<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوچ</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/</link>
<description>هنوز در سفرم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 15 Nov 2009 19:36:46 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>7 مقدس نیست</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>می گن 7 عدد مقدسیه می گن خوش یمنه ولی فقط می گن....نیست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;7 سال عاشقش بودم بی دریغ بی چشمداشت بی هیچ خواسته ای &lt;/p&gt;&lt;p&gt;روزی که سرنوشت ایران بعد از انتخابات به شکل دیگه ای رقم خورد صبر کردم حرفی بزنه صبر کردم، یک روز دو روز سه روز یک ماه دو ماه سه ماه....ستاره سکوت کرد....چقدر این اسم برام غریبه شده...روزی که آرشیو نوشته هامو درباره ستاره به خواست خودش پاک کردم فقط اشک می ریختم...برای تمام چیزهایی که براش نوشته بودم و ازم خواست پاک کنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منم توی دلم ازش خواستم بعد از این همه اتفاق سکوت نکنه،اون چهره سرشناس که اگر حرف می زد یه ملتی دنبالش می رفتن سکوت کرد...هر روز بدتر از روز قبل و منو از خودش روند...ناراحتم کرد...وجهه اجتماعی ش برام شکست...اما دلمو چی کار می کردم؟؟؟همه عکساشو از دورم جمع کردم سراغ کارهاش نرفتم کاری کردم که نبینمش...می ترسم ببینم و باز رسوا بشم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها درگیرم زیاد،ذهنم ، روحم، قلبم آشفته است...چون غریبه ای منو به اون دنیا برده...دنیایی که سالها توش بودم،عشق نه...دنیای پنهان بودن، دنیای دیگری بودن، دنیای تقسیم شده، دنیایی که با عشقم برام لذت بخش بود و حالا نمی دونم می خوام دوباره تجربه اش کنم یا نه...اصلا نمی دونم چرا غریبه ای اومده و دم از آشنایی می زنه...چرا منو به فضای اون سالها برده...چیزی که بیش از همه عذابم می ده یاد آور شدن تمام خاطرات با اون بودنه که دوباره جلوی چشمم و قلبم راه می ره...همین که باز برای غریبه ای از اون، حرف زدم همه چیز رو تازه کرد...حالا یا غریبه نمی تونه اونی باشه که من می گم یا من دیگه نمی تونم اون باشم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه هر حال ستاره،فقط اینجا اعتراف می کنم،اعترافی که حتی جلوی آیینه هم جرات گفتنش رو ندارم...دلم برات تنگ شده،هنوز دوست دارم...ولی نمی خوام ببینمت،نمی خوام دوباره سالها دنبال عشقت باشم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خستم ستاره...خستم غریبه...من دلم دستای مهربونی می خواد که کنارم باشه...شونه هایی که بهم آرامش بده...کسی که دوستم داشته باشه...یکبار هم اونجور که من می خوام...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا....منو رها کن از این فکر تنهایی....&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 19:36:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koocheasheghane&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>koocheasheghane</dc:creator>
<guid>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>24 ساعت کامل</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>به من 24 ساعت کامل زمان بده،اما باز وقت کم میارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگه وقت برای نفس کشیدن ندارم،تا میام به کارای شخصی خودم برسم ساعت از 12 گذشته و روز قبلی تموم شده و دوباره من در 24 ساعت نتونستم به همه کار هام برسم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تازه هر شبم یادم می افته کلی کار یادم رفته انجام بدم...از شدت خستگی کارهای که انجام دادم رو هم گاهی یادم می ره....نمی دونم واقعا کجای این زندگی ارزش این همه خستگی بی تفریح رو داره؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم لک زده برای یه فیلم کامل دیدن بدون اینکه وسطش خوابم ببره،دلم لک زده واسه سه صفحه کتاب خوندن بدون اینکه سر خط دوم کلمه ها جلوی چشمم راه برن از خستگی...دلم لک زده برای زندگی...برای راحتی....برای آسایش و برای عشق....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مدت هاست زنده ام ولی زندگی نمی کنم...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 21:00:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koocheasheghane&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>koocheasheghane</dc:creator>
