![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
خيلي خوب مي شد اگر من و تو بلد بوديم با همه،با خودمون يا با ديگران بازي كنيم
خيلي خوب بود اگر ياد مي گرفتيم نذاريم فقط با ما بازي بشه و ما هم بتونيم با آدم ها بازي كنيم اونوقت اينجوري نه تو وجدان درد مي گرفتي كه داري با من بازي مي كني نه من دلم مي خواست تو زندگيت بمونم بي اينكه كسي باشم... خودتم مي دوني ما براي هم كسي نيستيم ما با هم فاصله داريم فقط كنار هم داريم راه مي ريم يه روزي كه شايد خيلي هم دير نباشه تو اونوري مي ري و من اون يكي وري... شايدم هر دو مستقيم بريم و باز آخر راه جدا باشيم..اين كاملا از اولش معلوم بود،حالا چرا تو انقدر فكر مي كني داري با من بازي مي كني؟ آخه اگه بازي كردن اينجوري بود كه من عاشق اين بازي هام... ولي مشكل ما،من و تو،اينه كه بازي كردن با ديگران رو بلد نيستيم و اين باعث مي شه كه هي توهم بزنيم داريم همديگرو اذيت مي كنيم...ولي اگر بلد بوديم بازي كنيم اونوقت به هر دوتامون بيشتر خوش مي گذشت.. پس ديگه اين فكر بازي رو كنار بذار،بيا آروم آروم با هم تو اين هواي پاييزي قدم بزنيم اصلا هم فكر نكن چي مي شه و چي نمي شه اصلا هيچي قرار نيست بشه..اونم فقط چون ما بلد نيستيم با هم بازي كنيم... پس آروم راه برو و به خوب بودنت ادامه بده...خوبيهات انقدر زياده كه وقت براي بازي كردن برات نمي ذاره.. تو خوبي و بازي هم بلد نيستي..اينو حاضرم به هر زبوني بخواي بهت بگم... *نام شعري از پژمان الماسي نيا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:53 توسط هیچ کس |
|
|
شكستن هاي بسيار
دلم را سنگي كرده،كسي را دوست ندارم و همين آزارم مي دهد،با كساني كه حرف مي زنم و اسم دوست روي هم مي گذاريم در واقع يك بازي است. خودمان هم مي دانيم بازي مي كنيم،كسي را كه هر روز مي بينم و دوستم شده فقط با هم دوستيم همديگر را دوست نداريم شايد هم دايم و هيچ كدام حوصله دوست داشتن نداريم من از دوست داشتن بدون دوست داشته شدن فراري ام،و اين روزها من هم دوست ندارم چون دوست داشته نمي شوم.دلم هنوز عشق مي خواهد و دوست داشته شدن هاي بسيار ولي هيچ كدام نيست...نه دوستم دارند نه دوستشان دارم...فقط دارم با خودم بازي مي كنم مي فهمم بازي سختي است ولي اين بار خواستم بازي كنم خواستم دوست نداشته باشم و فقط باشم...اين حس گاهي آزارم مي دهد وقتي يادم مي افتد كه چقدر به عشق و دوست داشتن نياز دارم...هميشه فكر كردم چرا مرد هاي زندگي من اگر رفتند ديگر سراغي از من نگرفتند؟چرا باز نگشتند؟چرا دلتنگ من نشدند؟چرا من را نخواستند؟ و تمام اين فكرها آزارم مي دهد وقتي يادم مي افتد كه من در راه عشق چقدر احساس خرج كرده ام و دلم شكسته و هرگز مرهمي برايش نيافتم. كاش كسي در اين دنيا بود كه فقط بي دريغ دوستم داشت.شايد كمتر احساس بغض و تنهايي مي كردم مدت هاست از كاري كه دوست دارم خسته ام چون تفريحاتم نمايشي است تفريح نمي كنم فقط سعي مي كنم وقت را هدر دهم...شايد زودتر زمان بگذرد و به نمي دانم كجا برسم... مي دانم كسي نيست،كسي نمي آيد كه منتظر من باشد،كسي يادم نمي كند كه دلتنگ من باشد..اما همين روابط ساده هم وقتي مرا ياد عشق هاي در دل مانده ام مي اندازد باز آتش مي گيرم و مي سوزم از اين همه انتظار ۲۶ سال تنهايي بي پايان... باز هم خسته ام،روحي،جسمي...عاطفي...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:57 توسط هیچ کس |
|
|
می گن 7 عدد مقدسیه می گن خوش یمنه ولی فقط می گن....نیست
7 سال عاشقش بودم بی دریغ بی چشمداشت بی هیچ خواسته ای روزی که سرنوشت ایران بعد از انتخابات به شکل دیگه ای رقم خورد صبر کردم حرفی بزنه صبر کردم، یک روز دو روز سه روز یک ماه دو ماه سه ماه....ستاره سکوت کرد....چقدر این اسم برام غریبه شده...روزی که آرشیو نوشته هامو درباره ستاره به خواست خودش پاک کردم فقط اشک می ریختم...برای تمام چیزهایی که براش نوشته بودم و ازم خواست پاک کنم... منم توی دلم ازش خواستم بعد از این همه اتفاق سکوت نکنه،اون چهره سرشناس که اگر حرف می زد یه ملتی دنبالش می رفتن سکوت کرد...هر روز بدتر از روز قبل و منو از خودش روند...ناراحتم کرد...وجهه اجتماعی ش برام شکست...اما دلمو چی کار می کردم؟؟؟همه عکساشو از دورم جمع کردم سراغ کارهاش نرفتم کاری کردم که نبینمش...می ترسم ببینم و باز رسوا بشم... این روزها درگیرم زیاد،ذهنم ، روحم، قلبم آشفته است...چون غریبه ای منو به اون دنیا برده...دنیایی که سالها توش بودم،عشق نه...دنیای پنهان بودن، دنیای دیگری بودن، دنیای تقسیم شده، دنیایی که با عشقم برام لذت بخش بود و حالا نمی دونم می خوام دوباره تجربه اش کنم یا نه...اصلا نمی دونم چرا غریبه ای اومده و دم از آشنایی می زنه...چرا منو به فضای اون سالها برده...چیزی که بیش از همه عذابم می ده یاد آور شدن تمام خاطرات با اون بودنه که دوباره جلوی چشمم و قلبم راه می ره...همین که باز برای غریبه ای از اون، حرف زدم همه چیز رو تازه کرد...حالا یا غریبه نمی تونه اونی باشه که من می گم یا من دیگه نمی تونم اون باشم یه هر حال ستاره،فقط اینجا اعتراف می کنم،اعترافی که حتی جلوی آیینه هم جرات گفتنش رو ندارم...دلم برات تنگ شده،هنوز دوست دارم...ولی نمی خوام ببینمت،نمی خوام دوباره سالها دنبال عشقت باشم... خستم ستاره...خستم غریبه...من دلم دستای مهربونی می خواد که کنارم باشه...شونه هایی که بهم آرامش بده...کسی که دوستم داشته باشه...یکبار هم اونجور که من می خوام... خدایا....منو رها کن از این فکر تنهایی.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:7 توسط هیچ کس |
|
|
به من 24 ساعت کامل زمان بده،اما باز وقت کم میارم
دیگه وقت برای نفس کشیدن ندارم،تا میام به کارای شخصی خودم برسم ساعت از 12 گذشته و روز قبلی تموم شده و دوباره من در 24 ساعت نتونستم به همه کار هام برسم تازه هر شبم یادم می افته کلی کار یادم رفته انجام بدم...از شدت خستگی کارهای که انجام دادم رو هم گاهی یادم می ره....نمی دونم واقعا کجای این زندگی ارزش این همه خستگی بی تفریح رو داره؟ دلم لک زده برای یه فیلم کامل دیدن بدون اینکه وسطش خوابم ببره،دلم لک زده واسه سه صفحه کتاب خوندن بدون اینکه سر خط دوم کلمه ها جلوی چشمم راه برن از خستگی...دلم لک زده برای زندگی...برای راحتی....برای آسایش و برای عشق.... مدت هاست زنده ام ولی زندگی نمی کنم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:31 توسط هیچ کس |
|
|
نمی دونم من بازیچه دست دنیام
یا دنیا بازیچه دست من،نمی دونم کی داره کیو بازی می ده فقط می دونم در بد جور بازی گیر افتادم که نمی دونم اصلا آدمها واسه چی میان واسه چی می رن با من چی کار دارن من با اونا چی کار دارم کلا گیجم دیگه از این بازیچه بودن دست دنیا بدم میاد دلم می خواد دنیا تکلیف منو با خودم و خودش یک سره کنه تمام........... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:53 توسط هیچ کس |
|
|
بیهوده پنداشتم
پایه های دلم سنگی است با همان اولین لرزه،هر چه دلبستگی داشتم فروریخت حالا من ماندم و آوار آرزوهایم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:50 توسط هیچ کس |
|
|
یعنی هیچ وقت در زندگیم انقدر زیر فشار کار نبودم و سفر رفتن برام تبدیل به آرزو نشده بود
دارم از خستگی و درد گردن و کتف و خلاصه همه اعضای نوشتنی (اینم عاقبت خبرنگاری)می میرم و تازه باید این وسط به این فکر کنم که چرا مردهای متولد دی انقدر سرد و بدن؟؟؟چرا این سومین نفر هم در ابتدای یک ارتباط خوب اینجوری شد؟چرا نخواست که بمونه بدون دلیل؟ و من که حالا دیگه انتخاب برام خیلی سخت شده(سن که می ره بالا...به هر حال)بعد از 1سال و نیم تنهایی به معنی مطلق کلمه،امشب بعد از این همه بدو بدو از صبح و فردای پر از کار،باید اینجا بشینم و بنویسم که مردهای دی باز هم بد از آب در اومدن یعنی فکر نمی کنم در دنیا مردی به سردی و بی تفاوتی مردهای دی وجود داشته باشه..بیچاره بهمنی ها که درست در قلب زمستون دنیا اومدن ولی خیلی خونگرمن امان ازین مردای سرد و یخ و بی احساس دی... خوب دوباره رجوع می کنیم به جای اول و باز هم تنهایی و در نهایت در انتخاب های بعدی دچار تردید های بیشتری میشیم... اشکالی نداره اینم سهم ماست دیگه... سعی میکنم بهش عادت کنم،عادت می کنم،انسان عادت می کنه به همه چیز منم به تنهایی عادت دارم...اصلا انگار ورود آدمها به تنهایی من روند زندگیم رو بهم می زنه... خلاصه که خستم..داغونم...سفر می خوام...سفر ِ سرد ِ طولانی..آخه سرمای اروپا رو بیشتر دوست دارم..و می خوام برم فرانسه دوباره خاطره هامو ورق بزنم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:31 توسط هیچ کس |
