![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
حرف زدن از ۲۰ سال پيش خيلي ساده نيست ، خيلي كم نيست..يك عمره..يك زندگيه..
يك كودك ِ ۶ ساله است كه حالا در مرز ۲۶ سالگيه..كودكي كه هنوز خيلي كوچك بود براي ديگر نديدن پدر بزرگش..كودكي كه هنوز ، هر سال ، اين روز براي پدر بزگ مي نويسه و دلش مي خواد باز كودك باشه و ۲۰ سال پيش باشه و بره دم خونه پدر يزرگ و ديگه لاي پتوي آبي رنگش نخوابه توي ماشين .. http://koocheasheghane.blogfa.com/8702.aspx امسال هم امروز هوا دلگيره ، باز هم باد مي خواد لا يه لاي درختان بوزه..و تلفن ها همه مي خوان نيمه شب زنگ بزنن..باز ديشب كودك ۲۶ ساله، خوابِ شبِ تلخ ۲۰ سال پيش رو ديد..و امروز دلتنگ است آنچنان...امسال نمي تونم در اين روز برم ديدن پدر بزرگ و اين خيلي ناراحتم مي كنه.. مادرم ، دخترِ بزرگ اين پدربزرگ، دوست نداره به جاي پدربزرگ، به ديدار سنگ و خاك بره چرا كه پدر بزرگ از او خواسته هرگز آنجا به ديدنش نيايد.. كاش فرصتي باشد امسال هم به ديدارش بروم.. مي دانم كه مرگ پايان كبوتر نيست..ولي چه فايده دارد وقتي كبوتري نباشد كه لمسش كني و در دستهايش آرامشت را بيابي و بر شانه اش اشك بريزي.. بيستمين سال نبودنِ پدر بزرگم رسيد...دوستش داشتم خيلي زياد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:49 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|