![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
یعنی هیچ وقت در زندگیم انقدر زیر فشار کار نبودم و سفر رفتن برام تبدیل به آرزو نشده بود
دارم از خستگی و درد گردن و کتف و خلاصه همه اعضای نوشتنی (اینم عاقبت خبرنگاری)می میرم و تازه باید این وسط به این فکر کنم که چرا مردهای متولد دی انقدر سرد و بدن؟؟؟چرا این سومین نفر هم در ابتدای یک ارتباط خوب اینجوری شد؟چرا نخواست که بمونه بدون دلیل؟ و من که حالا دیگه انتخاب برام خیلی سخت شده(سن که می ره بالا...به هر حال)بعد از 1سال و نیم تنهایی به معنی مطلق کلمه،امشب بعد از این همه بدو بدو از صبح و فردای پر از کار،باید اینجا بشینم و بنویسم که مردهای دی باز هم بد از آب در اومدن یعنی فکر نمی کنم در دنیا مردی به سردی و بی تفاوتی مردهای دی وجود داشته باشه..بیچاره بهمنی ها که درست در قلب زمستون دنیا اومدن ولی خیلی خونگرمن امان ازین مردای سرد و یخ و بی احساس دی... خوب دوباره رجوع می کنیم به جای اول و باز هم تنهایی و در نهایت در انتخاب های بعدی دچار تردید های بیشتری میشیم... اشکالی نداره اینم سهم ماست دیگه... سعی میکنم بهش عادت کنم،عادت می کنم،انسان عادت می کنه به همه چیز منم به تنهایی عادت دارم...اصلا انگار ورود آدمها به تنهایی من روند زندگیم رو بهم می زنه... خلاصه که خستم..داغونم...سفر می خوام...سفر ِ سرد ِ طولانی..آخه سرمای اروپا رو بیشتر دوست دارم..و می خوام برم فرانسه دوباره خاطره هامو ورق بزنم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:31 توسط هیچ کس |
|
|
الان یک ماه و نیمه که مشغول کار مورد علاقم یعنی خبرنگاری شدم
آره، یهو کاملا اتفاقی بعد از مدتی روزنامه نگاری شدم خبرنگار رسمی خبرگزاری... این خیلی خوبه ولی چیزی که اذیتم میکنه اینه که تازه دیشب فهمیدم چقدر خسته و تنهام تازه یاد خودم افتادم که بیش از یکماهه هیچ تفریحی نداشتم،تمام زندگیم شده کار و کار و کار و خبر و گزارش و برنامه و بعد هم خستگی و خواب و فردا باز هم تکرار همین روزها... دیگه از هرچی خبر حالم به هم می خوره دیگه نمی خوام بشنوم کی کجا رفت با کی رفت چرا رفت چی گفت و چرا این جوری شد و اونجوری نشد نه اینکه از کارم خسته باشم...اصلا ولی وقتی حتی وقت و حوصله ندارم به وبلاگم بیام یعنی خیلی حالم بده من کارمو دوست دارم خیلی ،اما حس می کنم من هم به تفریح نیاز دارم همه دور وبر من یا کار نمی کنن یا بالاخره کنار کارشون سفر و تفریح هم دارن من الان دو ماهه با دوستام حتی یه کافی شاپ هم نرفتم،چند وقته مسافرت نرفتم؟؟؟اصلا یادم نمی یاد همه فکر می کنن چون دوسال ایران نبودم یعنی تا آخر عمرم دیگه نباید جایی برم و یه جورایی بسمه بهتره حرف نزنم اما نمی دونم چرا این آدما فکر نمی کنن منم آدمم منم دلم سفر و تفریح و عشق می خواد منم دلم می خواد مثل همه دخترای 26 ساله انگیزه ای برای شاد بودن داشته باشم،با یکی حرف بزنم با یکی برم بیرون با یکی برم سفر... اما انگار من سرنوشتم با همه فرق می کنه،من که یه روزگاری عاشق مادر شدن بودم امروز حتی نمی تونم بهش فکر کنم...حس می کنم خدا منو برای مادری و همسری نیافریده حالا چرا می خواد در حق مادر و پدرم این ظلم رو بکنه که تشکیل زندگی تنها فرزندشون رو نبینن نمی دونم حتما خدا برای این هم جوابی داره فقط می دونم خیلی خستم،تنهام، نیاز به کسی دارم که کنارم باشه نیاز به تفریح دارم دلم نمی خواد همیشه با بغض زندگی کنم...خسته شدم از این همه بی کسی.. دلم می خواد برم سفر...یه جای دور ..دور از خبر و تلویزیون و روزنامه و گزارش... یعنی این توقع زیادیه؟واقعا کی آخرین بار از تهران خارج شدم؟؟؟یادم نیست...چند سال پیش بود؟؟؟ یه زمانی تنها انگیزه و تفریحم فیلم دیدن بود حالا با این همه خستگی در طول روز حتی توان دیدن فیلم هم ندارم من موندم و نزدیک400تا فیلم ندیده در حسرت روزهایی که آرامش و تفریح داشته باشم تفریح!!!! چقدر این کلمه برام غریبه شده سفر....اصلا یادم رفته چه جوری میرن سفر... دوست داشتن....ظاهرا حق ما نیست.... خستم.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:46 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|