<guid>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازیچه</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>نمی دونم من بازیچه دست دنیام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یا دنیا بازیچه دست من،نمی دونم کی داره کیو بازی می ده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط می دونم در بد جور بازی گیر افتادم که نمی دونم اصلا آدمها واسه چی میان واسه چی می رن با من چی کار دارن من با اونا چی کار دارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کلا گیجم دیگه از این بازیچه بودن دست دنیا بدم میاد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم می خواد دنیا تکلیف منو با خودم و خودش یک سره کنه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تمام...........&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 16:23:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koocheasheghane&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>koocheasheghane</dc:creator>
<guid>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل لرزه</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;بیهوده پنداشتم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;sub&gt;&lt;sup&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/sup&gt;&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;پایه های دلم سنگی است&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;با همان اولین لرزه،هر چه دلبستگی داشتم فروریخت&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;حالا من ماندم و آوار آرزوهایم...&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 19:20:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koocheasheghane&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>koocheasheghane</dc:creator>
<guid>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در آرزوی سفر</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>یعنی هیچ وقت در زندگیم انقدر زیر فشار کار نبودم و سفر رفتن برام تبدیل به آرزو نشده بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دارم از خستگی و درد گردن و کتف و خلاصه همه اعضای نوشتنی (اینم عاقبت خبرنگاری)می میرم و تازه باید این وسط به این فکر کنم که چرا مردهای متولد دی انقدر سرد و بدن؟؟؟چرا این سومین نفر هم در ابتدای یک ارتباط خوب اینجوری شد؟چرا نخواست که بمونه بدون دلیل؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و من که حالا دیگه انتخاب برام خیلی سخت شده(سن که می ره بالا...به هر حال)بعد از 1سال و نیم تنهایی به معنی مطلق کلمه،امشب بعد از این همه بدو بدو از صبح و فردای پر از کار،باید اینجا بشینم و بنویسم که مردهای دی باز هم بد از آب در اومدن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یعنی فکر نمی کنم در دنیا مردی به سردی و بی تفاوتی مردهای دی وجود داشته باشه..بیچاره بهمنی ها که درست در قلب زمستون دنیا اومدن ولی خیلی خونگرمن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امان ازین مردای سرد و یخ و بی احساس دی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب دوباره رجوع می کنیم به جای اول و باز هم تنهایی و در نهایت در انتخاب های بعدی دچار تردید های بیشتری میشیم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اشکالی نداره اینم سهم ماست دیگه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سعی میکنم بهش عادت کنم،عادت می کنم،انسان عادت می کنه به همه چیز منم به تنهایی عادت دارم...اصلا انگار ورود آدمها به تنهایی من روند زندگیم رو بهم می زنه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه که خستم..داغونم...سفر می خوام...سفر ِ سرد ِ طولانی..آخه سرمای اروپا رو بیشتر دوست دارم..و می خوام برم فرانسه دوباره خاطره هامو ورق بزنم...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 22:00:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koocheasheghane&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>koocheasheghane</dc:creator>
<guid>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی خستم...</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>الان یک ماه و نیمه که مشغول کار مورد علاقم یعنی خبرنگاری شدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آره، یهو کاملا اتفاقی بعد از مدتی روزنامه نگاری شدم خبرنگار رسمی خبرگزاری...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خیلی خوبه ولی چیزی که اذیتم میکنه اینه که تازه دیشب فهمیدم چقدر
خسته و تنهام تازه یاد خودم افتادم که بیش از یکماهه هیچ تفریحی
نداشتم،تمام زندگیم شده کار و کار و کار و خبر و گزارش و برنامه و بعد هم
خستگی و خواب و فردا باز هم تکرار همین روزها...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگه از هرچی خبر حالم به هم می خوره دیگه نمی خوام بشنوم کی کجا رفت با کی رفت چرا رفت چی گفت و چرا این جوری شد و اونجوری نشد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه اینکه از کارم خسته باشم...اصلا ولی وقتی حتی وقت و حوصله ندارم به وبلاگم بیام یعنی خیلی حالم بده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من کارمو دوست دارم خیلی ،اما حس می کنم من هم به تفریح نیاز دارم همه
