ زندگی ِ بی روحم میشه...شاید خیلی جالب نباشه اما اونقدر برای من هیجان داشتن مهمه که هیچ وقت نتونستم رابطه های خالی از استرس رو حفظ کنم..یعنی شاید نخواستم.. انقدر مخفی کاری و دنیای یواشکی داشتن و به قول ِ شعرا بوسه های پنهانی رو دوست دارم که دلم میخواد همیشه تو سایه بمونم .... واقعا خوش میگذره وقتی باشی ، در حالی که نیستی ، نباشی در حالیکه همیشه باهاشی..و خلاصه این که هیچ کس ندونه هستی یا نه و اصلا هم نباید بدونن که هستی ، در عین ِ حالی که احترام لازم رو میگیری، خیلی برام جالبه... حس ِ جدید ِ مخفیم رو بیشتر از همیشه دوست دارم...عاشق ِ این میدون ِ مینم که توش بدوم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:30 توسط هیچ کس |
|
|
خیلی سخته که ۲۵ ساله باشی و احساس کنی تا حالا هرگز توسط هیچ مردی دوست داشته نشدی...
خیلی سخته که اونقدر مهربون باشی و به آدم ها محبت کنی ، که از دستت فرار کنن و تو مجبور بشی اون بخش از دلت رو که عاشق پیشه و مهربونه برای همیشه بذاری کنار و بشی یه تیکه سنگ که این دفعه انقدر تلخی که همه ازت فرار میکنن... امشب برای بار سوم در فاصله کمتر از ۳ ماه وقتی فیلم پرنده ی خارزار رو دیدم ، بیشتر از هر بار ِ دیگه خیلی از جمله ها و صحنه هاش منو برد به جاهای دور ِ دلم که حتی خودمم ازش بی خبرم... توی این فیلم هزاران صحنه و جمله هست که بخواد آدمو نابود کنه اما ازون جایی که من خیلی زیاد به مگی ِ این قصه شبیه ام ، و هر کدوم از آدمهای زندگیم رو که میخواستمشون به دلایلی از دست دادم که گاهی توی جمله های این فیلم تکرار میشه ، بیشتر به یاد دوست داشته نشدن های خودم میافتم... وقتی در دیالوگی که نقل ِ قولی از پدر رالف ِ میگه : "هیچ هدف بلند پروازانه ای ارزش شکستن دل کسی رو نداره... "یادم میاد که پدر رالف ِ من که از هیچ نظر شباهتی به پدر رالف ِ قصه نداره فقط و فقط برای اهداف بلند پروازی ش منو فراموش کرده...ولی من هرگز در جایگاهی نیستم که قدرت انتقام گرفتن داشته باشم... وقتی ستاره م منو ترک کرد چون خودم عاشقش بودم گفتم بازم برمیگردی به سمت من چون فقط من عاشق ِ توام ، اما اونم خیلی ساده سالهاست که عشق ِ منو به بازی گرفته... هر کسی رو که خواستم دوست داشته باشم از من گرفتن ، هرکسی که میتونست بخش عاطفی روحم رو بیدار کنه و یادم بیاره که منم زنم...باید دوست داشته بشم شایسته ی نوازش و محبتم...یه جوری از سرنوشت ِ من فرار کرد... و من همیشه به جای نوازش شدن زخمی شدم... وقتی مگی همه چیزش رو از دست داد تنها آرزویی که برای دخترش کرد این بود که قدر داشته هاش رو بدونه ، گفت: " تو مردی رو داری که دوستت داره و هرگز قلبت رو نمیشکنه..." و این به نظر من یعنی بزرگترین نعمت ...داشتن ِ مردی که دوستت داشته باشه و قلبت رو نشکنه...این همیشه تنها آرزوی محال ِ من بوده..هرگز مردی نبوده که دوستم داشته باشه و قلبم رو نشکنه...اگر هم اشتباها کسی فقط اندکی به من علاقه داشته حتما قلبم رو لایق ِ شکستن دونسته...وتا نشکسته جایی نرفته... اینایی که میگم عین واقعیت ِ و فقط کسایی خوب میفهمن که منو بشناسن..تازه اونا هم شاید باور کنن که من به جای دوست داشته شدن همیشه کنار گذاشته شدم... چقدر نیاز به دیگر گونه بودن دارم...چقدر نیاز به دوست داشته شدن دارم ...این گدایی ِ محبت نیست..برداشتِ بدی نشه..این صرفا طلب ِ حق کردنه از معبودی که نمیدونم کجاست که منو نمیبینه که چقدر زخمی ام... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:10 توسط هیچ کس |
