تبليغاتX
کوچ
هنوز در سفرم
به قول آقای احمد پوری در کتاب "دو قدم این ور خط"از زبان یکی از شخصیت ها که میگه این تاریخ انسان ها  نیست این تاریخ ِ توحشه!!! جدا راست میگه...

تا حالا زیاد راجع به آلمان نازی و زور گویی هاش به قوم یهود و کوره های آدم سوزی و این چیزا شنیده بودم و خونده بودم اما هرگز فیلمی به تاثیر گذاری اینی که امشب دیدم منو نابود نکرد...

واقعا در یک زمان کوتاه حتی کمتر از ۹۰ دقیقه طوری رابطه یک کودک آلمانی که پدرش فرمانده است با یک کودک اسیر یهودی به تصویر کشیده میشه که فکر کنم قلب سنگم آب میکنه...

سادگی پنهان کودکانه ، دوستی بی غل و غش و فارغ از هر نژادی بودن ، و بی ریا دیدن دنیا و در نهایت بلایی که سر فرمانده آلمانی و در واقع پسرش ، میاد همون کاریست که اونها با یهودی ها کردن...همه و همه این فیلمو بهترین کرده از نظر من...واقعا خیره کننده بود ..

تا حالا کسی از این دیدگاه به آلمان ِ نازی و ستم هاش نگاه نکرده بود یا من ندیده بودم...

راستی اگه آلمانی های هیتلر زده ی اون روزها از دید بچه ها به دنیا نگاه میکردن واقعا این توحش رخ میداد؟من که بعید میدونم..

پیشنهاد میکنم حتما ببینید این فیلمو اگرم پیدا نکردین من سراغ دارم کسی بیاره براتون ..واقعا حیفه کسی نبینه البته اگه دچار خواب های بد و عذاب روحی شدید نمیشین..

اسم انگلیسی شو مینویسم که راحت تر گیر بیاد..

the boy in the striped pajama

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:13  توسط هیچ کس | 
 بعد از ۲۵ سال که از عمرم میگذره و حداقل ۱۰ سالش در آرزوی نوشتن بوده

بالاخره بهش رسیدم..بعد از سالها تونستم کاری رو که همیشه دوست داشتم به انجام برسونم بالاخره مطلبم توی روزنامه چاپ شد همین امروز ...

و این برای من شروع بزرگی بود انقدر بزرگ که شبیه رسیدن به کره ماه برای یک عاشق فضا!!!همیشه آرزو داشتم به این آرزوم برسم بقیه برام انقدر ها هم مهم نبودن...

اما این زورقی که برای رسیدنم به ساحل کمکم کرد فقط و فقط همون دوست جونی بود که در پست های قبلی ازش زیاد یاد شده...

این دوست جون که خیلی دوست جونی بودنش رو ثابت کرده به من، کاری کرد که من بشم چیزی که میخوام...نمی دونم چه جوری می تونم جبران کنم این همه مهربونی هاشو...

فقط میدونم که اون هست پس من می تونم باشم و بنویسم...

اما از همه عذر می خوام که به خاطر بسیار دلایل از جمله سردبیری ، دوست جون ، لو رفتن ِ اسم خودم در وبلاگ(عجب خود تحویلی عظیمی)و خلاصه این جور چیزا نمی تونم بگم کدوم روزنامه ...

اما دوستای عزیزی که می شناسن منو می تونم بگم کجا پیدا کنن منو و نوشته ام رو...  به این میگن یک خود تحویلی ِ عظیم به جهت شروع کار روزنامه نگاری...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:14  توسط هیچ کس | 
بالاخره برف اومد ، برفی که خیلی انتظارش رو کشیده بودم و برای اینکه پارسال وقتی تهران سفید شده بود اینجا نبودم همش افسوس میخوردم.

امشبم وقتی برف شروع شد من در یکی از مناطق شمالی ِ تهران بودم که همیشه بیشتر از مرکز شهر از نعمت برف و بارون برخوردارن..تمام شهر سفید بود ..درختها توی تاریکی برق میزدند انقدر که برف روشون نشسته بود..چند قدمی توی کوچه روی برف پا نخورده راه رفتم و دلم میخواست انقدر راه برم تا به جایی برسم که نمیدونم کجاست فقط میدونم اینجا نیست..شایدم همین جاست و من نمی شناسم راهشو..منظورم از اینجا نبودن دوری از وطن نیست هرگز حاضر نیستم این تجربه رو دوباره تکرار کنم.اما نیاز به یک راه فرار دارم..جایی که کسی منو نبینه! نشناسه ! نفهمه من کجام!کسی دنبالم نگرده !کسی نخواد بدونه دارم چی کار میکنم ! نخوام جواب کسی رو بدم ! نخوام به کسی توضیح بدم...و هزار تا نخواستن ِ دیگه ..که داره حالمو بهم میزنه..اصلا دلم میخواد بمیرم شاید اینجوری به نفع خیلی از آدم های دنیا باشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:48  توسط هیچ کس | 
دلم میخواهد در امواج صدایت غرق شوم تا خودت هم دیگر پیدایم نکنی

دلم میخواهد در عطر اندامت بمیرم تا آخرین نفسم بوی تو باشد

دلم میخواهد شبی فقط کنار خوابیدنت بنشینم و صدای قلبت را جرعه جرعه بنوشم

میخواهم مست ِ تو باشم ، میخواهم برای تو باشم

تو که گریز داری از عشق ، از بودن و از ماندن...

