تبليغاتX
کوچ
هنوز در سفرم
چند وقت ِ که نه حرفی دارم بنویسم اینجا نه موضوع جالبی هست و نه کلا چیزی...
نمیدونم چرا هیچ اتفاقی نمی افته که ارزش تایپ کردن داشته باشه..
شاید هم بیافته ولی نشه تایپش کرد...اینم هست
اما یه چیز رو خیلی خوب میشه نوشت اونم این که
ازون جایی که کشور ِ محترم فرانسه از عدم علاقه ی بنده ی حقیر برای ادامه ی اقامت در اون خاک ِ عزیز توسط پیشگویان ِ اداره ی اقامت آگاه شدن ، قصد کردن بدون خبر قبلی و دلیل موجه کارت اقامت ِ یک ساله ی اینجانب رو شش ماهه صادر کنن و جالب تر اینکه این کارت وقتی به دست من رسید یک روز هم از تاریخ مصرفش گذشته بود!! یعنی حتی برای اعتراض هم بنده ی حقیر حق ورود به این  خاک عزیز رو ندارم...
خلاصه این بود که دیگه با عزت و احترام ازم خواستن که نرم...منم که بسیار ازین لطف بی دلیل اونها خوشحالم...
فقط این وسط یه چیز کمی مجهوله ، که این فرانسویان ِ کمی تیز هوش!!!!!از کجا بو بردن من دیگه نمیخوام برگردم؟؟؟
عجب اونا واسه خودشون زرنگنا انگاری.....
دست ِ عالی مستحکم....کشور عالی منفجر....
آخرین غربت نویسی...
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:16  توسط هیچ کس | 
و دیگر همه چیز تمام شد
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

داستان ِ غربتم به آخر رسید ، کمتر از 24 ساعت دیگه از خاک نه چندان دلچسب ِ فرانسه خارج میشم.نمیتونم منکر خاطرات ِ خوبی بشم که با دوستانم داشتم ، نمیتونم بگم روزهای غم و شادی کم بود که پا به پای هم بودیم و در سخت ترین دقایق غربت با هم بودیم و کنار ِ هم..
نمیتونم نگم که دلم چقدر برای دوستام تنگ میشه ، هم غربت ِ مهربونم که بیش از یک سال با من بود و دلتنگیها و غصه ها و شاد ی هام با اون بود و هم خونه ی جدیدمونم که جای منو برای دوستم پر میکنه و نمیذاره تنها باشه.کوتاه با هم بودیم ولی بودیم و هستیم...


نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید ِ دریچه ای
دل بسته بودم....

و من نیز شب را باور نمیکنم ، دریچه های امید برایم باز است ...
چرا که میشناسمش به دوستی و یگانگی...شهر همه بیگانگی و عداوت است...


آخرین دست نوشته های غربت یک روز قبل از بازگشت...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:45  توسط هیچ کس | 
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

شد حلقه قامت من تا بعد ازین رقیبت
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی

در انتظار رویت ما و امیدواری
در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی

مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی

حافظ چه می نهی دل تو در خیال خوبان
کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی


دومین یلدای غربت رسید ، دلم دیوانه ی عطر هندوانه و سرخی انار ایران است!
آجیل و سنت حافظ خوانی و امسال هم که سرمای آغاز زمستان!!

به عقب برمیگردم و مرور میشود یلدای دو سال پیش ، بهترین یلدایم ! به همت بچه های چلچراغ ، دانه های انار را سر تا سر سالن چیدیم و انتظار کشیدیم آمدنش را، با همان لبخند معروف و خالی از غرور ، با همان عبای شکلاتی و همان لطافت خاص ِ نگاهش!!
دلم در سینه پر میزد وقتی در چند قدمی اش ایستاده بودم،تنها مرد سیاسی تاریخ که دوستش داشتم و دارم.به شوق دیدار او بود که تمام سالن را از دو روز قبل با انار و حافظ و عشق چیدیم!!با عشق چیدیم!!

و چه ساده و مهربان از کنارمان میگذشت ،بی غرور خاص ِ سیاست و تکبر خاص ِ بزرگ بودن در جامعه!!با ما بود و از ما بود!!بی ریا بود وقتی اشک هایش را دیدم و دلم مثل دانه های انار برای بودنش می تپید و سرخ بود!!
هنوز فال زییای دستان او یادم هست :

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام....

نگاهش پر از حسرت ِ کارهای نکرده برای وطنش بود وقتی که پرچم امضا شده با سرود ای ایران را از جوانهای ایرانی اش گرفت و با دستانش بالا برد و دلش را که لرزید دیدم...و دلم برای وطنم لرزید...

سال پیش اولین یلدای سرد غربت را چشیدم ، با طعم گس ِ جدایی و تنهایی !خاطره اش یلدایی میماند ! اناری که بیش از حد تصور گران خریدیم و هندوانه ای که نبود و شمع فانتزی اش روشن بود .
دلم برای فراوانی های وطنم گرفته بود!!
کاش ایران بودم و انار و سرخی شب و بلندای یلدایی...

همان شب دانستم که یلدا یعنی بدانیم که باید یک دقیقه بیشتر با هم بودن را جشن گرفت چرا که دنیا خیلی کوتاه است ، و چه غریب بودم بی کسانم در خانه تنهایی ام با چند هم غربتی ام....
و دانستم قدر همه ی دقایق رفته از دستم را...

امسال در پاریس ، ایرانی هایی که در حسرت و یاد ایران جشن میگیرند و لذت بودن در خاک خودشان را از خود دریغ کرده اند(به جز اندک کسانی که جبر اینجایی شان کرده).

من در تکاپوی برگشتنم،چمدانهایم بسته ،دلم بی تاب ، انتظار رو به پایان، اما...
باز این روز دلم سخت گرفته است ، خانه مان میدانم از عطر کودکی پر است و او یلدایی بی من در آن خانه میرود اولین بار..درد غربتم صد برابر میشود و تنها تحمل چند هفته هم سخت میشود...

نمیدانم شب یلدای امسالم چگونه میگذرد ، اما دلم را میدانم که انار گونه ، دانه دانه شده و سرخ از عذابهای غربت!!سرمای زیر صفر اینجا یلدایی نیست !درد ناک و غمگین است! یلدا هم انگار اینجا تقلبی است!!