|
|
تا حالا نشده بود بعد از کنار گذاشتن یک اشتباه ِ بزرگ ، دوباره رو به روی هم قرار بگیریم
من در مدتی که اینجا نبودم در سرزمین غریب اشتباه بزرگی کردم و دل به کسی دادم که نه مال ِ من بود و نه میخواست که باشه... از مرور اشتباهم خوشم نمیاد اما زمانی که بهش دل بستم تنها آرزوم بودنش در ایران در کنار من بود.. فکر میکردم چه زندگیها میتونیم باهم داشته باشیم و منتظر بودم که بیاد.. اما روزی که دل کندم ، از همه چیز دل کندم ، از فکرام ، آرزوهام ، رویاهام و از دلم که به اون داده بودم به اشتباه... حالا که من اون بخش از زندگیم رو برای خودم و دیگران پاک کردم ، حالا که دیگه دلم منتظر کسی نیست یه اتفاق که نمیدونم چیه اونو به ایران کشونده و امشب یک مهمونی ما رو ،رو در روی هم قرار داد... نه کلمه ای حرف با هم زدیم ، نه به هم نگاه کردیم و فکر میکنم حتی همدیگرو ندیدیم، انقدر که هر کدوم غرق در دنیای خودمون بودیم... اشتباه بزرگ زندگیم در چند قدمی من در ایران بود و من دیگه نمیخواستم که باشه...و اون چقدر دیر اومد ..وقتی که اومدنش برام حتی یه تپش قلب ، یه دلهره ، یه اضطراب هم به همراه نداشت... به همه ی چیزهایی که بین ما گذشته بود فکر میکردم و همون طور که دود سیگارو به بیرون میفرستادم ، ته مونده های ذهنم رو هم به بیرون فرستادم.. فکر نمیکنم اون حتی به این چیزهای جزیی هم فکر کرده باشه..اما امیدوارم همه اون چیزی هایی که منو آزار میداد و ازش رها شدم حالا بره سراغ اون و اونقدر آزارش بده که یاد بگیره معنی خیلی چیزهارو... بعد از مدتها به خودم افتخار کردم که اصلا دوست نداشتم این اشتباه رو ، این آدم رو حتی یکبار نگاه کنم و خوشحالم که برای من تموم شده بیشتر از همیشه احساس آرامش میکنم ، اولین باره که انقدر سبک میشم و میتونم پرواز کنم.. خوشحالم که از همه چیز خالی ام... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 2:13 توسط هیچ کس |
|
|
مدتیه اصلا حال و حوصله ی نوشتن ندارم.
هیچ چیز خوب که نیست بلکه بد و بدترم هست و هر روزم هی بدتر میشه..همه چیز حوصله ام رو سر برده...اول این ماه با کلی تغییرات درونی خواستم وارد یک رابطه بشم ، که به جرات میگم میتونست بهترین باشه..اما خودم با دستای خودم زدم داغونش کردم و حالا دارم تاوانشو پس میدم... انقدر مهم نبود که ناراحتم کنه، چیزی که ناراحتم کرده خودمم!!! خود ِ خونه خراب کنم...که فقط همه چیزو میزنم له میکنم...بعد میشینم حسرت میخورم...کی میخوام درست بشم خدا میدونه... اوضاع و احوال روحی و جسمی خوبی هم ندارم ، تقریبا چیزی شادم نمیکنه و همه چیز به سمت غصه پرتابم میکنه... آخرشم که امشب اومدم فیلم ببینم از شانس ما فیلمم خراب بود...تنها خوبیه این شب این بود که دوستی رو دیدم که اول ِ این ماه اومد به زندگیم و من با اخلاقم پرتش کردم بیرون... باز به معرفتش که حاضر شد منو ببینه...دوست خوبیه اگه من خرابش نکنم... با همه ی این احوالات دلم نیومد واسه شب یلدا با این دل یلدایی و تاریک یه پست اینجا نذارم..آخه یادم اومد پارسال و سال ِ قبلش شب یلدا ایران نبودم و هر دفعه با خاطرات غمگین غربت یه پست نوشتم پس چرا حالا که اینجام چیزی نگم؟؟ با این که دلم خیلی سیاه و گرفته و یلدایی شده اما به امید ِ روزهای روشن و پر نور ِ بعد از یلدا... یلدا مبارک...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:56 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|