دور وبر من یا کار نمی کنن یا بالاخره کنار کارشون سفر و تفریح هم دارن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من الان دو ماهه با دوستام حتی یه کافی شاپ هم نرفتم،چند وقته مسافرت
نرفتم؟؟؟اصلا یادم نمی یاد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;همه فکر می کنن چون دوسال ایران نبودم یعنی تا
آخر عمرم دیگه نباید جایی برم و یه جورایی بسمه بهتره حرف نزنم اما نمی
دونم چرا این آدما فکر نمی کنن منم آدمم منم دلم سفر و تفریح و عشق می خواد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منم دلم می خواد مثل همه دخترای 26 ساله انگیزه ای برای شاد بودن داشته باشم،با یکی حرف بزنم با یکی برم بیرون با یکی برم سفر...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما انگار من سرنوشتم با همه فرق می کنه،من که یه روزگاری عاشق مادر
شدن بودم امروز حتی نمی تونم بهش فکر کنم...حس می کنم خدا منو برای مادری
و همسری نیافریده حالا چرا می خواد در حق مادر و پدرم این ظلم رو بکنه که
تشکیل زندگی تنها فرزندشون رو نبینن نمی دونم حتما خدا برای این هم جوابی
داره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط می دونم خیلی خستم،تنهام، نیاز به کسی دارم که کنارم باشه نیاز به
تفریح دارم دلم نمی خواد همیشه با بغض زندگی کنم...خسته شدم از این همه بی
کسی..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم می خواد برم سفر...یه جای دور ..دور از خبر و تلویزیون و روزنامه و گزارش...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یعنی این توقع زیادیه؟واقعا کی آخرین بار از تهران خارج شدم؟؟؟یادم نیست...چند سال پیش بود؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه زمانی تنها انگیزه و تفریحم فیلم دیدن بود حالا با این همه خستگی در
طول روز حتی توان دیدن فیلم هم ندارم من موندم و نزدیک400تا فیلم ندیده در
حسرت روزهایی که آرامش و تفریح داشته باشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تفریح!!!! چقدر این کلمه برام غریبه شده &lt;/p&gt;&lt;p&gt;سفر....اصلا یادم رفته چه جوری میرن سفر...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوست داشتن....ظاهرا حق ما نیست....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خستم....&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 17:15:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koocheasheghane&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>koocheasheghane</dc:creator>
<guid>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شايد پاييز</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>
امروز كه مثل هميشه در مسيري مشخص به سمت محل كارم مي رفتم و مثل هر روز در زاويه تابش آفتاب بودم حس كردم بي رمغ شده، حس كردم بوي رفتنش مياد،حس كردم پاييز نزديكه و يكدفعه دلم لرزيد براي هواي پاييز و برگهاشو بارون هاشو و خلاصه پاييز بودنش...&lt;p&gt;اما اين بار براي اولين بار دلم براي آفتاب سوخت،دلم براي خورشيد گرفت نه به اين خاطر كه گرما رو دوست داشته باشم نه، من از گرما بيزارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما دلم سوخت چون  خورشيد هميشه بي دريغ  مي تابه، به دوست و دشمن يكسان گرما مي ده،هم كسي كه براي فرار ازش عينك و كرم ضد آفتاب مي زنه هم كسي كه اتقدر بهش زل مي زنه تا كور بشه هر دوتا يك اندازه از گرماي اون بهره مي برن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتي من كه دوست ندارم گرما رو بازم ازم دريغ نمي كنه.ولي وقتي پاييز ميشه كم كم بي رمغ و بي حال مي شه و نم نم راه رفتنش رو آماده مي كنه واقعا دلم براش سوخت،هيچ كس فكر نمي كنه وقتي انقدر آفتاب بي دريغ بهش تابيده تمام تابستون، حداقل موقع رفتن ازش يك تشكر بكنه كه مرسي بين ما فرق نذاشتي و به همه يكسان تابيدي...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من با اينكه از بي رمغ شدن آفتاب خوشحالم و بي صبرانه انتظار پاييز رو مي كشم اما دلم براي آفتاب و خوبيهاش سوخت و خواستم ازش به خاطر اين تابستون گرم تشكر كنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و به قول استاد بزرگ شاملو    اي كاش از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند در غم ها و شاديهايشان حتي با نان خشكشان....اي كاش&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 08:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koocheasheghane&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>koocheasheghane</dc:creator>