یلدای اینها گذشته!چند ماه پیش بود!!شبی که باز بهانه ای برای نوع خاصی از شراب و باگت و کلیشه ی زندگی اینها!!
وای که جقدر میتوانند در چهار چوب و کادره شده زندگی کنند،بی هیچ تحرک و تغییری!!

فردا شب یلدای ماست ! یلدای دلم نیز هم...
با انار و خیال ایران یلدا میگیریم و حافظ را هزاران بار صدا میزنیم!!

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش....


یلدا مبارک!!!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 4:26  توسط هیچ کس | 
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
گرمی مستی که میاد توی رگهای تنم
گمونم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
 یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه

دلم میلرزد برای گرمایش در رگهایم ، چند وقت گذشته از آخرین باری که خودم را به دست بی خیالی سپردم دل به دریای مستی زدم و بی هوا به حال خراب رسیدم؟
حال عجیب و غیر قابل وصفش را دوست دارم حتی تا مرز آخرش!!!
غربت و مستی ، حرف دارم ، حرف میخواهم بزنم اما غریبه ام با همه!!
سرم گیج میرود ، گیج میخورم ،گیج میزنم!!!
عجب حال ِ غریبی دارم!!آنجا که به آخرش رسیدم آشنا بود! میشناختم فضایش را ، در و دیوارش را ، هوایش را.
دوست داشتم آنقدر بخورم که هیچ چیز نفهمم ، میدانستم حالم بد است ،زیاد میخورم ، اما خوردم ،خواستم یکبار دیگر لمس کنم حسش را!
چیزی عوض نشد؟شد؟فهمیدم ؟نفهمیدم؟
درونم تغییری حس کردم ، چیزی تازه تر از مستی در رگهایم میدوید.
حس آشنایی بود شاید ، دوست داشتم حسم را !ازین فراتر رفتن حسم را نمیدانم چگونه خواهم دید.دوست خواهم داشت یا نه!
آیا حسم ازین فراتر میرود؟ روزی ، وقتی ، جایی ...شاید
شاید هم هرگز نه دیگر آن حس به سراغم بیاید نه ادامه ای برایش تصویر شود!!
میدانم این حس سوغات غربت است با من به وطن باز میگردد اما اینکه بماند با من یا برود را نمیدانم!
مست بودم اما فهمیدم حس را درکش کردم لمسش کردم.
تا کجا دوباره این حس به من بازگردد نمیدانم!اما در آن شرایط و مکان و زمان طلبیدم حس را و آمد سراغم!
اینکه بماند یا بخواهد که بماند را نمیدانم!
کاری از دستم بر نمیاید ،حتی اگر بخواهم حسم را که با من بماند شاید بماند اما من میروم و حسم نه!
من سوغات میبرمش به وطن!!حسم مرا کجا میبرد؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:51  توسط هیچ کس | 
همه چیز در هم پیچیده ، همه چیز بی رنگ است ، نه رنگی است ، رنگ دارد ، بد رنگ است ، بد بو ست
بوی نا میدهد ، بوی ماندگی ، بوی کهنگی ، بوی لج آور ِ تلخ ِ بیگانگی.
طناب ِ ماجراها به هم گره خورده ، در هم لولیده جدا نمیشود چرا!!
سالن تئاتر ، شنبه شب ، میدان باستی ، پاریس ، عده ای هم وطن ، روی صحنه ، اجرای خوب ، ایرانیان ِ پاریسی ، دوستان پشت صحنه ، آشنایی های بی دلیل ، شنیدن نامت از دورترین تصور ممکن!! عجب دنیا کوچک شده!
نه!!! بوده . از اول همین قدر گرد بوده .از هر جا رفتم به همان جا رسیدم !
کنسرت ،نه ، گردهمایی ایرانی ، نه ، بار رفتن ِ اتفاقی صدها ایرانی ، هم زمان.
بار ِ الیمانتسیون جنرال ، یکشنبه شب ، دود سیگار ، بوی الکل ، هوای ایرانی ، صدای فارسی ، خواننده ی ایرانی ، ستار ، گیتار ، میزند ، میخواند ، میخوانند همه که نشسته اند روی زمین!!
زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم.....
این همه طرفدار ، این همه جوان ِ مقیم پاریس ، متولد پاریس ، این همه پاریسی، نمیفهمم این فرانسوی های زبان نفهم وسط این همه ایرانی ، روبه روی خواننده ی ایرانی ، چه میکنند؟؟؟
ما وسط خاک ِ پایتخت اینها با خواننده ی محبوبمان چه میکنیم؟؟؟
عقاید نو کانتی ، شقایق نورماندی ....
همبازی ِ پسرک کوچولو ، لا به لای جمعیت گم میشوم ،شلوغ و در هم اند!!
ته دلم میلرزد ،حماقتم زنده میشود!دوستش داشتم؟؟؟
نه ، فقط برای خودم خواستمش ، نه ، بخشیدمش ، به تمام همبازی هایش!
مثل همیشه من گذشتم . کجاست ؟ نیست بین همبازی هایش ، این همه ایرانی اینجاست ، چند نفرشان با پسرک همبازی بوده اند؟؟ نمیدانم! پسرک در وطن است!!! کدام همبازی اش میداند؟؟؟
مهم نیست ! باشد یا نه!! شلوغ تر از این اندیشه هاست ذهنم!
همان بار ، وقت خروج !! من شبیه ایرانی ها نیستم؟؟ شبیه دختران آمریکای لاتینم!!!!
هنرمند ایرانی مقیم پاریس، ایرانی بودنم را سخت باور میکند!! ایرانی ام!شبیه هیچ کس نیستم!میخواهم شبیه خودم باشم!!
در ِ خروجی بار ، پراکنده اند همه ،سردم نیست ، باران نمیبارد !! کاش میبارید!
عصبانی ام ، زیاد ، شمارش روزها سخت است ، نمیتوانم تحمل کنم آدم ها رو !!
دوستم را که گیج میخورد بین اتفاقات ِ در هم ِ من ، ما ، همه ، نگران میبینم!
وفاداری اش را به دوستی با من اثبات کرده ، دیگران ِ در هم پیچ خرابش میکنند!!
از تمام ِ این آدم ها بیزارم ! از ابتدا ، بین خوبی های ما فاصله انداخته اند!!
کی تمام میشود ؟ اینجا بغض آلودم کرده ، اجبار به سکوت را دوست ندارم ، تظاهر به خوشحالی از دیدن آنان که بوی نا میدهد حتی ادعای رفاقتشان!!
کاش امشب فردا میشد و این فردا پایان ِ من ِ اینجا بود!!
باید بروم! ازین پیچ خوردگی رها شوم!
چقدر ذهنم پراکنده است! چقدر در هم میپیچد دلم ، روحم ، وجودم ، فکرم ...
میترسم این همه پراکندگی بیمارم کند!
پراکندگی نه ، در هم لولیدن ها ، پیچ خوردن ها ، نا رفیقی ها ، و ساده اندیشی های من!!
ذهن های زود باور در اطرافم خسته ام کرده اند!
مجبورم به هر چه نمیخواهم تن دهم !
مجبورم ،محکومم!
مجبورم کرده اند !
جبر کرده اند !
جبر جغرافیایی !
من زاده ی آسیام این یعنی جبر جغرافیایی؟؟
چرا ساده اندیشی من تمام نمیشود؟ این همه تجربه بس نیست؟؟؟؟؟
دوباره چاه ِ سادگی ، دوباره بوی نا ، دوباره کهنگی...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 4:47  توسط هیچ کس | 

