![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
می گن 7 عدد مقدسیه می گن خوش یمنه ولی فقط می گن....نیست
7 سال عاشقش بودم بی دریغ بی چشمداشت بی هیچ خواسته ای روزی که سرنوشت ایران بعد از انتخابات به شکل دیگه ای رقم خورد صبر کردم حرفی بزنه صبر کردم، یک روز دو روز سه روز یک ماه دو ماه سه ماه....ستاره سکوت کرد....چقدر این اسم برام غریبه شده...روزی که آرشیو نوشته هامو درباره ستاره به خواست خودش پاک کردم فقط اشک می ریختم...برای تمام چیزهایی که براش نوشته بودم و ازم خواست پاک کنم... منم توی دلم ازش خواستم بعد از این همه اتفاق سکوت نکنه،اون چهره سرشناس که اگر حرف می زد یه ملتی دنبالش می رفتن سکوت کرد...هر روز بدتر از روز قبل و منو از خودش روند...ناراحتم کرد...وجهه اجتماعی ش برام شکست...اما دلمو چی کار می کردم؟؟؟همه عکساشو از دورم جمع کردم سراغ کارهاش نرفتم کاری کردم که نبینمش...می ترسم ببینم و باز رسوا بشم... این روزها درگیرم زیاد،ذهنم ، روحم، قلبم آشفته است...چون غریبه ای منو به اون دنیا برده...دنیایی که سالها توش بودم،عشق نه...دنیای پنهان بودن، دنیای دیگری بودن، دنیای تقسیم شده، دنیایی که با عشقم برام لذت بخش بود و حالا نمی دونم می خوام دوباره تجربه اش کنم یا نه...اصلا نمی دونم چرا غریبه ای اومده و دم از آشنایی می زنه...چرا منو به فضای اون سالها برده...چیزی که بیش از همه عذابم می ده یاد آور شدن تمام خاطرات با اون بودنه که دوباره جلوی چشمم و قلبم راه می ره...همین که باز برای غریبه ای از اون، حرف زدم همه چیز رو تازه کرد...حالا یا غریبه نمی تونه اونی باشه که من می گم یا من دیگه نمی تونم اون باشم یه هر حال ستاره،فقط اینجا اعتراف می کنم،اعترافی که حتی جلوی آیینه هم جرات گفتنش رو ندارم...دلم برات تنگ شده،هنوز دوست دارم...ولی نمی خوام ببینمت،نمی خوام دوباره سالها دنبال عشقت باشم... خستم ستاره...خستم غریبه...من دلم دستای مهربونی می خواد که کنارم باشه...شونه هایی که بهم آرامش بده...کسی که دوستم داشته باشه...یکبار هم اونجور که من می خوام... خدایا....منو رها کن از این فکر تنهایی.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:7 توسط هیچ کس |
|
|
به من 24 ساعت کامل زمان بده،اما باز وقت کم میارم
دیگه وقت برای نفس کشیدن ندارم،تا میام به کارای شخصی خودم برسم ساعت از 12 گذشته و روز قبلی تموم شده و دوباره من در 24 ساعت نتونستم به همه کار هام برسم تازه هر شبم یادم می افته کلی کار یادم رفته انجام بدم...از شدت خستگی کارهای که انجام دادم رو هم گاهی یادم می ره....نمی دونم واقعا کجای این زندگی ارزش این همه خستگی بی تفریح رو داره؟ دلم لک زده برای یه فیلم کامل دیدن بدون اینکه وسطش خوابم ببره،دلم لک زده واسه سه صفحه کتاب خوندن بدون اینکه سر خط دوم کلمه ها جلوی چشمم راه برن از خستگی...دلم لک زده برای زندگی...برای راحتی....برای آسایش و برای عشق.... مدت هاست زنده ام ولی زندگی نمی کنم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:31 توسط هیچ کس |
|
|
نمی دونم من بازیچه دست دنیام
یا دنیا بازیچه دست من،نمی دونم کی داره کیو بازی می ده فقط می دونم در بد جور بازی گیر افتادم که نمی دونم اصلا آدمها واسه چی میان واسه چی می رن با من چی کار دارن من با اونا چی کار دارم کلا گیجم دیگه از این بازیچه بودن دست دنیا بدم میاد دلم می خواد دنیا تکلیف منو با خودم و خودش یک سره کنه تمام........... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:53 توسط هیچ کس |
|
|
بیهوده پنداشتم
پایه های دلم سنگی است با همان اولین لرزه،هر چه دلبستگی داشتم فروریخت حالا من ماندم و آوار آرزوهایم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:50 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|