<guid>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیاز</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>خیلی نیاز به نوشتن دارم،همون قدر که نیاز به عشق دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره به عشق نیاز دارم به دوست داشتن،من نمی تونم بی عشق زندگی کنم احساس پوچی و بی حاصلی می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی چه می شه کرد حتما این سرنوشت ماست که بی عشق بمیریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها با اینکه کارم رو خیلی دوست دارم ولی تنهایی تا مغز استخوان هام رو داره می سوزونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چمه کلا اصلا بی خیال همون بهتر که ننویسم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی اگه یه روز دختر داشته باشم حتما اسمش رو می ذارم &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;نیاز&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 18:18:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koocheasheghane&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>koocheasheghane</dc:creator>
<guid>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وطن فروشان یک به یک....</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 8pt&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#ff0000 size=5&gt;نامه اعضای تیم خرداد سبز به مهران مدیری&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;به ما برگرديد اگر از ماييد&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;نویسندگان یک وبلاگ حامی موسوی نامه‌ای را برای &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مهران مدیری&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; نوشته و از وی خواسته‌اند در شرایطی که مردم عزادار شهدای جنبش سبزند، برای صدا و سیمای ضد ملی برنامه‌ی طنز نسازد. متن این نامه را در ادامه می‌خوانید:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آقای مدیری&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;امروز در خبرها و از زبان قائم مقام صدا و سیما خواندیم که قرار است سریالتان را برای پاییز و پخش در صدا و سیما بسازید .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt; به واقع تعجب کردیم از شما که همیشه سعی داشتید درد مردم را در سریال‌هایتان به گونه‌ای روایت کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt; شما را چه شده است؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;حالا که مردم از صدا و سیما رویگردان‌اند، باز هم قصد دارید سریال طنز بسازید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt; برای کدام مردم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt; می‌خواهید کدام لب را بخندانید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt; می‌خواهید کدامین دل را شاد کنید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt; می‌خواهید مردمی را بخندانید که در غم از دست دادن شهیدانشان به سوگ نشسته‌اند ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;می‌خواهید پدران و مادرانی را بخندانید که از غم از دست دادن فرزندانشان در این بیداد حتی توان گریستن ندارند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt; می‌خواهید برای رسانه‌ای سریال طنز بسازید که خون زن مصری را از خون ندا و نداها رنگین‌تر دانست ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;سعی در بازگرداندن اقبال به چنین رسانه ضد ملی دارید ؟ چرا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=5&gt;&lt;B&gt;آقای مدیری &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt;مردم ایران که ما هم جزئی از دریایشان هستیم،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; اکنون رخشان بنی‌اعتمادها را و معتمدآریاها را و پرستویی‌ها را عاشقانه دوست می‌دارند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt;می‌دانید چرا ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt;چون در کنار مردم ایستادند، چون همراه مردم به سوگ نشستند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; مگر شما نگفتید به ایرانی بودنتان افتخار می‌کنید ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt;کجاست آن خون ایرانی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt;در حالی که شما در حال مقدمه‌چینی ساخت سریال طنزتان هستید، پسران و دختران این سرزمین را می‌کشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; پسران و دخترانی را که هم سن و سال فرزندان شما هستند،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; به محبس می‌برند، به آنها تجاوز می‌کنند و بعد نعش سوخته‌شان را به پدر و مادرشان تحویل می‌دهند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; آیا ندیدید؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt;ندیدید بدن نحیف دختر27 ساله را بر خاک یا سهراب را و محمد را و مسعود را و ... ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; ندیدید یا خود را به ندیدن می‌زنید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; کدام طنز؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; کدام خنده؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; کدام شوق برای لبخند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; یک بار در دوران اصلاحات تحصن نمایندگان مجلس را در اعتراض به ردصلاحیت‌ها به تمسخر گرفتید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; مردم شما را بخشیدند،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; چون در سریال‌های بعدی‌تان از دردشان سخن گفتید . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt;اما این بار آقای مدیری کمی فرق دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; این بار اگر بخواهید برای رسانه‌ای طنز بسازید که مردم را تنها گذاشت و آنها را منافق و بیگانه خواند،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; شما را نخواهند بخشید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt;آقای مدیری در دوراهی بزرگ برای ماندنی شدن یا رفتنی شدن خود از قلب مردم ایستاده‌اید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt;طنز شما مردم سوگوار ایران را خندان نخواهد کرد و تنها کسانی که مشتاقانه به طنز شما خواهند خندید،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=4&gt; بازجویان اوین و قاتلان جوانان ایران‌زمین و کودتاچیان دولت خواهند بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot; size=5&gt;به ما برگردید، اگر از مایید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 16:03:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koocheasheghane&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>koocheasheghane</dc:creator>
<guid>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایران 1388 ، لندن 1984</title>
<link>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>جورج اورول در سال ۱۹۴۹ مخوف شهری را توصیف کرد در سال ۱۹۸۴ که بی شباهت به ایران امروز ما نیست متاسفانه....نوشتن هر آنچه در این مخوف شهر به تصویر کشیده می شود دشوار است اگر این کتاب به دستتان رسید بخوانید... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;اگر امیدی بر جا مانده باشد امید به &lt;STRONG&gt;طبقه کارگر و زحمتکش&lt;/STRONG&gt; است  در واقع اگر امیدی بود میبایست امید به کارگران باشد زیرا فقط آنجا در میان آن توده فراموش شده آن ۸۵ درصد از جمعیت اقیانوسیا ( از جمله مناطق خیالی) می شد نیرویی را یافت که یک روز بتواند &lt;STRONG&gt;حزب را سرنگون کند&lt;/STRONG&gt; حزب هرگز از درون آسیبی نمی پذیرد.دشمنان حزب اگر واقعا وجود داشتند &lt;STRONG&gt;نه راهی برای شناسایی یکدیگر داشتند&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;نه امکانی برای گرد هم آمدن&lt;/STRONG&gt;...&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;قیام، حالت نگاه یک چشم بود یا تغییری در لحن کلام و خیلی که پیش میرفتی گاهی یک زمزمه پنهانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; .اما اگر میشد طبقه کارگر را از قدرت خویش آگاه کرد دیگر نیازی به توطئه و دسیسه نبود &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;کافی بود که آنها برخیزند بایستند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; و خود را تکان دهند درست مثل اسبی که تن خویش را از حشرات مزاحم میتکاند&lt;FONT color=#33ff00&gt;&lt;STRONG&gt; آن ها اگر اراده می کردند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; می توانستند همین فردا صبح حزب را از هم بپاشند و بی تردید دیر یا زود باید به فکر این جنبش می افتادند اما هنوز....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آن ها تا زمانی که آگاه نشوند قیام نخواهند کرد و آنها هرگز آگاه نخواهند شد مگر به دنبال یک قیام...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;آزادی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; این است که بتوانی ادعا کنی دو به اضافه دو مساوی است با چهار .اگر این آزادی موجود باشد آزادی های دیگر به دنبال آن خواهد آمد..&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=koocheasheghane&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>koocheasheghane</dc:creator>
<guid>http://koocheasheghane.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