پیش از آمدن به پاریس اینگونه می اندیشیدم!!!


عروس شهر های دنیا ، پاریس ! دوستش داشتم روزگاری ، که به خاطرش وطنم را ترک کردم
آرزویم زندگی در این شهر بود
نزدیک به یک سال ِ پیش آمدم در شهری در خاک فرانسه نه خیلی دور از پاریس
بارها به مناسبت های گوناگون راهی پاریس شدم
هربار بیش تر از قبل در گوشه های شهر دقیق شدم اما پیدا نکردم حس ِ غریبی که مرا به این شهر کشانده بود
دیگر نبود آن شهر رویایی و زیبا ، دیگر دوستش نداشتم
با این همه به این شهر ترجیحش میدادم ، از لیون بیزارم ساکت و سرد است
بی روح و سنگین . دیوانه ام کرد ، درین نزدیک ِ یک سال
پاریس بیشتر به تهران شبیه است
شلوغ و بی ترحم است ، مردمش درگیر و گرفتارند ،
اما حیف از حس ِ خوب نوع دوستی که در اینها نیست و در ایران هست
اینجا در پاریس هم مردم بی روحند ، خسته اند ، و دلمرده ، وقتشان فقط و فقط صرف کار میشود . اصلا اینها زندگی میکنند برای کار
برای عذاب
برای خستگی
به همین خاطر همه غمگین و بی روح و سردند
چون طعم زندگیشان با کار یکی شده
اینجا هرگز همسایه ای روز تعطیل در خانه ات را نمیزند که نان ِ سنگکش را با تو قسمت کند
اینجا کسی دوستت ندارد که اگر دو روز از تو بی خبربود سراغت را بگیرد
دو هفته ی دیگر لیون را ترک میکنم
به پاریس میروم و یکسال دیگر آنجا را تجربه میکنم
تمام خاطرات ِ خوب و بدم در لیون تمام شد
از دو هفته دیگر ساکن پاریسم با تمام سختی ها و دلمردگی هایش
امیدوارم سردی شهری که دیگر چون سابق ، دوست داشتنی نیست دلمرده ام نکند
آینده ای مبهم از زندگی در پاریس میبینم که میتواند زیبا باشد اگر ردی از عشق و گرمی و امید در آن بتابد
آرزو میکنم از پاریس هم مثل لیون بیزار نشوم
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:37  توسط هیچ کس | 
روزهای دلگیر لیون ، وقتی که آماده ی راهی شدن به پایتخت بودم
مرداد ماه بود و ایران گرم!!لیون هم گرم! اما دلگیر
نامه ای به لیون نوشتم که میخواستم ترکش کنم!


لیون ، شهری دلگیر در نزدیکی جنوب ِ فرانسه
4خط مترو و 3خط تراموا دارد و یک خط هم در دست ساخت
مردمانی سرد و بی عاطفه ساختمانهایی سنگی و نم زده
دو رود که به نوعی شهر را به دو نیمه قدیمی و جدید تقسیم میکند
هر دو نیمه به شکلی بی روح است فرقی نمیکند کجای شهر باشی
هر جا که باشی مردم بی شور و حرارت اند و نگاه شیشه ای دارند
گاه گرمای آزار دهنده ای دارد و گاه سرمای کشنده ، بلاتکلیفی هوا دیوانه کننده است
مردمانش مردگانی متحرکند که بی روح و سرد هر صبح از خانه های قبر مانند خود خارج میشوند و بی تفاوت در شهر به دنبال ِ زندگی بی شور ِ خود میروند و پیش از تاریک شدن هوا به قبر های خود برمیگردند
جوانان ِ عجیب پوش ِ غیر عادی دارد که رفتارهای بیمارگونه از خود نشان میدهند
البته از آزادی زیاد اینگونه بیمارند
شهر سنگی که ماه ها در آن اسیر بودم امشب به بدرقه ی راهم آمده
قرص کامل ماهش را راه توشه ام کرده بی خبر از دلم که چقدر بیزار است ازین شهر
کمتر از 12 ساعت دیگر ترکش میکنم برای همیشه
اگر کاغذ بازی های مسخره فرانسویها مجبورم نکند هرگز حتی برای گذر هم به این شهر نمی آیم
خاطراتم را درین شهر دوست دارم اما خودش را هرگز
خاطراتی که پر از درد های غربت بود
دردهایی که تا مغز استخوانم را سوزاند و دیگر غربت را برایم عادی کرد
دیگر عذاب ِ غربت آزارم نمیدهد پوستم برای شکنجه های غربت کلفت شد
از فردا پایتخت انتظار من را میکشد با دنیایی اتفاق و خاطره
پایتخت را هم دوست ندارم
پاریس جشن بیکران است اما وقتی هر روز برای رفتن به کلاسهای درس ِ کسل کننده ناچاری با برج ایفل سلام کنی و از کنارش بگذری تا از در ِ خانه خارج شوی دیگر جشنی هم برایت جذاب نیست
دلم برای هیجان و شور ملت ِ سرزمینم پر میکشد ، کاش هرگز ترکش نمیکردم
اما حالا که تمام عذابهای غربت را کشیده ام دلم نمیخواهد نیمه کاره رها کنم
دلم نمیخواهد در مقابل غربت و سردی مردمش کم بیاورم
ریشه ای اینجا دوانده نخواهد شد که از خاک بی رمق اینجا خون بگیرد
ریشه ام در پارس ، در لا به لای شعر های حافظ و مولوی و فروغ و شاملو دویده
چگونه وانهم آنها را و در ایفل و شانزلیزه و ژاندارک و ناپلئون غرق شوم ؟
ترجیح میدهم بمیرم ولی با اینها خو نگیرم
لیون را ترک میکنم احساس نزدیک تری به وطن دارم انگار در پاریس به ایران نزدیکترم
خداحافظ شهر سنگی خداحافظ لیون
به امید روزی که برای همیشه خاک غربت را ترک کنم
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:32  توسط هیچ کس | 
دلم گرفته سخت ، به کافه میروم ،تنها امکان ِ رهایی درین غربت.
میان ِ مردمی ناشناس ، در انبوه دود سیگار و قهوه و الکل
بزرگترین تفریح ِ این مردمان ، کافه نشستن ، شراب خوردن و دیدن مسابقات فوتبال و راگبی.چقدر محدود است دایره دیدشان به زندگی.
چهره مهربانی نمیبینم ،شهر شلوغ و بی ترحم است ، هوایش سرد و سنگین است ، ریه هایم میسوزد نه از دود سیگارشان ، از سرمای وجودشان تمام استخوانهایم گز گز میکند.
هیچ خیابانی مرا به عشق و خاطراتم نمیرساند .حتی ماشین ها غریبه اند.مردم خسته و گرفتار و بی تفاوت از کنارم میگذرند.نمی شناسم صدایشان را.غریبه اند با گذشته ام ، با افکارم ، با دلم و با نگاهم.
زمان کند میگذرد ،تحرکی ندارد.نوشتن از غربت تلخ است و نا تمام. دستانم توان ندارد آنچه را بر من گذشته بازگو کنم.
خاطراتم را میخواهم ، کودکی هایم ، مزار در گذشتگانم چقدر دور است.
محبت نمی بینم در قفس طلایی غربت ، هیچ کس نگاهش عاطفه ندارد.
محله ی 15 پاریس ،محله ای ایرانی نشین.از گوشه و کنارش گاهی صدای دور ِ زبان مادری ام را میشنوم
اما این صداها راضیم نمیکند، اینها که اینجایند نیز غریبه اند.فرار میکنند از تو که هم وطنی شاید!!
مبادا اسیرت شوند و دردهای تو را بشنوند.
انتهای تابستان است.هوای وطنم که امسال دریغ شد از من ، میدانم هنوز گرم است و اینجا مردم در لباس زمستانی گم شده اند!
نمیدانند سرمای وجودشان با محیط یکی شده وبا هزار دست لباس هم گرم نخواهند شد.
صداهای ناشناس گوشم را می آزارد.دلگیرم از حضورم در میانشان.
دردم را نمی فهمند.بی خیال میخندند با چشمان منجمدشان عشق در وجودشان کم رنگ است حتی با خودشان هم قهرند از خودشان هم میگریزند.
غروبهای جمعه تلختر از همیشه است و اینجا همیشه غروبها جمعه است.
آسمان روی سرم سنگینی میکند.ماه را نمی بینم ،حتی او هم غریبگی میکند ، چه توقعی از مردم هست!!!
برای دیدار آسمان پر ستاره ی وطنم بی تابم.
گره خوردم اینجا ، روحم زخم شده ، سرنوشتم رنگی از رویا ندارد مثل سرنوشت آدم های اینجا سنگی شده.
دلم برای غیرت مردان ِ سرزمینم تنگ است.ساده ترینشان هم مرد بود و محکم و استوار پشتت می ایستاد.
مردانگی میان اینها نیست.کسی اینحا به داد بغض من نمی رسد.در گلو می خشکد و در سکوت می شکند.
درد میکند روحم ، آزرده است از دست سرنوشتی که مرا اینجا محکوم به زنده مردن کرده است!
فراری ام از هر چه به نام آزادی اینجا به انسان هدیه میشود.
از زندان های وطن سخت تر است تحمل این آزادی.
پر پرواز میخواهم رویای فرار دارم از این سرنوشت.حادثه ی غربت من ای کاش تمام شود در چشم بر هم زدنی!
کاش چشمان را می بستم و در گرمای تابستان وطنم از خواب بر می خاستم.
میدانم که دیگر این اشتباه را نمی کردم و اسیر لحظه های درد نمی شدم....


در غروب جمعه ی دلگیری در کافه لو تسیا در میدان شارل میشل
وقتی که هنوز وطن آفتاب تابستان داشت و من در حسرت داغی اش می نوشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:1  توسط هیچ کس | 
یک سال ِ پیش شب ِ 28 مهر خونمون شلوغ بود ، پر از آدم ، دوست و آشنا ، بعضی ها بغض کرده و غمگین بعضی هم ساکت و از درون ناراحت مثل مادرم و پدرم!!
اما من دلم پر میکشید برای سفر ،میدونستم تا چند ساعت دیگه از خاک کشورم میام بیرون و نمیدونستم کجا میرم و چه اتفاقاتی قراره برام بیافته .
همینش برام پر از هیجان بود همین نا معلوم بودن ِ سفر ،برام لذت بخش بود !داشتم قدم در ناشناخته ای میذاشتم که برام عجیب و جالب و قابل کشف بود!
هر کدوم از دوستام که برای خداحافظی میومدن با چشمای گریون خونه رو ترک میکردن .من نه از سر بی خیالی ، که درونم آتیش به پا بود ، بلکه فقط از سر دلداری به اونا لبخند میزدم و سعی در آروم کردنشون داشتم!
دختر خاله ی مهربونم که در واقع حکم خواهری برام داره و الان داره مامان کوچولو میشه،بهم میگفت عزیز بی جهت !! میگفت چرا خودتو الکی عزیز کردی ،ملت رو از خواب و زندگی انداختی که پاشی کجا بری!!همه حرفاشو با بغض و خنده میزد !میدونستم از رفتن من آزار زیادی میبینه ،تنها میشه ، غصه داره ،اما نمیخواد با غمش رفتن ِ منو سخت تر کنه !از اینکه خواهرم رو تنها میذاشتم ناراحت بودم !اما از طرفی هیجان سفر تمام وجودم رو قلقلک میداد.نمیتونستم ازش دست بکشم.
تا آخرین لحظه بغضم رو خوردم و به همه ی حرفا خندیدم !
چند ساعت با کابوس خوابم برد تا وقت رفتن به فرودگاه ، کنار خواهرم خوابیدم آخرین باری که کنارش دراز کشیدم و از فرط بغض و غصه هیچ کدوم حرفی نزدیم.
موقع خروج از خونه ، وقتی برای آخرین بار از اتاقم میخواستم خارج شم با حسرت نگاهی به در و دیوار اتاقم انداختم ،موج خاطرات له م کرد .همه چیز جلوی چشمم رژه میرفت .
وای !! نه !!نمیتونم دل بکنم ، دلم میلرزید ، بغض اذیتم میکرد !
تحمل سنگینی اش رو نداشتم ،قلبم درد میکرد ، نفسم بالا نمیومد ،از ته دل گریه کردم ، زار زدم ،همونجا گفتم پشیمونم. کاش برمیگشتم همون جا!
تا توی هواپیما ، تا خاک ِ فرانسه و تا همین امروز بعد از یک سال دارم گریه میکنم !
دیگه اشکی برام نمونده ، دیگه توانی هم ندارم ،ضعیف شدم و بی طاقت !
اما سخت شدم از غربت که صادق بود با همه ی بدیهاش ! عوضم کرد و تحمل عذاب رو برام ساده تر کرد.تنها حسنی که برام داشت همین بود .قوی شدم برای تحمل سختی های دنیا.
حالا یک سال از این تبعید خود خواسته گذشت.
سالگردش هم اذیتم میکنه!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:0  توسط هیچ کس | 
چند هفته ی پیش بود ، با دوست هم خونه ام صحبت میکردیم راجع به سریال های دوران کودکی مون که چیا بوده و چیا رو دیدم و چیا رو از دست دادیم و از روی بچگی چقدر هم غصه خوردیم که دیدی فلان سریال تموم شد و من نتونستم ببینم ،دیدی مامان نذاشت شبا یه کم دیرتر بخوابم که بتونم اون سریال رو ببینم .غافل ازینکه اون سریال ها باز هم تکرار میشن و میشه دیدشون ولی عمر عزیزی که داره میره و ما قدرشو نمیدونیم دیگه تکرار نمیشه.
امروز که به روال هر روز مشغول دانلود کردن سریال های ماه رمضون بودم چشمم افتاد به قسمت سریال های روزانه و دیدم ای وای ِ بر من .... خانه ی سبز دوباره داره پخش میشه...
از خوشحالی یهو جیغ زدم و دوستم رو صدا کردم آخه همین چند هفته پیش بود که میگفتیم ای کاش این سریال رو دوباره پخش کنن!! به قول معروف کاش چیز دیگه از خدا خواسته بودیم
خلاصه که رفتم سراغ دانلود کردن اون و همین طور هم جمله ها و تصاویری که ازش یادم مونده بود رو مرور میکردم.
که یک دفعه نگاهی به سال ِ پخشش انداختم.....نه!!!!!!!!!
امکان نداره ، باورم نمیشد ، مگه میشه 11 سال از پخش ِ این سریال گذشته باشه؟
یعنی واقعا 11 سال پیش بود که من هر 4شنبه ساعت 9 شب به عشق دیدن این سریال جلوی تلویزیون
می نشستم و با چه هیجانی پی گیری میکردم ؟
این همه سال چه جوری گذشت؟ چی شد؟ چه اتفاقاتی افتاد که نباید می افتاد؟ چه کارها کردم و کاش نمیکردم !! و هزار تا فکر دیگه ...... اما پشیمون نیستم
هر چی که بوده خوب یا بد اون چیزی بوده که باید باشه نه بیشتر نه کمتر البته بدون شمردن ِ قسمتهایی که خودم خراب کردم!
به هر حال دیدم سریال رو و کلی خاطره ها برام زنده شد ، صدای عجیب و تاثیر گذار ِ خسرو شکیبایی که باز منو برد به عوالم کودکی حرفای گاه و بی گاه جالب و ماندگار ِ هنر پیشه ها و جستجوی اونها برای پیدا کردن ِ رنگ روح ِ زندگی.....
که فهمیدن سبزه ، سبز ِ سبز !!
اما رنگ روح ِ زندگی من چیه ؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:59  توسط هیچ کس | 
باورم نمیشه !

امروز که مثل بیشتر روزها به خاطر شب زنده داری های غربت ،حدود ظهر از خواب بیدار شدم برای یک چند لحظه ای فکر کردم توی اتاقم در ایرانم ، و داشتم از خوشحالی پس می افتادم

نمیفهمیدم این آفتاب داغ که داره چشمام رو میزنه و پوستم و میسوزونه از کجاست !

بلند شدم پنجره رو باز کردم ، گرمای اتاق قابل تحمل نبود ، شیشه های پنجره ها داغ شده بود از شدت آفتاب ِ صبح ! یعنی اینجا پاریس ِ؟ مگه میشه؟ پاریس و این آفتاب داغ ؟

همینش هم عجیبه آخه این آفتاب، این وقت سال ،یک دفعه بعد از هفته ها ابر و سرما...

نمیدونم والا ! من که نه از هوای پاریس سر در آوردم نه از مردمانش و نه از هیچ چیز دیگش!!

ولی به قول یک دوستی که سال هایی بیشتر از ما داره با پاریس دست و پنجه نرم میکنه میگفت:

به دو چیز ِ پاریس اصلا اعتباری نیست ، یکی هواش یکی زنهاش !!!

که البته این ضرب المثل از خود فرانسوی ها نقل شدهو فقط هم در مورد زنهای پاریسی صدق میکنه

خلاصه که بر اساس این شنیده ها و اندک تجربه ای که در این خاک دارم

نتیجه میگیرم که تا چند ساعت دیگه نه تنها از سرما دارم میلرزم بلکه مثل همه روزهای ابری ِ دیگه

دارم حسرت ِ آفتاب وطن رو میخورم!!

عجب دنیای غریبی شده ! وقتی پاریس آفتابی بشه!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:54  توسط هیچ کس | 
وقتشه ، وقتشه رفتن وقتشه!!
وقتشه از تو گذشتن وقتشه....

نمیدونم چند بار تا حالا این آهنگ ِ گوگوش رو شنیدم ،اما یادمه فقط بیش از ده بار اول ِ فیلم ِ همسفر اینو شنیدم و با اینکه تا ته فیلم رو حفظ بودم باز دیدم و با آهنگ اواسط فیلم یعنی همون آهنگ ِ همسفر تو خاطراتی که نباید، غرق شدم.

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنیته......

پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی
قد ِ آغوش ِ منی نه زیادی نه کمی....

شاید به خاطر عشقم به این آهنگ بود که امروز هم وقتی این فیلم رو تو یکی از سایت های دانلود فیلم دیدم باز عین روز اول هیجان زده شدم و فیلم و رو دانلود کردم و دیدم
تمام صحنه های بی محتوا و دیالوگ های گاه گاه رکیک و دعواهای همیشگی ِ قهرمان فیلم و تیپ لات مآبانه ی بهروز وثوقی تک به تک تو ذهنم حک شده بود
اما باز دوست داشتم ببینم فیلمو تا آخرش!!!
نه از نظر هنری نه از نظر بازی نه صحنه ها و نه دیالوگ ها و نه هیچ چیز دیگه ای این فیلم رو برام جذاب نمیکنه
فقط حضور گوگوش با چهره ی همیشه مهربون و صدای تا ابد جاودانش بوده که این فیلم رو برام دوست داشتنی کرده.
اما امروز که دوباره فیلم رو دیدم دلم بیشتر از قبل گرفت ، دلم بیشتر برای جاده شمال و کبابی های بین راه و شنیدن ِ صدای گوگوش کنار دریای شمال تنگ شد
دلم میخواست صحنه های فیلم رو تا آخر ببلعم مبادا تکه ای از ایران رو نشون بده و من نبینم
آخ که چقدر دلم تنگه هوای وطنه!!!!




+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:52  توسط هیچ کس | 
پاریس سرد و دلگیر است
مثل همیشه ابری و بارونی
برای کار کوچکی با دوست هم غربتم از خونه بیرون میریم
تو سرمای بی موقع ولی طبیعی برای پاریسیها در کافه ای مینشینیم که در همین مدت کوتاه برایم پر از خاطره است
باران نم نم میبارد و مردم در لباس های زمستانی ِ در تابستان پوشیده شان گم شده اند
بعضی با چتر و بعضی با کلاه از باران میگریزند
اما من بی خیال زیر باران راه میروم و خیس میشوم
آخه به قول علی حاتمی آدم ِ خیس هراس ِ بارون نداره....
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:51  توسط هیچ کس | 

بچه که بودم یه بار تو مراسم محرم دم خونه ی ما یکی گوسفند سر برید و من از نزدیک دیدم و حالم بدجوری بهم خورد

دیشب که با پدرم حرف میزدم و از شدت دلتنگی زار زار گریه میکردم ، نمیدونم راجع به چی میخواست حرف بزنه که این خاطره رو برای من تعریف کرد یادمه وسط اون حال گریه و ناراحتی بهش گفتم

پدر جون انقدر چیزا تو این دنیا جلوی روی من سر بریدن و خونشو ریختن که دیگه از هیچی حالم بهم نمیخوره

بالاتر از احساس و عشق و روح چیزی هست که بشه سر برید ؟

همه ی اینارو جلوی چشمم سر بریدن و دم نزدم

کاش پدرم پیشم بود دلم خیلی برای اطمینان ِ حضورش تنگ شده ، تنها مردی که صادقانه دوستم داره و هرگز بهم دروغ نمیگه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:45  توسط هیچ کس | 

اولین چیزی که بعد از رسیدن به خاک ایران دیده میشه برج آزادی ِ معروف ِ
که از آخرین باری که دیدمش 5 ماه گذشته
دوباره با شنیدن اسمش بند دلم پاره میشه
دلم میخواد ببینمش باز
دلم میخواد برسم ایران بغض تلخی چند روزه اذیتم میکنه
میدونم از دلتنگی ِ
دوباره هوار وطنم آرزوست دوباره دلم گرفته از هر چی غربته
دوباره و دوباره و دوباره ها
نتیجه مثبت امتحانم آخرین حکمی بود که صادر شد
حداقل یک سال دیگه اینجا اسیرم
دلم برای لحظه رسیدن به ایران پر میزنه
ارتباط با ایرونی های اینجا و همیشه بوی غذای ایرانی توی خونه راضیم نمیکنه
دلم همون جایی رو میخواد که بودم
پیش ِ دوستام خانوادم اتاقم خونم
بد پیله و لجوج و عصبی شدم میدونم که به خاطر دلتنگی ِ زیاد ِ
آرزو میکنم این روزها زودتر بگذره تا دوباره به عشق پرواز به ایران شبها رو بخوابم
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:37  توسط هیچ کس | 
نامش یاد آور یکی از خطه های اسپانیا بود و سیمایش یکی از نیاکان سرخ پوست
در 19 اکتبر 1899 در گواتمالا به دنیا آمد
اشعار وطن پرستانه اش قابل تقدیر است که مرا به یاد سرنوشت وطنم میاندازد

وطن ِ روشنایی های کامل زمانی تو
جشن آهنگین زمینی و ساده دلانه ای بودی
ولی امروز دستهای چلیپا وار بر هم نهاده ، دشت هایت را میپوشانند

وطن ! دریاچه هایت آیینه هایی ژرف بودند
و اکنون دست ِ تو به آسمان نزدیکشان میکند

وطن !کوه های بی نقصت چون پرچینی
از انحناهای سبز بودند که سپیده دمان را جذب میکردند
ولی امروز افق زندان توست

وطن ! روزهای کاملت که به صورت ساعت هایی
همه سرشار از پرنده ، گل و سکوت از پی هم می آمدند
دریغا که اکنون به جز احتضار نیستند

وطن ! آسمان های بی نقصت که هر روز
شامگاهانی سرشار از طلا وشب هایی پر ستاره داشتند
بر سپیده دم و غروب ، جامه ی سوگ تو را میپوشانند

وطن ِ دره های کامل ، در ننوهای سایه هایت
که از این آتشفشان تا آتشفشان ِ دیگر کشیده شده اند
به صدای گریه ی خیابان ها و خانه هایت گوش میسپاری

وطن ! میوه های بی نقص گوشتی و بهشتی ات
که آنها را با پوست های درخشان میپوشاندی
اکنون بر اثر ِ سوگ هایت ملس شده اند

وطن ِ اقیانوس های کامل ! این ساحل بسیار غنی
و این گودال های دریایی که در میانت میگیرند
با گریه های اضطراب آلودت خود را پر شور تر کرده اند

وطن ! در گذشته خرمن های بی نقصت هم
از صدا ، از رنگ ، از طعم و از عطری زاده میشد
که اکنون حس هایمان با هراس آنها را پس میزنند

وطن ِ عسل های بی نقصی که امروز
به اشکهایی شور بدل شده اند و جام مرارت را پر میکنند
تسلی ام مده ! جام را دور مکن

وطن ِ بذر افشانی های کامل!
ذرت با گرسنگی خود پاپوش ِ پاهای برهنه ی
دختران و پسران ِ اکنون گریزانت شده است

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:35  توسط هیچ کس | 
14
ژوئیه روز جشن انقلاب کبیر فرانسه
22
بهمن روز جشن انقلاب ایران
نمیخوام مقایسه کنم چون اصلا قابل مقایسه نیست فقط یه تعریف کلی از هر چی که دیدم.
بارها و بارها جشن انقلاب ایران رو دیده بودم ، ده روزی که در ماه بهمن عده ای رو به خودش مشغول میکرد عده ای که شاید ازین انقلاب شاد بودند و راضی . اما در همون دوران ِ دهه فجر همواره عده ای از مردم ناراحت و سرشکسته از اتفاقی که برای سرزمینشون افتاده بود آه و ناله می کردن، انگار این ده روز بیشتر اونها رو یاد اشتباهاتشون مینداخت که چی بودن و چی خواستن و چی شد.
برای من زیاد فرقی نمیکرد چون من قبل از اون انقلاب رو ندیده بودم حتی تصوری هم ازش نداشتم و برام بخشی از تاریخ ِ تموم شده ی کشورم بود .نه در جشنها شرکت میکردم نه با روزهای دیگه سال برام تفاوتی داشت.
به جز سالهایی که محصل بودم و به اصرار مدرسه باید درین جشنها شرکت میکردم. ولی باز هم در دلم فرقی نمیکرد نه قبلش رو دیده بودم نه حتی در جریان این انقلاب بودم. تنها چیزی که ازین جشنهای تصنعی یادم مونده راه پیمایی های هر ساله بوده که اصلا نمیدونم چه فلسفه ای پشتش هست ،از صبح تا ظهر یک مسیر طولانی رو متر کردن و شعارهای تکراری و ضد کشورهای دیگه دادن نشونه ی شادی برای یک انقلابه ؟ نمیدونم شاید باشه
به هر حال هرگز تعلق خاطری به اون جشن و انقلاب پیدا نکردم چون در تمام اون سالها در لا به لای این جشن تنها نامی که برده نمیشد نام مقدس وطنم ایران بود. تمام جشنها فقط برای سرکوب کشورهای بی دلیل ابر قدرت شده ی دنیا بود
اما امسال ماجرا کمی عوض شد
گذشته از اون که در تاریخ اون جشن در ایران نبودم، سرنوشت منو هل داد وسط یه جشن انقلاب دیگه. امسال روز جشن انقلاب فرانسه من در پاریس و بین این مردم بودم.
تفاوت بیداد میکرد، یک دنیا با جشنهای ما فرق داشت ، همه مردم به یک اندازه خوشحال بودن انگار تک تک اون آدمها که خیلی هاشون هم سن و سال من بودن ، شخصا در اون زمان بودن و لحظه به لحظه پیروزی کشورشون رو حس کردن.
رفتارشون برام جالب بود و برنامه هاشون عجیب . با اینکه اصلا از نوع جشنهای اروپایی خوشم نمیاد ولی موندم که ببینم .
جمعیت زیاد بود . سر تا سر خیابون معروف شانزلیزه مملو از گروهای مختلف مردم بود که بیشترشون هم خارجی بودند و مثل من معلوم نبود وسط اون جشن چه می کنن.
برج ایفل که همواره سمبل زیبایی پاریسه محل آتیش بازی بود، مدتی از بالای برج گوله های رنگی آتیش به هوا پرتاب شد که بی انصافی ِ اگر بگم قشنگ نبود اما خوب ما هم می تونیم بهترشو داشته باشیم.
بعد هم اون ملتِ مشتاق برای رفتن به سمت ایفل رو پس زدن ، که نمیشه برین! چون رئیس جمهور ِ محبوب و مردمی شما داره میاد اونجا !!!
دور تا دور برج رو بستن و اصلا هم مهم نبود که کلی از توریست ها فقط مقدار انبوهی پول خرج کردن که اون شب به ایفل دستی بزنن.
خوب اینم باز به ما چه ما خودمون اینجا اضافه ایم حق نداریم نظر بدیم
بعد ازین که این مردم اروپایی ِ سرشار از ادعای فرهنگ و تمدن با له کردن و هل دادن همدیگه تونستن از اطراف برج پراکنده بشن حالا سرازیر شدن به سمت شانزلیزه .
شیشه های مشروب روی سر و زیر پای ملت خورد میشد ، همه مست و بی حواس به هر غریبه و آشنایی میخندیدن و اگر مقدار نوشیدنشون کمی از حد گذشته بود ناگهان طرف رو در آغوش میگرفتن.
و در نظر بگیرید حال ِ یک دختر ایرانی ِ در ایران بزرگ شده ای رو که اصلا هم دلش نمیخواد مثل اینا مست باشه .
بگذریم
درین بین مرتبا ترقه و چیزهای پر سر و صدای دیگه هم زیر پای ملت منفجر میشه و نه تنها کسی جلوی این کارهارو نمیگیره بلکه ماشین اورژانس قدم به قدم منتظره که مجروحین رو جمع کنه.
ای بابا حالا هی میگن چهارشنبه سوری خطرناکه !!!
آخر قضیه هم ختم شد به یک کنسرت بی بلیط که ظاهرا خواننده محبوبی بوده چون اونجا هم کم مونده بود زیر هجوم جمعیت مست و البته عاشق له بشیم
از هر طرف که نگاه میکردم یا لیوان مشروب تو صورتم بود یا دوتا مرغ عشق می دیدم که آخیییییییییییییی طفلکی ها نه که مثل جوونای ایران محدودن و نمیتونن همدیگرو ببینن ، یک لحظه از بغل هم جدا نمیشدن
گاهی دلم میخواد بهشون بگم آهای مرفهین بی درد ِ محدودیت نکشیده !! یک روز، فقط یک روز جاتونو با ما جوونهای بی گناه ایران عوض کنین به خدا اگه یک ساعت زنده بمونین
کاش میفهمیدین ما چقدر پوست کلفتیم
ساعتها خواننده ی محبوب روی صحنه ی عمومی برای همه ، حتی من که اسمش رو هم نمیدونستم خوند و اصلا هم نگران نبود که از ساعت اجراش بگذره ، شعری بخونه که بابتش فردا شب ممنوع الاجرا بشه ،حرفی بزنه که یهو کسی اونجا باشه و بشنوه و خلاصه اینکه فکر پول سالن و حقوق نوازنده و هزاران فکر دیگه
آزاد و راحت خوند و هر چی دلش خواست گفت و رفت
این خواننده هم اگه یه بار جای خواننده های ما واسه گرفتن مجوز برای دو شب اجرای بیشتر تو اداره های دولتی ایران دویده بود حتما تا الان کار دیگه ای واسه خودش پیدا کرده بود
تمام این جمعیت تا فردا ظهر خوابیدن و اصلا هم یادشون نبود که دیشب به کی خندیدن با کی رقصیدن چه کسی رو بی هوا بوسیدن و حتی چقدر الکل خوردن .
همین که یک شب خوش بودن کافیه چه اهمیتی داره اون ور دنیا یه جوونی همسن اینا حتی نمیتونه واسه رنگ لباسش تصمیم بگیره...

فقط من بودم که با حسرت به تمام این چیزها نگاه کردم و دلم برای نا بودی سرزمینم سوخت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 17:8  توسط هیچ کس | 
 

بعد از اینکه پنج ماه باران غربت بی وقفه بر لحظه هایم بارید،و تمام خاطراتمان خیس بود اینبار نوبت آفتاب داغ و سوزان است که زودتر از موعد آمده برای سوزاندن و به آتش کشیدن نمی دانم چی!از روزی که هوا لحظه به لحظه داغ تر و شرجی تر میشود،نوع پوشش و لباس های مردم ساده دل این نقطه از کره خاکی نیز هر لحظه کوتاهتر،تنگتر،و بازتر میشود!!

 

 

اما در سرزمین من نیز مدتهاست هوا گرم وشرجیست،میدانم چه آفتاب سوزانی بر وطنم می تابد!ولی آنجا هر چه هوا گرمتر شود لباسها نیز بلند تر و ضخیم تر و تیره رنگ تر میشود!

گاهی که در میان این مردمان بی خیال راه میروم با خودم فکر میکنم آیا اینها هرگز به محدودیت در نوع لباس هایشان فکر کرده اند؟

هرگز به خیالشان خطور کرده که دیگری برای آنها تصمیم بگیرد که چه بپوشند؟

 

فکر میکنم چنین چیزی برایشان مثل یک افسانه عجیب باشد!!

اما مردم سرزمین من به این تصمیم گیری ها عادت دارند!اصلا شاید یادمان رفته که ما هم میتوانیم نوع پوشش را خودمان انتخاب کنیم

 

این حق انتخاب را از ما گرفتند خیلی ساده.

ما نیز ساکت ماندیم!!نمیدانم چرا؟

فقط دوست دارم بدانم حق با کیست؟

حاکم زورگویی که برای رنگ و طرح لباس مردم نظر میدهد،و امر میکند هر فصل چه بپوشند!!و آخر هر مخالفتی خون و خشونت است.یا اینها که انقدر در آزادی های شخصی شان غرق شده اند که حتی صدای کمک خواهی کسی را در چند قدمی شان نمیشنوند؟

گرچه به پاسخ این سوال رسیدن کار من نیست

ولی میدانم اگر یک روز مردم سرزمین پاک من از محدودیت و زور گویی نابود شوند،مردم طعم زور نچشیده ی این ور آبها از آزادی زیاد خواهند مرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:1  توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من هنوزم سبز می اندیشم....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
غربت نویسی
شعرهایم برای تو
من
پیوندها
بوسه ی قدیمی
کولی
مینا اکبری
سها
راز شمع
منیرو روانی پور
سوسو
شادی بیضایی
همایون شجریان
مهرداد فلاح
زن نوشت
آیدا در آینه
علف هرزه
بهاره
گریز
میترا گراف
رضا قاسمی
شاملو
پارمیس
متولد خرداد
بابونه
نیما
رقاصه
من
مرگ رنگ
بابک برزویه
در همین حوالی
با خانمان
ابلیس در آینه
خدايي تازه مي خواهم
محسن فرجی
رضایا
بچه های آدم و حوا
یاسین نمکچیان
تادانه
یوسف علیخانی
خطوط خسته موازي
هزار راه
هيچ كس
زن سی ساله
مادران عزادار
روز نو
بانوی اردیبهشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM