![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
امروز كه مثل هميشه در مسيري مشخص به سمت محل كارم مي رفتم و مثل هر روز در زاويه تابش آفتاب بودم حس كردم بي رمغ شده، حس كردم بوي رفتنش مياد،حس كردم پاييز نزديكه و يكدفعه دلم لرزيد براي هواي پاييز و برگهاشو بارون هاشو و خلاصه پاييز بودنش...
اما اين بار براي اولين بار دلم براي آفتاب سوخت،دلم براي خورشيد گرفت نه به اين خاطر كه گرما رو دوست داشته باشم نه، من از گرما بيزارم اما دلم سوخت چون خورشيد هميشه بي دريغ مي تابه، به دوست و دشمن يكسان گرما مي ده،هم كسي كه براي فرار ازش عينك و كرم ضد آفتاب مي زنه هم كسي كه اتقدر بهش زل مي زنه تا كور بشه هر دوتا يك اندازه از گرماي اون بهره مي برن حتي من كه دوست ندارم گرما رو بازم ازم دريغ نمي كنه.ولي وقتي پاييز ميشه كم كم بي رمغ و بي حال مي شه و نم نم راه رفتنش رو آماده مي كنه واقعا دلم براش سوخت،هيچ كس فكر نمي كنه وقتي انقدر آفتاب بي دريغ بهش تابيده تمام تابستون، حداقل موقع رفتن ازش يك تشكر بكنه كه مرسي بين ما فرق نذاشتي و به همه يكسان تابيدي... من با اينكه از بي رمغ شدن آفتاب خوشحالم و بي صبرانه انتظار پاييز رو مي كشم اما دلم براي آفتاب و خوبيهاش سوخت و خواستم ازش به خاطر اين تابستون گرم تشكر كنم... و به قول استاد بزرگ شاملو اي كاش از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند در غم ها و شاديهايشان حتي با نان خشكشان....اي كاش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:52 توسط هیچ کس |
|
|
خیلی نیاز به نوشتن دارم،همون قدر که نیاز به عشق دارم
آره به عشق نیاز دارم به دوست داشتن،من نمی تونم بی عشق زندگی کنم احساس پوچی و بی حاصلی می کنم ولی چه می شه کرد حتما این سرنوشت ماست که بی عشق بمیریم این روزها با اینکه کارم رو خیلی دوست دارم ولی تنهایی تا مغز استخوان هام رو داره می سوزونه نمی دونم چمه کلا اصلا بی خیال همون بهتر که ننویسم... راستی اگه یه روز دختر داشته باشم حتما اسمش رو می ذارم نیاز....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:49 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|