|
|
الان یک ماه و نیمه که مشغول کار مورد علاقم یعنی خبرنگاری شدم
آره، یهو کاملا اتفاقی بعد از مدتی روزنامه نگاری شدم خبرنگار رسمی خبرگزاری... این خیلی خوبه ولی چیزی که اذیتم میکنه اینه که تازه دیشب فهمیدم چقدر خسته و تنهام تازه یاد خودم افتادم که بیش از یکماهه هیچ تفریحی نداشتم،تمام زندگیم شده کار و کار و کار و خبر و گزارش و برنامه و بعد هم خستگی و خواب و فردا باز هم تکرار همین روزها... دیگه از هرچی خبر حالم به هم می خوره دیگه نمی خوام بشنوم کی کجا رفت با کی رفت چرا رفت چی گفت و چرا این جوری شد و اونجوری نشد نه اینکه از کارم خسته باشم...اصلا ولی وقتی حتی وقت و حوصله ندارم به وبلاگم بیام یعنی خیلی حالم بده من کارمو دوست دارم خیلی ،اما حس می کنم من هم به تفریح نیاز دارم همه دور وبر من یا کار نمی کنن یا بالاخره کنار کارشون سفر و تفریح هم دارن من الان دو ماهه با دوستام حتی یه کافی شاپ هم نرفتم،چند وقته مسافرت نرفتم؟؟؟اصلا یادم نمی یاد همه فکر می کنن چون دوسال ایران نبودم یعنی تا آخر عمرم دیگه نباید جایی برم و یه جورایی بسمه بهتره حرف نزنم اما نمی دونم چرا این آدما فکر نمی کنن منم آدمم منم دلم سفر و تفریح و عشق می خواد منم دلم می خواد مثل همه دخترای 26 ساله انگیزه ای برای شاد بودن داشته باشم،با یکی حرف بزنم با یکی برم بیرون با یکی برم سفر... اما انگار من سرنوشتم با همه فرق می کنه،من که یه روزگاری عاشق مادر شدن بودم امروز حتی نمی تونم بهش فکر کنم...حس می کنم خدا منو برای مادری و همسری نیافریده حالا چرا می خواد در حق مادر و پدرم این ظلم رو بکنه که تشکیل زندگی تنها فرزندشون رو نبینن نمی دونم حتما خدا برای این هم جوابی داره فقط می دونم خیلی خستم،تنهام، نیاز به کسی دارم که کنارم باشه نیاز به تفریح دارم دلم نمی خواد همیشه با بغض زندگی کنم...خسته شدم از این همه بی کسی.. دلم می خواد برم سفر...یه جای دور ..دور از خبر و تلویزیون و روزنامه و گزارش... یعنی این توقع زیادیه؟واقعا کی آخرین بار از تهران خارج شدم؟؟؟یادم نیست...چند سال پیش بود؟؟؟ یه زمانی تنها انگیزه و تفریحم فیلم دیدن بود حالا با این همه خستگی در طول روز حتی توان دیدن فیلم هم ندارم من موندم و نزدیک400تا فیلم ندیده در حسرت روزهایی که آرامش و تفریح داشته باشم تفریح!!!! چقدر این کلمه برام غریبه شده سفر....اصلا یادم رفته چه جوری میرن سفر... دوست داشتن....ظاهرا حق ما نیست.... خستم.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:46 توسط هیچ کس |
|
|
امروز كه مثل هميشه در مسيري مشخص به سمت محل كارم مي رفتم و مثل هر روز در زاويه تابش آفتاب بودم حس كردم بي رمغ شده، حس كردم بوي رفتنش مياد،حس كردم پاييز نزديكه و يكدفعه دلم لرزيد براي هواي پاييز و برگهاشو بارون هاشو و خلاصه پاييز بودنش...
اما اين بار براي اولين بار دلم براي آفتاب سوخت،دلم براي خورشيد گرفت نه به اين خاطر كه گرما رو دوست داشته باشم نه، من از گرما بيزارم اما دلم سوخت چون خورشيد هميشه بي دريغ مي تابه، به دوست و دشمن يكسان گرما مي ده،هم كسي كه براي فرار ازش عينك و كرم ضد آفتاب مي زنه هم كسي كه اتقدر بهش زل مي زنه تا كور بشه هر دوتا يك اندازه از گرماي اون بهره مي برن حتي من كه دوست ندارم گرما رو بازم ازم دريغ نمي كنه.ولي وقتي پاييز ميشه كم كم بي رمغ و بي حال مي شه و نم نم راه رفتنش رو آماده مي كنه واقعا دلم براش سوخت،هيچ كس فكر نمي كنه وقتي انقدر آفتاب بي دريغ بهش تابيده تمام تابستون، حداقل موقع رفتن ازش يك تشكر بكنه كه مرسي بين ما فرق نذاشتي و به همه يكسان تابيدي... من با اينكه از بي رمغ شدن آفتاب خوشحالم و بي صبرانه انتظار پاييز رو مي كشم اما دلم براي آفتاب و خوبيهاش سوخت و خواستم ازش به خاطر اين تابستون گرم تشكر كنم... و به قول استاد بزرگ شاملو اي كاش از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند در غم ها و شاديهايشان حتي با نان خشكشان....اي كاش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:52 توسط هیچ کس |
|
|
خیلی نیاز به نوشتن دارم،همون قدر که نیاز به عشق دارم
آره به عشق نیاز دارم به دوست داشتن،من نمی تونم بی عشق زندگی کنم احساس پوچی و بی حاصلی می کنم ولی چه می شه کرد حتما این سرنوشت ماست که بی عشق بمیریم این روزها با اینکه کارم رو خیلی دوست دارم ولی تنهایی تا مغز استخوان هام رو داره می سوزونه نمی دونم چمه کلا اصلا بی خیال همون بهتر که ننویسم... راستی اگه یه روز دختر داشته باشم حتما اسمش رو می ذارم نیاز....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:49 توسط هیچ کس |
|
|
نامه اعضای تیم خرداد سبز به مهران مدیری به ما برگرديد اگر از ماييد
نویسندگان یک وبلاگ حامی موسوی نامهای را برای مهران مدیری نوشته و از وی خواستهاند در شرایطی که مردم عزادار شهدای جنبش سبزند، برای صدا و سیمای ضد ملی برنامهی طنز نسازد. متن این نامه را در ادامه میخوانید: امروز در خبرها و از زبان قائم مقام صدا و سیما خواندیم که قرار است سریالتان را برای پاییز و پخش در صدا و سیما بسازید . به واقع تعجب کردیم از شما که همیشه سعی داشتید درد مردم را در سریالهایتان به گونهای روایت کنید. شما را چه شده است؟ حالا که مردم از صدا و سیما رویگرداناند، باز هم قصد دارید سریال طنز بسازید؟ برای کدام مردم؟ میخواهید کدام لب را بخندانید ؟ میخواهید کدامین دل را شاد کنید؟ میخواهید مردمی را بخندانید که در غم از دست دادن شهیدانشان به سوگ نشستهاند ؟ میخواهید پدران و مادرانی را بخندانید که از غم از دست دادن فرزندانشان در این بیداد حتی توان گریستن ندارند؟ میخواهید برای رسانهای سریال طنز بسازید که خون زن مصری را از خون ندا و نداها رنگینتر دانست ؟ سعی در بازگرداندن اقبال به چنین رسانه ضد ملی دارید ؟ چرا؟
اکنون رخشان بنیاعتمادها را و معتمدآریاها را و پرستوییها را عاشقانه دوست میدارند. میدانید چرا ؟ چون در کنار مردم ایستادند، چون همراه مردم به سوگ نشستند. مگر شما نگفتید به ایرانی بودنتان افتخار میکنید ؟ کجاست آن خون ایرانی؟ در حالی که شما در حال مقدمهچینی ساخت سریال طنزتان هستید، پسران و دختران این سرزمین را میکشند. پسران و دخترانی را که هم سن و سال فرزندان شما هستند، به محبس میبرند، به آنها تجاوز میکنند و بعد نعش سوختهشان را به پدر و مادرشان تحویل میدهند. آیا ندیدید؟ ندیدید بدن نحیف دختر27 ساله را بر خاک یا سهراب را و محمد را و مسعود را و ... ؟ ندیدید یا خود را به ندیدن میزنید؟ کدام طنز؟ کدام خنده؟ کدام شوق برای لبخند؟ یک بار در دوران اصلاحات تحصن نمایندگان مجلس را در اعتراض به ردصلاحیتها به تمسخر گرفتید. مردم شما را بخشیدند، چون در سریالهای بعدیتان از دردشان سخن گفتید . اما این بار آقای مدیری کمی فرق دارد. این بار اگر بخواهید برای رسانهای طنز بسازید که مردم را تنها گذاشت و آنها را منافق و بیگانه خواند، شما را نخواهند بخشید. آقای مدیری در دوراهی بزرگ برای ماندنی شدن یا رفتنی شدن خود از قلب مردم ایستادهاید. طنز شما مردم سوگوار ایران را خندان نخواهد کرد و تنها کسانی که مشتاقانه به طنز شما خواهند خندید، بازجویان اوین و قاتلان جوانان ایرانزمین و کودتاچیان دولت خواهند بود .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:34 توسط هیچ کس |
|
|
جورج اورول در سال ۱۹۴۹ مخوف شهری را توصیف کرد در سال ۱۹۸۴ که بی شباهت به ایران امروز ما نیست متاسفانه....نوشتن هر آنچه در این مخوف شهر به تصویر کشیده می شود دشوار است اگر این کتاب به دستتان رسید بخوانید...
"اگر امیدی بر جا مانده باشد امید به طبقه کارگر و زحمتکش است در واقع اگر امیدی بود میبایست امید به کارگران باشد زیرا فقط آنجا در میان آن توده فراموش شده آن ۸۵ درصد از جمعیت اقیانوسیا ( از جمله مناطق خیالی) می شد نیرویی را یافت که یک روز بتواند حزب را سرنگون کند حزب هرگز از درون آسیبی نمی پذیرد.دشمنان حزب اگر واقعا وجود داشتند نه راهی برای شناسایی یکدیگر داشتند و نه امکانی برای گرد هم آمدن...قیام، حالت نگاه یک چشم بود یا تغییری در لحن کلام و خیلی که پیش میرفتی گاهی یک زمزمه پنهانی .اما اگر میشد طبقه کارگر را از قدرت خویش آگاه کرد دیگر نیازی به توطئه و دسیسه نبود کافی بود که آنها برخیزند بایستند و خود را تکان دهند درست مثل اسبی که تن خویش را از حشرات مزاحم میتکاند آن ها اگر اراده می کردند می توانستند همین فردا صبح حزب را از هم بپاشند و بی تردید دیر یا زود باید به فکر این جنبش می افتادند اما هنوز.... آن ها تا زمانی که آگاه نشوند قیام نخواهند کرد و آنها هرگز آگاه نخواهند شد مگر به دنبال یک قیام... آزادی این است که بتوانی ادعا کنی دو به اضافه دو مساوی است با چهار .اگر این آزادی موجود باشد آزادی های دیگر به دنبال آن خواهد آمد.."
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:1 توسط هیچ کس |
|
|
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه، مهرم نور دشت سجاده من.... و امروز بعد از ۲۶ سال.... من وضو با تپش پنجره ها گرفتم... در نمازم جریان داشت ماه جریان داشت طیف.... سنگ از پشت نمازم پیدا بود...همه ذرات نمازم متبلور شده بود... و من این نمازم را وقتی خواندم که اذانش را باد گفته بود سر گلدسته سرو.... من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف ها خواندم .... پی قد قامت موج.... و چه موجی بود ...از علف ها سبزتر....از شقایق ها سرخ تر و از داغدیده گان غضب آلود تر... موج ما ، کعبه اش بر لب آب است، کعبه اش زیر اقاقی ها ست... و موج ما میرود مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ،میرود شهر به شهر...
با اجازه از سهراب که اگر بود.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 20:10 توسط هیچ کس |
|
|
امسال خيلي خوشحال بودم براي تولدم حس مي كردم سال خوبي رو شروع كردم پس فكر مي كردم همه چيز خوب پيش مي ره...
امروز دوباره متولد شدم براي بيست و ششمين سال...از همه تلخي ها پر شدم...انتخابات كه خيلي برام مهم بود بهم ريخت...كانديداي من فقط داره شهيد ميده..خودم كتك خوردم به خاطرش... كارم رو خيلي دوست داشتم و خيلي روش حساب كرده بودم از هر نظر ..خبر خوش اخراج بي دليلم بعد از سه ماه ديروز توسط رييس محترم به گوشم رسيد و تازه فهميدم مدتيه دارم اخراج مي شم و خودم نمي دونم... از ديشب كه مثلا شب تولدم بود تا تمام امروز و تمام لحظه هاي روز تولدم گريه كردم و هنوز نمي دونم چرا بايد براي موندن تا آخر قراردادم كه ۳ماه ديگه است اينهمه دليل براش بيارم..چون رييس محترم خودشم نميدونه چرا يهو من اضافه شدم اينجا... تمام سه ماه آينده برام بدترين روزهاي عمرمه چون بايد جايي كار كنم كه ديگه دوست ندارم و مي دونم اونا هم منو دوست ندارن و كلا اضافه ام . بايد باز تو اين شهر سرگردون كار بشم..نمي دونم چرا هميشه معادلات من به هم مي ريزه اونم وقتي كه نبايد بريزه... اينكه كسي كه دوستش دارم هرگز منو به ياد نمياره مخصوصا دراين روز كه ديگه داستان كهنه اي است كه بهتره گفته نشه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:55 توسط هیچ کس |
|
|
نمی دونم چرا از من می خوان که دیدگاهم رو نسبت به مردها تغییر بدم، وقتی جز بار منفی و دردسر چیزی از اونها ندیدم؟
به جرات می تونم بگم تنها مرد مهربون که محبتش واقعیه فقط پدرم بوده و هست..تنها مردی که همیشه پشتم می مونه و در هر شرایطی خالصانه دوستم داره.. بدون هیچ استثنایی هر مردی که از ۱۸ سالگی وارد زندگی من شد جز دردسر و آزار برای من چیزی یادگاری نذاشت..تا بچه بودم و مردها برام بت بودن یه جور از دستشون اذیت شدم بعد هم که عاشق شدم و اون رفت و مردها با همه ادعای بزرگ بودنشون برام شکستن.. خیلی زود از ارتباط با پسرها دست کشیدم ،شاید وقتی که هنوز در اوج جوونی و به قول دوستان سن پسر بازی بودم بی خیال این جماعت خود خواه و یک بعدی شدم.. بعد از رفتن عشقم همه تجربه هام رو به زوال بود و همه چیز بدتر از قبل شد.. خیلی ها که اعتقادات خاصی داشتن گفتن تا از فضای اون آدم رها نشی زندگیت همینه..اما من نه خواستم که رها بشم و نه تونستم..این بود که از فضاهای دیگه رها شدم... تا همین امروز که اینجام و بعد از ۵سال که از رفتن عشقم می گذره و من در آستانه ۲۶ سالگی ام هنوز و همیشه تنها مردی که حق داره هر جور می خواد با من رفتار کنه اونه..اون یه عشقه که برای قلب من اجازه هر کاری رو داره گرچه هرگز کاری با من نکرده و در تمام این مدت که هم بود و هم نبود هرگز به من دورغ نگفته و هرگز منو با مرد بودنش آزار نداده..شاید این صداقتش بود که همیشه منو اسیر کرده..صداقتی که دیگه بعد از اون در کسی ندیدم و می دونم نخواهم دید.. مردها همیشه برای من سمبل ترس و فرار از واقعیت بودن ،هر وقت بهشون احتیاج داشتم نبودن، هر وقت كمكي خواستم تنهام گذاشتن، هر بار محبتي كردم پر روتر و وقيح تر از قبل شدن و فقط دنبال يك چيز بودن و چون بهش نرسيدن جنبه دوستي ساده و عادي رو نداشتن..يك بهانه آوردن و رفتن.. خوشحالم كه بعد از مدتي زندگي در غرب مي تونم با خيلي چيز ها كنار بيام از جمله اينكه مرد ها رو هرگز بيشتر از چيزي كه هستن نبينم..همون قدر پايين و محتاج ..و ديگه هرگز از هيچ مردي براي من بت محكمي ساخته نمي شه كه بشه بهش تكيه كرد..اونا مثل درخت مو فقط نياز دارن به يك زن تكيه بدن تا رشد كنن..و در موقع نياز ِ زن برن سراغ ديگري چون حوصله خستگي، مريضي و غصه هاي يك زن رو ندارن..و هميشه اونا هستن كه به خلوت ، آغوش مهربون ، روي باز و محبت بي دريغ نياز دارن... اينا چيز هايي نيست كه از روي عصبانيت يا احتمالا از دست دادن كسي به زبون بيارم..نه..خدارو شكر مدتهاست كه از وجود آزار دهنده مردها در زندگي راحتم..بنابراين اين ديدگاه مال امروز و ديروز و در اثر حضور يا عدم حضور يك نفر نيست..حاصل تجربه ۲۵ سال زندگيه كه حداقل چندين سالش رو با مردها عجين بوده..در ضمن اين ديدگاه شايد براي همه صدق نكنه حتما مرد خوب هم هست براي خيلي ها..من كاملا شخصي و بر اساس تجربه هاي خودم اينجا نوشتم..اونم در شرايطي كه به تولدم نزديك ميشم و در مرز۲۶ سالگي نه تنها هيچ كس رو دوست ندارم ، جز عشقم، بلكه به هيچ عنوان حاضر نيستم اين ديوار دفاعي رو بشكنم و به اين موجودات خودخواه و يك بعدي و از نظر من حقير، راهي براي ورود به حريم خودم بدم.. مي دونم شايد يعضي ها از خوندن اين حرفا ناراحت بشن..اما من نه قصد توهين به شخص خاصي رو دارم نه مي خوام كسي رو توبيخ كنم..من فقط و فقط درد دلهامو نوشتم از موجوداتي كه دوستشون ندارم...چه بسا همين موجوداتي كه من ازشون فراري ام براي ديگري خدا باشن...عشق باشن.. اميد باشن..و اميدوارم كه خوب باشن براي اونايي كه هستن.. اما من نمي خوام احساساتم رو با كسايي كه ذره اي ارزش اون رو نمي فهمن قسمت كنم..احساسات من برام خيلي مقدسه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:29 توسط هیچ کس |
|
|
يك كلام...
نه ديگه كسي سفر مي ره، نه ديگه كسي تنها مي شه..و نه ديگه من مي تونم كسي رو ببينم.. تا ابد در حسرت دوباره ديدنت مي سوزم..اشكالي نداره اينم يه بخشي از سرنوشته.. موندن و سوختن و ساختن همه يادگاره عشقه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:27 توسط هیچ کس |
|
|
صد واقعه چون دوم خرداد بسازيم... ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم... غير از اينكه اين ماه رو خيلي دوست دارم به خاطر اينكه ماه ِ منه... هميشه هر سالي كه انتخاباتي شبيه دوم خرداد هم توش باشه ديگه خيلي دوست دارم ماهمو...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:11 توسط هیچ کس |
|
|
روزي كه سياوش شاملو فرزند زنده ياد احمد شاملو بزرگ مرد شعر ايران، بي رحمانه به منزل پدرش حمله كرد و تنها يادگارهاي او را كه همسر شاملو آيداي مهربان با عشق و انگيزه به ياد او نگه داشته بود و با آنها احمدش را زنده مي ديد به مزايده گذاشت،نمي دانست كه دست تقدير و اجل انقدر زود انتقام دلِ شكسته آيدا را از او مي گيرد و اين چنين سرنوشت غم انگيزي را برايش رقم ميزند. مرگ....چيزي كه پدرش هرگز از آن نهراسيده بود و براي كوبيدن درش "در آستانه" مانده بود و از "دياري كه دوست نمي داشتش به خاطر نامردمانش.."ساده كوچ كرد و همه خاطراتش را براي عشق يگانه اش " آيدا، درخت و خنجر و خاطره "به جا گذاشت.. اما فرزند اين اسطوره سنگدلانه به يادگارهاي او هجوم برد و چگونه توانست بازمانده هاي اين چنين پدري را بين مردم به فروش بگذارد، صندلي او را..چوب سيگارش را...خانه اش را...و شايد بعدها حتي شعرهايش را.. و در نهايت همه را خود صاحب شود و نه تنها مردم را از موزه شدن خانه او محروم كرد بلكه آيدا را نيز در تنهايي اش رنجاند.. و اين چنين است رسم سراي درشت...حالا او از دنيا رفت..يا بزرگ مرد شعر ايران مي بخشدش و آسوده مي خوابد..يا تا هميشه با عذابي اليم دست و پنجه نرم خواهد كرد.. در هر دو صورت او نام بزرگي را يدك مي كشيد و با اينكه ذره اي از منش و بزرگواري احمد شاملو را نداشت اما پسرش بود و حتما براي او عزيز.. روحش شاد... مراسم تشيع پيكر سياوش شاملو روز چهار شنبه ساعت 9 صبح از مقابل منزل وي واقع در ميرداماد ، نفت شمالي ، كوچه يكم ،پلاك10 برگزار خواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:58 توسط هیچ کس |
|
|
نه مي شه باورت كنم نه مي شه از تو رد بشم نه مي شه خو بِ من بشي نه مي شه با تو بد بشم نه دل دارم كه بشكني نه جون دارم فدات كنم نه پاي موندن ِ مني نه مي تونم رهات كنم نه مي تونه تو خلوتش دلم صدا كنه تو رو نه مي تونم بگم بمون نه مي تونم بگم برو كجا برم كه عطر تو نپيچه توي لحظه هام قصه مو از كجا بگم كه پا نگيري تو صدام چه جوري از تو بگذرم تويي كه معني مني تويي كه از مني اگر تيشه به ريشه مي زني نه ساده اي نه خط خطي نه دشمني نه هم نفس نه با تو جاي موندنه نه مونده راه پيش و پس نمي شه با تو باشم و اسير دست غم نشم فقط مي خوام با خواستنت تا هستم از تو كم نشم احسان خواجه اميري آلبوم سلام آخر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:46 توسط هیچ کس |
|
|
حرف زدن از ۲۰ سال پيش خيلي ساده نيست ، خيلي كم نيست..يك عمره..يك زندگيه..
يك كودك ِ ۶ ساله است كه حالا در مرز ۲۶ سالگيه..كودكي كه هنوز خيلي كوچك بود براي ديگر نديدن پدر بزرگش..كودكي كه هنوز ، هر سال ، اين روز براي پدر بزگ مي نويسه و دلش مي خواد باز كودك باشه و ۲۰ سال پيش باشه و بره دم خونه پدر يزرگ و ديگه لاي پتوي آبي رنگش نخوابه توي ماشين .. http://koocheasheghane.blogfa.com/8702.aspx امسال هم امروز هوا دلگيره ، باز هم باد مي خواد لا يه لاي درختان بوزه..و تلفن ها همه مي خوان نيمه شب زنگ بزنن..باز ديشب كودك ۲۶ ساله، خوابِ شبِ تلخ ۲۰ سال پيش رو ديد..و امروز دلتنگ است آنچنان...امسال نمي تونم در اين روز برم ديدن پدر بزرگ و اين خيلي ناراحتم مي كنه.. مادرم ، دخترِ بزرگ اين پدربزرگ، دوست نداره به جاي پدربزرگ، به ديدار سنگ و خاك بره چرا كه پدر بزرگ از او خواسته هرگز آنجا به ديدنش نيايد.. كاش فرصتي باشد امسال هم به ديدارش بروم.. مي دانم كه مرگ پايان كبوتر نيست..ولي چه فايده دارد وقتي كبوتري نباشد كه لمسش كني و در دستهايش آرامشت را بيابي و بر شانه اش اشك بريزي.. بيستمين سال نبودنِ پدر بزرگم رسيد...دوستش داشتم خيلي زياد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:49 توسط هیچ کس |
|
|
از آخرين باري كه نوشتم مدتي گذشته و هنوز دلم نمي خواست اين سكوت رو بشكنم...اما فكر كردم شايد براي خودم بهتر باشه كه دوباره بنويسم..نيازي نيست مستقيم بهش اشاره كنم..خودم مي دونم براي كي مي نويسم و حالا فهميدم خودش هم مي دونه..شايد اتفاقات اين چند روز باعث شد دوباره باز كنم اين جا رو..
نگاهش ، صداش و بودنش براي من كافيه..حتي اگر ازش ننويسم و سعي كنم معقول رفتار كنم..اميدوارم ايندفعه ديگه چيزي ناراحتش نكنه.. خلاصه اين كه احساس مي كنم اين روزها خيلي دارم در خودم تكرار مي شم..دارم خودم رو مرور مي كنم هر روز عين روز قبل...چيز تازه اي نيست و انگار نمي خواد باشه...اما در دل من حس سبزي است كه هميشه آرومم مي كنه...حسي كه مي گه شايد ، روزي ، وقتي ..همه چيز عوض شد..به هر حال به قول فروغ اگر عشق ، عشق باشد.. زمان حرف احمقانه ايست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 9:17 توسط هیچ کس |
|
|
یک مدتی اینجا تعطیله
نه حوصله نوشتن دارم نه حرفی برای گفتن... فعلا خداحافظ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:51 توسط هیچ کس |
|
|
از ميان شعله هاي آتشين قلب من
آخرين سه شنبه جهان برون زده ميكُشد مرا هنوز هر نفس خيال بوسه هاي پر شرار تو برف دستهاي خسته ام كه مي چكد قطره قطره داغي نگاه تو در دلم آب مي شود هميشه در خيالِ با تو بودنم از حرارت هوس ميان بازوان ِ تو، شعله مي كشم باز هم بسوزان دل شكسته را بي قرار آتش ِ دل ِ توام... اولين و آخرين سه شنبه جهان ِ بي توي دلم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:21 توسط هیچ کس |
|
|
اين منم زني تنها در آستانه فصلي سرد...
خيلي عجيب نيست امروز ۸ مارس برابر با روز جهاني زن در تمام دنياست... اما اين دليل نمي شه كه كسي يادش باشه به من هم تبريك بگه..با اين توضيح كه من حداقل به ۱۰ نفر از طريق پيامك اشكالي نداره روز جهاني زن مبارك..براي منم مبارك خوب...
"مردها از زنان مي ترسند اين ترسي است كه از فاصله اي به دوري ِ زندگي بدانها رسيده است.ترسي است كه از روز نخست در دلشان نهفته است و تنها ترس از چهره و قلب زن نيست.بلكه ترس از زندگي و ترس از خدا نيز هست.چرا كه زن و خدا و زندگي پيوندي نزديك با يكديگر دارند.زنان نفـس زندگي اند چرا كه زندگي نزديكتر از هر چيز ديگر به لبخند خداست.زنان به نيابت خدا پاسدار زندگي اند.مردان به خاطر ترس جاودانه اي كه از زنان در دل دارند تا ابد محكوم به آنند كه به شناخت آنان راه نبرند و از زندگي و خدا نيز چيزي در نيابند.تفاوت ميان زن و مرد به لحاظ جنسيت آنان نيست بلكه به دليل جايگاهشان است.مرد كسي است كه با سنگيني و جديت و با دلي بيمناك از زن، بر جايگاه مردي خويش تكيه مي زند.زن كسي است كه در هيچ جايگاهي قرار نمي گيرد و جايگاه خويش را نمي پذيرد و در عشقي كه پيوسته آن را مي طلبد و مي طلبد و مي طلبد محو مي گردد.مرد همواره سوداي لبخند زن را در سر دارد و براي چهره او كه نور دل آسودگي در آن مي درخشد چنان دلتنگ مي شود كه توان غلبه بر آن را از كف مي دهد. " كتاب رفيق اعلي نوشته كريستن بوبن داستان اردوي زنان و لبخند خدا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:0 توسط هیچ کس |
|
|
به قول آقای احمد پوری در کتاب "دو قدم این ور خط"از زبان یکی از شخصیت ها که میگه این تاریخ انسان ها نیست این تاریخ ِ توحشه!!! جدا راست میگه...
تا حالا زیاد راجع به آلمان نازی و زور گویی هاش به قوم یهود و کوره های آدم سوزی و این چیزا شنیده بودم و خونده بودم اما هرگز فیلمی به تاثیر گذاری اینی که امشب دیدم منو نابود نکرد... واقعا در یک زمان کوتاه حتی کمتر از ۹۰ دقیقه طوری رابطه یک کودک آلمانی که پدرش فرمانده است با یک کودک اسیر یهودی به تصویر کشیده میشه که فکر کنم قلب سنگم آب میکنه... سادگی پنهان کودکانه ، دوستی بی غل و غش و فارغ از هر نژادی بودن ، و بی ریا دیدن دنیا و در نهایت بلایی که سر فرمانده آلمانی و در واقع پسرش ، میاد همون کاریست که اونها با یهودی ها کردن...همه و همه این فیلمو بهترین کرده از نظر من...واقعا خیره کننده بود .. تا حالا کسی از این دیدگاه به آلمان ِ نازی و ستم هاش نگاه نکرده بود یا من ندیده بودم... راستی اگه آلمانی های هیتلر زده ی اون روزها از دید بچه ها به دنیا نگاه میکردن واقعا این توحش رخ میداد؟من که بعید میدونم.. پیشنهاد میکنم حتما ببینید این فیلمو اگرم پیدا نکردین من سراغ دارم کسی بیاره براتون ..واقعا حیفه کسی نبینه البته اگه دچار خواب های بد و عذاب روحی شدید نمیشین.. اسم انگلیسی شو مینویسم که راحت تر گیر بیاد.. the boy in the striped pajama |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:13 توسط هیچ کس |
|
|
بعد از ۲۵ سال که از عمرم میگذره و حداقل ۱۰ سالش در آرزوی نوشتن بوده
بالاخره بهش رسیدم..بعد از سالها تونستم کاری رو که همیشه دوست داشتم به انجام برسونم بالاخره مطلبم توی روزنامه چاپ شد همین امروز ... و این برای من شروع بزرگی بود انقدر بزرگ که شبیه رسیدن به کره ماه برای یک عاشق فضا!!!همیشه آرزو داشتم به این آرزوم برسم بقیه برام انقدر ها هم مهم نبودن... اما این زورقی که برای رسیدنم به ساحل کمکم کرد فقط و فقط همون دوست جونی بود که در پست های قبلی ازش زیاد یاد شده... این دوست جون که خیلی دوست جونی بودنش رو ثابت کرده به من، کاری کرد که من بشم چیزی که میخوام...نمی دونم چه جوری می تونم جبران کنم این همه مهربونی هاشو... فقط میدونم که اون هست پس من می تونم باشم و بنویسم... اما از همه عذر می خوام که به خاطر بسیار دلایل از جمله سردبیری ، دوست جون ، لو رفتن ِ اسم خودم در وبلاگ اما دوستای عزیزی که می شناسن منو می تونم بگم کجا پیدا کنن منو و نوشته ام رو... به این میگن یک خود تحویلی ِ عظیم به جهت شروع کار روزنامه نگاری...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:14 توسط هیچ کس |
|
|
بالاخره برف اومد ، برفی که خیلی انتظارش رو کشیده بودم و برای اینکه پارسال وقتی تهران سفید شده بود اینجا نبودم همش افسوس میخوردم.
امشبم وقتی برف شروع شد من در یکی از مناطق شمالی ِ تهران بودم که همیشه بیشتر از مرکز شهر از نعمت برف و بارون برخوردارن..تمام شهر سفید بود ..درختها توی تاریکی برق میزدند انقدر که برف روشون نشسته بود..چند قدمی توی کوچه روی برف پا نخورده راه رفتم و دلم میخواست انقدر راه برم تا به جایی برسم که نمیدونم کجاست فقط میدونم اینجا نیست..شایدم همین جاست و من نمی شناسم راهشو..منظورم از اینجا نبودن دوری از وطن نیست هرگز حاضر نیستم این تجربه رو دوباره تکرار کنم.اما نیاز به یک راه فرار دارم..جایی که کسی منو نبینه! نشناسه ! نفهمه من کجام!کسی دنبالم نگرده !کسی نخواد بدونه دارم چی کار میکنم ! نخوام جواب کسی رو بدم ! نخوام به کسی توضیح بدم...و هزار تا نخواستن ِ دیگه ..که داره حالمو بهم میزنه..اصلا دلم میخواد بمیرم شاید اینجوری به نفع خیلی از آدم های دنیا باشه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:48 توسط هیچ کس |
|
|
دلم میخواهد در امواج صدایت غرق شوم تا خودت هم دیگر پیدایم نکنی
دلم میخواهد در عطر اندامت بمیرم تا آخرین نفسم بوی تو باشد دلم میخواهد شبی فقط کنار خوابیدنت بنشینم و صدای قلبت را جرعه جرعه بنوشم میخواهم مست ِ تو باشم ، میخواهم برای تو باشم تو که گریز داری از عشق ، از بودن و از ماندن... دلم میخواهد در لبخندت عاشقتر شوم و در دستانت مهربان تر دلم میخواهد برای چشمانت قصیده ای از جنس ِ نو بگویم اگر ببینم چشمانت را... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 20:6 توسط هیچ کس |
|
|
هر وقت که خیلی توی زندگیم همه چیز با هم قاطی میشه از هر حسی خالی میشم
این در هم بودن های احساسی انقدر گیجم میکنه که یهو انگار زیر پام خالی میشه و هیچی ندارم که بهش بچسبم و نیفتم... از میدون مین اومدم بیرون بدون اینکه هنوز طعمی از هیجانش رو چشیده باشم اصلا نفهمیدم چه جوری شروع شد که بخواد تموم بشه(کاش مردم میتونستن درست تصمیم بگیرن که ما هم اینجوری گیج نزنیم) وارد کاری شدم که دوست داشتم ، بی خبر یهو و کاملا اتفاقی خودمو پرتاب کردم توی دفتر روزنامه ای که خیلی دوسش داشتم به دلایل سر دبیری... اما اونجا باز یک دفعه یه ماجرای جدید دیگه سر راهم سبز شد..یه نگاهی منو اونجا قاپید که مدتها بود ندیده بودم ازین نگاها..عجیب بود و آشنا... دلم لک زده بود برای یه دوستی ِ رفاقتی یه کسی که فقط دوست باشه مطمئن باشه بشه باهاش حرف زد بابا اصلا ارزش ِ حرف زدن رو داشته باشه.. همه اینارو در برخورد اول فهمیدم . کسی که رو به روم نشسته بود حرف منو میفهمید ساده بود مهربون بود و میتونست دوستم باشه یه دوست معتمد که همون روز اول تونستم خیلی چیزا رو بهش بگم از همه مهم تر اینکه فقط به اون گفتم چرا از بین این همه مجله و روزنامه سر از اونجا در آوردم... برای رسیدن من به هدفم تا جایی که تونست کمکم کرد منو انداخت جلوی سردبیر ...آخ که عجب حالت غریبی بود...وقتی میخواستم باهاش حرف بزنم و یه پیشنهاد بی شرمانه بهش بدم خیلی کیف کردم..انقدر هیجان انگیز بود که خود سر دبیر هم فهمید...آخییییییییییییی!!! حالا از همه اینا که بگذریم بعد از ۲ هفته هنوز نمیدونم اصلا منو و سردبیر به کجا خواهیم رسید ..اصلا من میتونم به ته این کوچه بن بست که اسمش سردبیر ِ برسم دست بزنم و برگردم یا نه؟؟ از طرفی هم دوستِ جدیدمو دوست دارم بهش احتیاج دارم خیلی وقتها فقط دلم میخواد باهاش حرف بزنم میدونم واسه اون سخته وقتی من از سر دبیر بهش میگم و این که چه حسی دارم اما خوب منم جز این دوست ِ خوب و مورد اعتماد کسی رو ندارم که بتونم بهش از سردبیر بگم .. آخ از دست ِ این سردبیر...که نمیدونه داره چی کار میکنه در عین حالی که اصلا کاری نمیکنه... ولی دوستم امروز خیلی بد بود همش بهانه گرفت و غر زد ..همش هم به من نمیگفت چرا منم عصبانی شدم و داد زدم..آخه اون نمیدونه من بهش واقعا احتیاج دارم در این وانفسای بی کسی واقعا دلم میخواد پیشم باشه دیگه حس نمیکنم تنهام..حس نمیکنم کسی میتونه اذیتم کنه..کنارش احساس امنیت میکنم حتی وقتی راجع به سردبیر حرف میزنم و میبینم رنگ نگاهش عوض میشه..(البته درین جور موارد خیلی هم احساس امنیت نمیکنم چون ممکنه بکشه منو به هر حال امشب بعد از این همه جنجال باز خودمو پرتاب کردم توی اتاق سر دبیر و باز هم ادامه دادم به بی شرمانه بودنم...انقدر حال میده گاهی بی شرم باشی... تازه همچین که داشتم از حالِ بی شرم ِ خودم لذت میبردم دوست جونم پرید تو ماشین پیشم و کلی غصه داشت که دلم میخواست میتونستم بهش کمک کنم...اما نمیدونم تونستم یا نه..وقتی داشت میرفت خیلی بیشتر دوسش داشتم و میخواستم باهام دوست باشه... حالا این همه حرف زدم که فقط بگم بعد از همه ی این داستانها وقتی این همه حس قاطی پاتی تو دلم بود یهو دوست جونم رفت خونه و یادش افتاد سالگرد ازدواجش بوده و رفته کادو خریده کلی هم ناراحت بود که چرا کادو نگرفته منم بهش گفتم چون پسر بدی بوده و حتما زنشو اذیت کرده جریمه شده و امسال کادو بی کادو... این جا بود که یهو زیر پام خالی شد و حس کردم هیچ حسی به هیچی ندارم...خوب نیستم..همین.. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:39 توسط هیچ کس |
|
|
من همیشه توی زندگی دنبال چیزهای عجیبم
چیزهای دست نیافتنی و دور...چیزهایی که نرسیدن بهشون ، خیلی جذاب تر از رسیدن به اوناست. این شیوه ی زندگی در مورد آدم های اطرافم هم صدق میکنه.همیشه دنبال کسایی بودم که مال من نبودن ، عجیب بودن، ستاره بودن، گرفتار بودن و خلاصه هزار تا راه برای نرسیدن به اونا بوده..و همیشه هم این جور روابطم رو خیلی بیشتر از اونایی که در دسترس بودن دوست داشتم...به نظرم اینا یه جور هیجان ِ خاص ِ نرسیدن دارن که در آدمهای معمولی پیدا نمیشه...من این اضطراب و انتظار ها رو دوست دارم ، یه جورایی بهم انرژی میده..خیلی عجیبه ولی من اینجوریام دیگه... الانم باز ازین که خودمو دودستی انداختم توی یک ماجرای عجیب ناراحت نیستم تازه از اتفاقاتش کلی هم هیجان نصیب ِ زندگی ِ بی روحم میشه...شاید خیلی جالب نباشه اما اونقدر برای من هیجان داشتن مهمه که هیچ وقت نتونستم رابطه های خالی از استرس رو حفظ کنم..یعنی شاید نخواستم.. انقدر مخفی کاری و دنیای یواشکی داشتن و به قول ِ شعرا بوسه های پنهانی رو دوست دارم که دلم میخواد همیشه تو سایه بمونم .... واقعا خوش میگذره وقتی باشی ، در حالی که نیستی ، نباشی در حالیکه همیشه باهاشی..و خلاصه این که هیچ کس ندونه هستی یا نه و اصلا هم نباید بدونن که هستی ، در عین ِ حالی که احترام لازم رو میگیری، خیلی برام جالبه... حس ِ جدید ِ مخفیم رو بیشتر از همیشه دوست دارم...عاشق ِ این میدون ِ مینم که توش بدوم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:30 توسط هیچ کس |
|
|
خیلی سخته که ۲۵ ساله باشی و احساس کنی تا حالا هرگز توسط هیچ مردی دوست داشته نشدی...
خیلی سخته که اونقدر مهربون باشی و به آدم ها محبت کنی ، که از دستت فرار کنن و تو مجبور بشی اون بخش از دلت رو که عاشق پیشه و مهربونه برای همیشه بذاری کنار و بشی یه تیکه سنگ که این دفعه انقدر تلخی که همه ازت فرار میکنن... امشب برای بار سوم در فاصله کمتر از ۳ ماه وقتی فیلم پرنده ی خارزار رو دیدم ، بیشتر از هر بار ِ دیگه خیلی از جمله ها و صحنه هاش منو برد به جاهای دور ِ دلم که حتی خودمم ازش بی خبرم... توی این فیلم هزاران صحنه و جمله هست که بخواد آدمو نابود کنه اما ازون جایی که من خیلی زیاد به مگی ِ این قصه شبیه ام ، و هر کدوم از آدمهای زندگیم رو که میخواستمشون به دلایلی از دست دادم که گاهی توی جمله های این فیلم تکرار میشه ، بیشتر به یاد دوست داشته نشدن های خودم میافتم... وقتی در دیالوگی که نقل ِ قولی از پدر رالف ِ میگه : "هیچ هدف بلند پروازانه ای ارزش شکستن دل کسی رو نداره... "یادم میاد که پدر رالف ِ من که از هیچ نظر شباهتی به پدر رالف ِ قصه نداره فقط و فقط برای اهداف بلند پروازی ش منو فراموش کرده...ولی من هرگز در جایگاهی نیستم که قدرت انتقام گرفتن داشته باشم... وقتی ستاره م منو ترک کرد چون خودم عاشقش بودم گفتم بازم برمیگردی به سمت من چون فقط من عاشق ِ توام ، اما اونم خیلی ساده سالهاست که عشق ِ منو به بازی گرفته... هر کسی رو که خواستم دوست داشته باشم از من گرفتن ، هرکسی که میتونست بخش عاطفی روحم رو بیدار کنه و یادم بیاره که منم زنم...باید دوست داشته بشم شایسته ی نوازش و محبتم...یه جوری از سرنوشت ِ من فرار کرد... و من همیشه به جای نوازش شدن زخمی شدم... وقتی مگی همه چیزش رو از دست داد تنها آرزویی که برای دخترش کرد این بود که قدر داشته هاش رو بدونه ، گفت: " تو مردی رو داری که دوستت داره و هرگز قلبت رو نمیشکنه..." و این به نظر من یعنی بزرگترین نعمت ...داشتن ِ مردی که دوستت داشته باشه و قلبت رو نشکنه...این همیشه تنها آرزوی محال ِ من بوده..هرگز مردی نبوده که دوستم داشته باشه و قلبم رو نشکنه...اگر هم اشتباها کسی فقط اندکی به من علاقه داشته حتما قلبم رو لایق ِ شکستن دونسته...وتا نشکسته جایی نرفته... اینایی که میگم عین واقعیت ِ و فقط کسایی خوب میفهمن که منو بشناسن..تازه اونا هم شاید باور کنن که من به جای دوست داشته شدن همیشه کنار گذاشته شدم... چقدر نیاز به دیگر گونه بودن دارم...چقدر نیاز به دوست داشته شدن دارم ...این گدایی ِ محبت نیست..برداشتِ بدی نشه..این صرفا طلب ِ حق کردنه از معبودی که نمیدونم کجاست که منو نمیبینه که چقدر زخمی ام... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:10 توسط هیچ کس |
|
|
مدتیه اصلا حال و حوصله ی نوشتن ندارم.
هیچ چیز خوب که نیست بلکه بد و بدترم هست و هر روزم هی بدتر میشه..همه چیز حوصله ام رو سر برده...اول این ماه با کلی تغییرات درونی خواستم وارد یک رابطه بشم ، که به جرات میگم میتونست بهترین باشه..اما خودم با دستای خودم زدم داغونش کردم و حالا دارم تاوانشو پس میدم... انقدر مهم نبود که ناراحتم کنه، چیزی که ناراحتم کرده خودمم!!! خود ِ خونه خراب کنم...که فقط همه چیزو میزنم له میکنم...بعد میشینم حسرت میخورم...کی میخوام درست بشم خدا میدونه... اوضاع و احوال روحی و جسمی خوبی هم ندارم ، تقریبا چیزی شادم نمیکنه و همه چیز به سمت غصه پرتابم میکنه... آخرشم که امشب اومدم فیلم ببینم از شانس ما فیلمم خراب بود...تنها خوبیه این شب این بود که دوستی رو دیدم که اول ِ این ماه اومد به زندگیم و من با اخلاقم پرتش کردم بیرون... باز به معرفتش که حاضر شد منو ببینه...دوست خوبیه اگه من خرابش نکنم... با همه ی این احوالات دلم نیومد واسه شب یلدا با این دل یلدایی و تاریک یه پست اینجا نذارم..آخه یادم اومد پارسال و سال ِ قبلش شب یلدا ایران نبودم و هر دفعه با خاطرات غمگین غربت یه پست نوشتم پس چرا حالا که اینجام چیزی نگم؟؟ با این که دلم خیلی سیاه و گرفته و یلدایی شده اما به امید ِ روزهای روشن و پر نور ِ بعد از یلدا... یلدا مبارک...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:56 توسط هیچ کس |
|
|
بعد من کي جامو تو قلب ِ تو ميگيره
کي قدر من عاشقته برات ميميره دنيا رو از من بگير اما بمون پيشم اگه تو يه روز بري ديوونه ميشم ميميرم ميميرم اگه يه لحظه نباشي پيشم اگه نباشي از عشقت ديوونه ميشم نگو ديره نگو دلت يه جا اسيره کي قدر من عاشقته برات ميميره بعد من کي جامو تو قلب ِ تو ميگيره....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:17 توسط هیچ کس |
|
|
من زاده ي بهارم ،اينگونه گفته اند ، اما دوست ندارم بهار را با تمام زيبايي اش..
از گرماي تابستان بيزارم ، آفتاب را دوست دارم گاهي.. نه داغ و سوزنده مثل تابستان.. زمستان هم زيباست..وقتي که ببارد و ببارد و ببارد و همه ي لحظه ها را سفيد کند.. اما... پاييز را ميپرستم آنگونه که شايسته ي پرستش است اين فصل.. ديوانه وار دوست دارم همه ي زردي هايش را..باران هايش را...ابر هايش را... . غمگيني اش را... ميگويند پاييز بهار ِ شاعران است...من ميگويم بهار عاشقان است...که من اگر شاعر هستم به خاطر عشقم شاعر شده ام ... عجيب نيست...که من در پاييزي دور ، عاشق شدم ... و در تابستاني دور شاعر...و در ارديبهشتي دور يافتم تو را... اما پاييزي است دلم... هميشه در آغاز ِ اين فصل عاشقترم و شاعر تر ... هميشه معشوق را ازين فصل طلبيده ام... و ميدانستم اگر هم رفته باشد روزي درين فصل ميآيد... اين بار هم تو آمدي...با آمدن ِ پاييز، هوايت آمد.. شکي نداشتم در آمدن ِ پاييزي ات...که ايمان دارم امروز به هميشه پاييزي بودن ِ دلم... نه آنگونه پاييزي که اندوه ببارد از لحظه هايم... نه!!! "آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را نگه دارم..."** و آنگونه عاشقم که تو باز بيايي در پاييز و بپرستم تو را چون پاييز... تو معشوق پاييزي من ميماني... پس... پاييز گونه ميپرستم تو را...مثل هواي متغير ِ دلت... **محمدرضا عبدالملکيان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:10 توسط هیچ کس |
|
|
همه چيز از نبودن ِ تو حکايت ميکند
به جز دلم... که همچون دانه اي در تاريکي خاک در انتظار بهار مي تپد... تو بر ميگردي ، ميدانم... ******************************* هر ثانيه که ميگذرد چيزي از تو را با خود ميبرد زمان غارتگر غريبي است همه چيز را بي اجازه ميبرد و تنها يک چيز را هميشه فراموش ميکند... حس ِ دوست داشتن ِ تو را..... ******************************************* تو را دوست دارم و عشق تو جادوست... چونان همه معجزه هاي عالم ، که از کودکي در انتظارش بودم... ببين چگونه هستي ام را معنا بخشيده است... و مرا با هيبت ِ مرگ آشتي داده است... با عشق ِ تو حتي مرگ ِ من نيز معنايي دارد... و تو يک روز معناي آن را خواهي فهميد....
(سنت اگزو پري) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:35 توسط هیچ کس |
|
|
سه زن بعد از زندان زنان....
۱.مريم بوباني ۲.نيکي کريمي ۳.پگاه آهنگراني.... قصه سه زن... قصه سه نسل... قصه سه عشق.... از عيد فطر در سينماهاي : عصر جديد ، ايران ، آزادي ، اريکه ايرانيان ، جوان ، آستارا ، مرکزي ، ملت و....
رضا کيانيان٬ آتيلا پسياني٬ بابک حميديان ، صابر ابر ، مهران رجبي ، شاهرخ فروتنيان ، ستاره پسياني ، نازنين احمدي... فيلمي از منيژه حکمت... حالا که صدا و سيما فرصت ديدن آنونس اين فيلم رو از همه گرفته به خاطر عنوان و پوستر سه زن.... و بعد از ۲ سال توقيف ِ بي دليل... حالا پيشنهاد شما چيه...؟؟؟؟ بايد اين فيلم رو ديد...به هر قيمتي.... نه؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:43 توسط هیچ کس |
|
|
گاهي وقتها خيلي نياز دارم که دلم و رو حم و زندگيمو يه تکون اساسي بدم و خيلي از زباله هارو از توش پاک کنم...
خاطراتي که پر از گرد و خاک و نفرت شده و حتي ياد آوريش اذيتم ميکنه...وقتي يادم ميافته که چه اشتباهي کردم و اين وسط هم باعث شدم خيلي ها برداشت اشتباهي از من داشته باشن..کساني که منو نميشناختن و در کنار شکل گيري اون خاطرات تو زندگي من اومدن... حالا اون خاطرات پوسيد و کهنه شد و رفت.. من که خودمو ميشناسم که همون موقع هم ميدونستم دارم اشتباه ميکنم اما اون آ دما باورشون نميشه که من ديگه اون نباشم..فکر ميکنن من عوض شدم...نه من همونم.. اون اتفاقات و کارها منو اشتباهي نشون دادن... حالا هم وقتشه..وقت پاک کردن آخرين بخش اين اشتباه و اين خاطره... بايد از آرشيو موضوعي وبلاگم هم پاک بشه..همون طوري که از آرشيو ذهنم و دلم براي هميشه پاک شده... بخش شاهزاده در اين وبلاگ براي هميشه پاک شد... و حالا چقدر راحت و سبکم...و همين طور وبلاگم، داره نفس ميکشه انگار يه چيزي توش سنگيني ميکرد يه چيز اضافه که به اينجا تعلق نداره... من انسان زيباي ديگري هستم...پس دستنوشته هاي من هم بايد زيبا و ديگر گونه باشه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:34 توسط هیچ کس |
|
|
ماه ِ کامل طلوع کرد
روشن ، شفاف ، عميق... يک شب گرفته بود و فردايش آمد ... تو نيز طلوع کردي... تو هم گرفته بودي و با ماه آمدي... تا ديشب فقط به ماه معتقد بودم که خودِ توست ... از امروز مومنم و عاشق به ماه، که خود ِ توست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:52 توسط هیچ کس |
|
|
... و شعرهايم که در غيابت ساکتند
... و دستهايم که بي دستان تو سردند ... و اشکهايم که در رفتنت باريدند ... و تمام شقايق هاي دلم که بي تو پژمردند ... و من که بي تو ديگر من نيستم...
چقدرها که بايد پي دستانت بگردم در خيابانهاي شلوغ و خيس... و اي کاش خيابانهاي شهرمان خيس و باراني بود تا کسي اشک هاي مرا در نگراني ِ بي تو بودن نبيند.. چقدر بيقرار نگاه ِ توام ، نميدانم کجاي اين شهر بزرگ پيدايت کنم... گم ترين پيداي من.. ميدانم تا طلوع ماه ِ کامل تو نيز باز ميگردي... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:57 توسط هیچ کس |
|
|
هوای حوصله ابری ست...
وای زیبا زیبا ... حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن... باور نکن همیشه سبز ، باور نکن... بی تو خوب نیستیم بی تو و سبز بودن همیشگی ات... بی تو چگونه ری رای قصه های او را باور کنیم و چگونه چشمی از عشق ببخشاییم تو را.. باور نمیکنم آرامش ِ پیکرت را بی صدایت بی نگاهت خوابیده بر دستان مردم که هدیه میکنند به خاک سرد.. آمدم که ببینم و باور کنم اما نشد... باز هم باورم نشد که تو بودی زیبا ، ری را ... تو بودی که از کنارم گذشتی ..آرام برای همیشه آرام... خانه ام سبز نیست دیگر...رنگ روح زندگی ام سبز نیست... چگونه باور کنم بیرحمانه رفتنت را... صدایت ، همان صدای ماندگارت از ما دریغ شد.. بازی های بی تکرارت...هامون ِ قصه ها... کاش چهره ات را میدیدم برای آخرین بار شاید باورم میشد...شاید اما... تو همیشه سبز میمانی... تو میمانی.. تو هستی.. از من نخواه که باور کنم دیگر نبودنت را... بگذار با تصویر مهربانی ات بر دیوار اتاقم بمانم...حرف بزنم..بگو که میشنوی... بگو که دیگر هوای حوصله ات ابری نیست.. حالا ما ماندیم و این دل نا ماندگار و دنیایی ابر و حوصله ای که باید ببارد... آنقدر ببارد تا همیشه ی رفتن ها... بخواب مرد سبز سینمای ما.. بخواب... تمام کودکی هایم ...همه ی چهار شنبه شب هایم 12سال پیش رنگ تو بود... هنوز هم "قهر میکنیم اما حرف که میزنیم..." نه ! نه ! نه! باور نمیکند دل من مرگ خویش را..نه نه من این یقین را باور نمیکنم.... هنوز شانه هایم میلرزد از لرزش صدایت...از برق نگاهت ..از داغ ِ دیگر نبودنت... بخسب ، پرواز کن ، بیارام...دریا نیز می میرد... برای خسرو شکیبایی که سبز ترین خاطرات کودکی ام از آن ِ اوست... و امروز غمگینانه به خاک سردش سپردم... یادش همیشه سبز.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:7 توسط هیچ کس |
|
|
مدتیه که سخت مشغول دیدن فیلم های قدیمی هستم.
نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتم همه ی فیلم های تاریخ سینما یا هر چی که تا حالا از دستم در رفته رو ببینم.این شد که بالاخره تونستم یه جایی رو پیدا کنم که هر فیلمی رو با بهترین کیفیت و بدون سانسور برام بیاره.. بیش از 100تا فیلم انتخاب کردم که فعلا تونستم 10 تاشو ببینم.البته سر کار رفتن هم باعث شده خیلی وقت نداشته باشم و همه ی آخر هفته ها رو بشینم تو خونه و زل بزنم به مونیتور کامپیوتر و غرق بشم تو فیلم و البته تو رویا...در انتخاب فیلم ها ،غیر از شناختی که خودم از عالم سینما داشتم ، مادرم هم راهنمایی های زیادی بهم کرد و خیلی از فیلم ها رو با معرفی اون دیدم که به قول خودش تاریخی از سینما در دل داره..بماند که بهترین فیلم ها هنوز در کمد اتاق من هست و به دلیل اینکه سی دی نیست عملا دیگه قابل استفاده هم نیست... بیشتر فیلم های قدیمی رو دوست دارم ببینم و عشق به سبک قدیم رو پیدا کنم ، که در بعضی موارد از جمله فیلمِ شبی در رم ، خیلی نتونستم لمس کنم عشق رو... اما بین همه ی این فیلم ها وقتی میتونم خودم رو در شخصیت اولِ داستان پیدا کنم ، اون فیلم برام معنا و مفهوم ِ دیگه ای پیدا میکنه.. مثلا وقتی اشلی ، عشق جاودانه ی اسکارلت با ملانی ازدواج کرد ، و اسکارلت ناچارا دوستی با ملانی رو حفظ کرد..اسکارلت ِ درونی خودم رو پیدا کردم و فهمیدم من هیچ وقت چشمم برای دیدن رت باتلر ها باز نمیشه..کما اینکه نشد و نخواهد شد..و همیشه اسکارلت میمونم و اشلی هم برای همیشه رفت سراغ ِ ملانی..و من و ملانی هم که حالا بماند... اما وقتی بعد از سالها پرنده ی خارزار رو خوندم و دوباره فیلمش رو دیدم ، این بار مگی ِ درون ِ خودم رو پیدا کردم...(این همه تنوع شخصیت در یک خردادی خیلی عجیب نیست) من حالا پدر رالف رو پیدا کردم و اون به خاطر صفت ماه بودن(جایگزین ستاره شده)و البته جاه طلبی زیاد هرگز به من نمیرسه.. انقدر جاه طلب هست و فرصت ِ رسیدن به بیشتر از اینها رو داره که وقتی برای عشق در زندگیش نداره.. این شد که فهمیدم پدر رالف ِ من هرگز برای من که میخوام گل سرخ ِ خشک ِ لای کتاب مقدسش بشم وقتی نداره... اما من اونو با همین شرایط سخت دوست دارم...و میدونم روزی در یک جزیره ی دوری بالاخره روی جاه طلبیش پا میذاره و به دیدنم میاد..(البته در سطح پایین تر از جزیره این کا رو کرده ، اما جاه طلبی ِ عشقی من اونو توی جزیره ، تنها و مطلق برای خودم میخواد.. نه برای میلیون ها آدم..) صفت ستاره پرستی جزو جدا نشدنی روح منه... و اما مطلب آخر در مورد خودم با انواع شخصیت ها ، اینه که یه چیز رو خوب میدونم..من هیچ وقت مثل اسکارلت و مگی برای انتقام از اون مرد یا فرار ِ از واقعیت ، حاضر نیستم با مردی که دوستش ندارم ازدواج کنم.. نمیخوام زندگی یکی دیگه ، که میتونه دیگری رو خوشبخت کنه به خاطر جاه طلبی ِ عشقی من از بین بره.. شاید دارم خیلی مرد سالارانه فکر میکنم ، شاید باید انتقام عشق ِ از دست رفتم رو از مرد دیگه ای بگیرم..ولی نمیتونم به خاطر مرد بودن ِ کسی ،انتقام ِ دیگری رو ازش بگیرم... ترجیح میدم سالها توی همون جزیره ی سرگردونیه خودم تنها باشم تا شاید روزی پدر رالف بیاد سراغم . شاید هم روزی بشه پایان این مگی ، اسکارلت رو جور دیگه ای تموم کرد و اون روز کتابی نوشت و فیلم دیگه ای ساخت...کسی چه میدونه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:59 توسط هیچ کس |
|
|
بیا جامون رو با هم عوض کنیم
این دفعه تو ستاره نباش ، میدونم از ستاره بودن خسته ای... دلت میخواد کسی تو رو نشناسه..حق داری پس به پیشنهاد من فکر کن این بار من میشم ستاره و تو بشو ماه... اما نه ماه ِ همه...فقط ماه ِ من... منم میشم تنها ستاره ی تو در تمام آسمونهای خدا... که تو فقط به من بتابی و من فقط از تو نور بگیرم.. نمیدونی از تو روشن بودن چه لذتی داره... انتظار ِ نورت رو کشیدن ، از صبح تا خود سیاهی شب.. که از مهتاب تو رنگ بگیرم... تو ماه ِ من باش ..من فقط ستاره ی توام... از تو نورانی شدن زیبام میکنه.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:5 توسط هیچ کس |
|
|
دوباره سالروز تولد!!
یک سال پیر تر شدن یا یک سال جوان تر شدن در دل... 25 ساله شدم ، خیلی زود تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم... بیشترین چیزی که نسبت به تولد 24 سالگی خوشحالم میکنه ، نبودنم در سرزمین اروپایی و ندیدن ِ اون چهره های سرد و خالی از امیده.. امسال ایرانم و برای همیشه تا ابد تولد هام ایران خواهم بود.... امروز جلوی در ِ یک مهد کودک ، یه پسر کوچولو دیدم که میخواست تولدش رو توی مهد کودک با دوستاش جشن بگیره ، و حتما غرور ِ بزرگ شدنش رو با اونها قسمت کنه... یاد خودم افتادم در 6سالگی آخرین سال مهد کودک که تولدم اونجا چقدر برام مهم بود و بزرگ... و امروز بعد از 19 سال دیدن ِ اون صحنه و نگاه ِ پر از هیجان ِ اون بچه منو برد به دنیایی که داشتم و آدم بزرگا خرابش کردن... همون جا دعا کردم و از خدا خواستم قدرتی بهم بده که هیچ وقت کاری نکنم که بچه ای از من برنجه و من براش بشم یه آدم بزرگ ِ بد... امیدوارم 25 سالگی ،سن ِ تجربه های جالب تر و جدیدتری باشه.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:28 توسط هیچ کس |
|
|
میگن آناناس برای ترمیم زخم ها خوبه
هر زخمی رو زود جوش میده.. پس تو هم بیا و امسال به جای همه ی سال هایی که تولدم یادت نبود برام مقدار نا محدودی کمپوت آناناس بیار شاید در غیاب تو و در سال های دیگه ای که باز هم تولد من یادت نیست کمتر از سوزش ِ زخم های دلم عذاب بکشم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:45 توسط هیچ کس |
|
|
شبی که ماه را به تمامی در آغوش گرفتم
هنوز از برق ِ چشمانت گر میگرفت نمیدانست از دیدار ِ تو اینگونه پر نور آمده است.... تک تک ِ ستاره ها را به مهمانی چشمانت دعوت کردم همه شان پا به پای اشکهایم سوختند و ریختند طاقت ِ تماشای برق ِ نگاهت را نداشتند.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:19 توسط هیچ کس |
|
|
نیمه ی اردیبهشت سال 68 ،دختر بچه ی 6 ساله ای که از صدای باد در لا به لای درختان میترسید ، با صدای زنگ تلفن در نیمه شب با وحشت از خواب پرید و چند ساعت بعد وقتی لای پتوی آبی رنگش پیچیده شده بود در صندلی عقب ماشین دراز کشیده بود و فکر میکرد چرا این وقت شب با این عجله اومدن دم خونه ی پدر بزرگ؟؟
مگه نمیشه فردا صبح باهاش حرف زد ؟؟ و امشب ، 19 سال ازون شب گذشته و دخترک که حالا 24 ساله شده باز هم از باد و صدای تلفن در نیمه شب میترسه چون هنوز فکر میکنه همه ی تلفن های نیمه شب ِ نیمه ی اردیبهشت ، معنی هرگز ندیدن ِ پدر بزرگ ِ!! دخترک هنوز نیمه شبِ نیمه ی اردیبهشت اشک میریزه و فکر میکنه اگر پدر بزرگ بود..چقدر با او حرف داشتم..چقدر با او کار داشتم...چرا انقدر زود ترکم کرد... وقتی اولین بار مجموعه شعرهام و علاقه ام به زبان فرانسه آشکار شد همه گفتن تو فرزند خلف پدر بزرگی... عاشقانه شعر گفت و زیست و بی معلم زبان فرانسه را آموخت ،خودش هم معلم بود...ولی حتی نماند تا چاپ اولین ترجمه اش را ببیند و این روزها چاپ شعرهایش.. هر سال که به دیدنش میروم بیشتر دلتنگ دستان پر مهر و آرامش صدایش میشوم...و آرزو میکنم مثل او بزرگ باشم و عمیق و روحم دریایی همانند روح ِ پدر بزرگ که به اقیانوس هستی پیوست که سیری جاودان دارد... ای کاش نرفته بود ..چقدر این روزها به او احتیاج دارم... و چقدر سخته دیدن اندوه ِ 19 ساله در نگاه مادر.... فردا هم به دیدنت میآیم بابادی.... روحت شاد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:26 توسط هیچ کس |
|
|
عشق تن به فراموشی نمیسپارد ، مگر یک بار برای همیشه...
احتیاط باید کرد .همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ،عشق نیز!!! بهانه ها جای حس ِ عاشقانه را خوب میگیرند.... چیزی بیش از یاد ، بیش از عکس ، بیش از نامه های عاشقانه ، بیش از تمام نخستین ها ،عشق را زنده نگه میدارد : جاری کردن ِ عشق : سَیَلان ِ دائمی آن... آتشی که خاکستر شده ،آتش نیست .حتی اگر داغ ِ داغ باشد.... نادر ابراهیمی از کتاب یک عاشقانه ی آرام |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:36 توسط هیچ کس |
|
|
حالم به هم میخوره از فرشته های الکی.....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 14:18 توسط هیچ کس |
|
|
امشب میتوانم اندوهبار ترین شعرها را بسرایم.
مثلا بسرایم : « شب پر از ستاره است و اختران آسمان در دور دست میلرزند» باد شبانه در آسمان دور میزند و میخواند امشب میتوانم اندوهبار ترین شعرها را بسرایم. دوستش داشتم و او نیز گهگاه دوستم داشت. شبهایی چون این شب او را در میان ِ بازوان داشتم. در زیر ِ آسمان ِ بی پایان ، چه بسیار در برش میفشردم. دوستم داشت و من نیز گهگاه دوستش داشتم. چگونه میتوان چشمان درشتش ،چشمان ِ درشت خیره اش را دوشت نداشت. امشب میتوانم اندوهبار ترین شعرها را بسرایم. فکر کنم که دوستش نمیدارم.احساس کنم که از دستش داده ام. صدای شب ِ عظیم ، و بی او عظیم تر ، را بشنوم. وشعر چون شبنمی که بر گیاه افتد در روح فرو می افتد. چه اهمیت که عشق من نتوانسته باشد او را نگه دارد. شب پر از ستاره است و او با من نیست. همین است و بس.در دور دست ترانه خوانی است.در دور دست. و جانم نا خرسند از آن که او را از دست داده ام. گویی برای نزدیک شدن به او است که نگاهم در جستجو است. و دلم نیز او را میجوید ولی او با من نیست. شب همان است و همان درختها را سپید میکند ولی ما همان دو تن ِ گذشته نیستیم. راست است دیگر دوستش نمیدارم.ولی چه بسیار دوستش داشتم. آوای من باد را ندا داد تا به گوش او برسد. از آن ِ دیگری است. از آن ِ دیگری خواهد بود.همچون پیش از بوسه های من. با صدایش ،با پیکر روشنش ، با چشم های ژرف بی پایانش. راست است ، دیگر دوستش نمیدارم ، لیکن شاید هنوز هم دوستش میدارم. چه کوتاه است عشق و فراموشی چه دراز. در این گونه شبها در میان بازوانم بود. و جانم نا خرسند از آن است که از دستش داده ام. حتی اگر این واپسین درد بر انگیخته از جانب او باشد حتی اگر این شعر واپسین شعر از برای او باشد.... پابلو نرودا از کتاب شاعران بزرگ آمریکای لاتین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:22 توسط هیچ کس |
|
|
بعد از مدتها فیلم دیدن در سینمای سوخته ی آزادی که آخرین بار فیلم کلاه قرمزی و پسر خاله رو اونجا دیده بودم غیر از خود فیلم ،جذابیت خود سینما رو هم داشت.از حق نگذریم واقعا دیدن داره این سینمای جدید...
نمیخوام موضوع ِ فیلم رو باز کنم ،اما فکر میکنم از اسمش معلومه چه خبره !فیلم ِ جالب و قابل ِ بحثی بود. خیلی دوست داشتم و بعد از مدتها فیلمی بود که گریوند منو ، اتفاقی که جز در غربت هیچ وقت برام نیفتاده بود! شاید هر کسی ازین فیلم خوشش نیاد و براش مثل فیلم های دهه ی 60 باشه و یه سوژه ی عاشقانه ی تکراری. اما برای من نه ،به راحتی میتونستم در بیشتر صحنه ها جای شخصیت اصلی فیلم قرار بگیرم و درد دلش رو با تمام وجود لمس کنم. حس تلخی که من از اولین عاشق شدنم با خودم دارم تا همین امروز که هنوز عاشقم..حس ِ تلخ ِ دومین بودن و حسرت ِ اینکه تنها زن ِ زندگی ِ مردی باشی ،که عاشقانه دوستش داری...حسرت ِ غریبی است و من چه ساده با این حسرت آمیخته ام... اولین بار که عاشق شدم نمیدونستم وقتی اون با زنی که سالها پیش از من بوده ازدواج کنه چه دردیه ،فکر میکردم میشه تحمل کرد ،اما روزی که خبر این ازدواج رو شنیدم شکستم ،ریختم و روی خرده های دلم برای اونا که قدم به قدم کنار هم به ماه عسل میرفتن دعا کردم که خوشبخت و شاد باشن.. اون شاید حق ِ من نبود وقتی رسیدم گفت که دیر رسیدم و من شدم زن ِ دوم زندگی او...زندگی ای که هیچ رنگ و سهمی توش نداشتم.. دیر فهمیدم چی بر سرم اومده باز...اینو وقتی که گفتن تو اولی نیستی فهمیدم،وقتی که گفتن پیش از تو بوده،وقتی که زنگ تلفن همراهش و حرف زدن های ظاهرا عادی اونا .. "هیس ، ممکنه صداتو بشنوه ، حساس میشه " وقتی تصور میکنم "یعنی همون کارایی که با من میکردی و با اونم میکنی؟با اونم همون جاهایی میری که با من رفتی؟؟؟آخه چه جوری دلت میاد؟" |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:9 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|