دلم میخواهد در لبخندت عاشقتر شوم و در دستانت مهربان تر

دلم میخواهد برای چشمانت قصیده ای از جنس ِ نو بگویم

اگر ببینم چشمانت را...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 20:6  توسط هیچ کس | 
هر وقت که خیلی توی زندگیم همه چیز با هم قاطی میشه از هر حسی خالی میشم

 این در هم بودن های احساسی  انقدر گیجم میکنه که یهو انگار زیر پام خالی میشه و هیچی ندارم که بهش بچسبم و نیفتم...

از میدون مین اومدم بیرون بدون اینکه هنوز طعمی از هیجانش رو چشیده باشم اصلا نفهمیدم چه جوری شروع شد که بخواد تموم بشه(کاش مردم میتونستن درست تصمیم بگیرن که ما هم اینجوری گیج نزنیم)

وارد کاری شدم که دوست داشتم ، بی خبر یهو و کاملا اتفاقی خودمو پرتاب کردم توی دفتر روزنامه ای که خیلی دوسش داشتم به دلایل سر دبیری...

اما اونجا باز یک دفعه یه ماجرای جدید دیگه سر راهم سبز شد..یه نگاهی منو اونجا قاپید که مدتها بود ندیده بودم ازین نگاها..عجیب بود و آشنا...

دلم لک زده بود برای یه دوستی ِ رفاقتی یه کسی که فقط دوست باشه مطمئن باشه بشه باهاش حرف زد بابا اصلا ارزش ِ حرف زدن رو داشته باشه..

همه اینارو در برخورد اول فهمیدم . کسی که رو به روم نشسته بود حرف منو میفهمید ساده بود مهربون بود و میتونست دوستم باشه یه دوست معتمد که همون روز اول تونستم خیلی چیزا رو بهش بگم از همه مهم تر اینکه فقط به اون گفتم چرا از بین این همه مجله و روزنامه سر از اونجا در آوردم...

برای رسیدن من به هدفم تا جایی که تونست کمکم کرد منو انداخت جلوی سردبیر ...آخ که عجب حالت غریبی بود...وقتی میخواستم باهاش حرف بزنم و یه پیشنهاد بی شرمانه بهش بدم خیلی کیف کردم..انقدر هیجان انگیز بود که خود سر دبیر هم فهمید...آخییییییییییییی!!!

حالا از همه اینا که بگذریم بعد از ۲ هفته هنوز نمیدونم اصلا منو و سردبیر به کجا خواهیم رسید ..اصلا من میتونم به ته این کوچه بن بست که اسمش سردبیر ِ برسم دست بزنم و برگردم یا نه؟؟

از طرفی هم دوستِ جدیدمو دوست دارم بهش احتیاج دارم خیلی وقتها فقط دلم میخواد باهاش حرف بزنم میدونم واسه اون سخته وقتی من از سر دبیر بهش میگم و این که چه حسی دارم اما خوب منم جز این دوست ِ خوب و مورد اعتماد کسی رو ندارم که بتونم بهش از سردبیر بگم ..

آخ از دست ِ این سردبیر...که نمیدونه داره چی کار میکنه در عین حالی که اصلا کاری نمیکنه...

ولی دوستم امروز خیلی بد بود همش بهانه گرفت و غر زد ..همش هم به من نمیگفت چرا منم عصبانی شدم و داد زدم..آخه اون نمیدونه من بهش واقعا احتیاج دارم در این وانفسای بی کسی واقعا دلم میخواد پیشم باشه دیگه حس نمیکنم تنهام..حس نمیکنم کسی میتونه اذیتم کنه..کنارش احساس امنیت میکنم حتی وقتی راجع به سردبیر حرف میزنم و میبینم رنگ نگاهش عوض میشه..(البته درین جور موارد خیلی هم احساس امنیت نمیکنم چون ممکنه بکشه منو)

به هر حال امشب بعد از این همه جنجال باز خودمو پرتاب کردم توی اتاق سر دبیر و باز هم ادامه دادم به بی شرمانه بودنم...انقدر حال میده گاهی بی شرم باشی...

تازه همچین که داشتم از حالِ بی شرم ِ خودم لذت میبردم دوست جونم پرید تو ماشین پیشم و کلی غصه داشت که دلم میخواست میتونستم بهش کمک کنم...اما نمیدونم تونستم یا نه..وقتی داشت میرفت خیلی بیشتر دوسش داشتم و میخواستم باهام دوست باشه...

حالا این همه حرف زدم که فقط بگم بعد از همه ی این داستانها وقتی این همه حس قاطی پاتی تو دلم بود یهو دوست جونم رفت خونه و یادش افتاد سالگرد ازدواجش بوده و رفته کادو خریده کلی هم ناراحت بود که چرا کادو نگرفته منم بهش گفتم چون پسر بدی بوده و حتما زنشو اذیت کرده جریمه شده و امسال کادو بی کادو...

این جا بود که یهو زیر پام خالی شد و حس کردم هیچ حسی به هیچی ندارم...خوب نیستم..همین..

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:39  توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من هنوزم سبز می اندیشم....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
غربت نویسی
شعرهایم برای تو
من
پیوندها
بوسه ی قدیمی
کولی
مینا اکبری
سها
راز شمع
منیرو روانی پور
سوسو
شادی بیضایی
همایون شجریان
مهرداد فلاح
زن نوشت
آیدا در آینه
علف هرزه
بهاره
گریز
میترا گراف
رضا قاسمی
شاملو
پارمیس
متولد خرداد
بابونه
نیما
رقاصه
من
مرگ رنگ
بابک برزویه
در همین حوالی
با خانمان
ابلیس در آینه
خدايي تازه مي خواهم
محسن فرجی
رضایا
بچه های آدم و حوا
یاسین نمکچیان
تادانه
یوسف علیخانی
خطوط خسته موازي
هزار راه
هيچ كس
زن سی ساله
مادران عزادار
روز نو
بانوی اردیبهشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM